What do you think?


فرنگیس مرده است
چگونه میتوان هستی را در کنار نیستی معنا کرد؟
باستانشناس ایرانی ساکن آلمان خاطرات گذشتهاش را مرور می کند، خاطراتی که همراه است با درد فقدان، مهاجرت، جای خالی آدمها و بیش از همه اندوه مرگ فرنگیس.
خاطرهی کافهها، گالریها، کلاسهای درس دانشگاه و آنچه در زمان حال و حتی در همسایگی او میگذرد، او را به جستوجوی معنایی دیگر برای زندگی وامیدارد، جستوجویی در خود و یا حتی در آیینهای کهن آفریقا...
«تکیه دادم به درخت بائوباب. پاهای برهنهام را بر ریشههایش استوار کردم و دستهایم را چلیپا کردم بر تنهاش، و سرم را فشردم بر فرورفتگیاش که در آن بالا، در آن بالای بالا، شاخهها را از هم جدا میکرد. چشمهایم را بستم و گرمای ملایم آفتاب پیشازظهر را روی پلکهایم حس کردم، و حس کردم که چقدر به زمین چسبیدهام، که چقدر زمینم.
تکیه داده بودم به درخت بائوباب و درخت بودم. و ریشههایم را میراندم بر چهار جهت جغرافیا. قایقی بودم بر تالابهای کازامانس. ماری بودم که از میان بوتهها میگذشت، لاجرم از ماری سبزرنگ که پیچان از برابرم گذشت نهراسیدم، که تکهای از من بود، جلوهای از زمین.»
باستانشناس ایرانی ساکن آلمان خاطرات گذشتهاش را مرور می کند، خاطراتی که همراه است با درد فقدان، مهاجرت، جای خالی آدمها و بیش از همه اندوه مرگ فرنگیس.
خاطرهی کافهها، گالریها، کلاسهای درس دانشگاه و آنچه در زمان حال و حتی در همسایگی او میگذرد، او را به جستوجوی معنایی دیگر برای زندگی وامیدارد، جستوجویی در خود و یا حتی در آیینهای کهن آفریقا...
«تکیه دادم به درخت بائوباب. پاهای برهنهام را بر ریشههایش استوار کردم و دستهایم را چلیپا کردم بر تنهاش، و سرم را فشردم بر فرورفتگیاش که در آن بالا، در آن بالای بالا، شاخهها را از هم جدا میکرد. چشمهایم را بستم و گرمای ملایم آفتاب پیشازظهر را روی پلکهایم حس کردم، و حس کردم که چقدر به زمین چسبیدهام، که چقدر زمینم.
تکیه داده بودم به درخت بائوباب و درخت بودم. و ریشههایم را میراندم بر چهار جهت جغرافیا. قایقی بودم بر تالابهای کازامانس. ماری بودم که از میان بوتهها میگذشت، لاجرم از ماری سبزرنگ که پیچان از برابرم گذشت نهراسیدم، که تکهای از من بود، جلوهای از زمین.»
152 pages, Paperback
First published January 1, 2023
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 2 of 2 reviews
February 10, 2026
فرنگیس مرده است کتابیست دربارهی هنر، بحران هویت، پوچی و گمشدگی؛ مفاهیمی که در تجربهی مهاجرت نهفقط پررنگتر، بلکه دردناکتر میشوند. مهاجرت فقط جابهجایی جغرافیا نیست، جابهجاییِ «خود» است؛ و کتاب دقیقاً روی همین ترکِ هویت دست میگذارد.
بهعنوان یک مهاجر، نیمهی اول کتاب برایم آشنا بود؛ حس چندپارهشدن، تلاش برای ساختن نسخهای تازه از خود، و این سؤال مدام که «واقعاً کدامم؟» از آن آشناییهایی که کمی ناراحتکنندهاند. کاملاً حس میشود نویسنده این وضعیت را زیسته و بعد نوشته؛ متن از تجربه میآید، نه از تخیل صرف.
کتاب جملههای درخشانی دارد؛ جملههایی که میخواهی نگهشان داری، چون انگار چیزی را دقیقتر از آنچه خودت میتوانستی بگویی، بیان کردهاند. مثل:
«میخواستم عوض بشوم. رفتم یک دست لباس تازه خریدم. توی خانه پوشیدم و رفتم جلوی آینه. دستی به سر و گوشم کشیدم و خودم را نگاه کردم و گفتم: سلام! چطوری نخشبجان! و شدم نخشب.»
یا:
«وقتی خودم را گم کردم، آبادی از زمین کنده شد و آمد روی شانههایم… توی کولهپشتیام… توی کیفدستیام… همهجا هست.»
اینها فقط جملههای زیبا نیستند؛ فشردهی یک وضعیتاند. وضعیتِ کسی که خودش را جا گذاشته، اما گذشتهاش هنوز از شانهاش پایین نمیآید.
با اینحال، از نیمهی دوم به بعد، کتاب برای من افت میکند. روایتی که در ابتدا منسجم و درگیرکننده بود، کمکم پراکنده میشود و همان گمشدگیای که موضوع کتاب است، به ساختار آن هم سرایت میکند. این سرایت میتوانست آگاهانه و خلاقانه باشد، اما برای من بیشتر به از دست رفتن تمرکز شباهت داشت. مکالمههای متعدد بهویژه در گفتوگوهای چندنفره هم گاهی روایت را مبهم میکرد و مجبورم میساخت حدس بزنم چه کسی در حال حرف زدن است؛ حدسی که همیشه به تجربهی خواندن کمک نمیکند.
بین امتیاز ۳ و ۴ مردد بودم. در نهایت بهخاطر قلم مسلط نویسنده، فهم عمیقش از فضا و نیمهی اولِ واقعاً قوی، به آن ۴ میدهم؛ چهارِ محترمانهای که بیش از هر چیز به شروع درخشانش تعلق دارد.
بهعنوان یک مهاجر، نیمهی اول کتاب برایم آشنا بود؛ حس چندپارهشدن، تلاش برای ساختن نسخهای تازه از خود، و این سؤال مدام که «واقعاً کدامم؟» از آن آشناییهایی که کمی ناراحتکنندهاند. کاملاً حس میشود نویسنده این وضعیت را زیسته و بعد نوشته؛ متن از تجربه میآید، نه از تخیل صرف.
کتاب جملههای درخشانی دارد؛ جملههایی که میخواهی نگهشان داری، چون انگار چیزی را دقیقتر از آنچه خودت میتوانستی بگویی، بیان کردهاند. مثل:
«میخواستم عوض بشوم. رفتم یک دست لباس تازه خریدم. توی خانه پوشیدم و رفتم جلوی آینه. دستی به سر و گوشم کشیدم و خودم را نگاه کردم و گفتم: سلام! چطوری نخشبجان! و شدم نخشب.»
یا:
«وقتی خودم را گم کردم، آبادی از زمین کنده شد و آمد روی شانههایم… توی کولهپشتیام… توی کیفدستیام… همهجا هست.»
اینها فقط جملههای زیبا نیستند؛ فشردهی یک وضعیتاند. وضعیتِ کسی که خودش را جا گذاشته، اما گذشتهاش هنوز از شانهاش پایین نمیآید.
با اینحال، از نیمهی دوم به بعد، کتاب برای من افت میکند. روایتی که در ابتدا منسجم و درگیرکننده بود، کمکم پراکنده میشود و همان گمشدگیای که موضوع کتاب است، به ساختار آن هم سرایت میکند. این سرایت میتوانست آگاهانه و خلاقانه باشد، اما برای من بیشتر به از دست رفتن تمرکز شباهت داشت. مکالمههای متعدد بهویژه در گفتوگوهای چندنفره هم گاهی روایت را مبهم میکرد و مجبورم میساخت حدس بزنم چه کسی در حال حرف زدن است؛ حدسی که همیشه به تجربهی خواندن کمک نمیکند.
بین امتیاز ۳ و ۴ مردد بودم. در نهایت بهخاطر قلم مسلط نویسنده، فهم عمیقش از فضا و نیمهی اولِ واقعاً قوی، به آن ۴ میدهم؛ چهارِ محترمانهای که بیش از هر چیز به شروع درخشانش تعلق دارد.
November 8, 2025
☆3.5☆
رمانی غیرخطی که نحوه روایت آن چون پازلی است که هرچه جلو میرویم قسمتهایی از پازل حل شده و چیزی از روایت گنگ و مبهم آن روشن میگردد. «فرنگیس مرده است» گنجینه اسرار آدمهایی است که هنر، روحشان را صیقل داده، اما مهاجرت رنگ از رخسار آنها برده است.
راوی، باستانشناس و استاد دانشگاه، علاقهمند به اشیای باستانی روایت را اینگونه آغاز میکند که فرنگیس مُرده است. او میزنشین کافه فرناندودر در یکی از شهرهای آلمان است. خانهای پر از عتیقه دارد که پاتوق دانشجویان و دوستان اهل هنرش است. نگاه شاعرانه او به اطرافش بهگونهای است که در توصیف عتیقههایش میگوید: «خیلی وقتها از پلههای قلعههای قدیمی بالا میروم و آن بالا از پشت دریچهای مانند همین به بیرون نگاه میکنم. از پشت دریچه قلعههای قدیمی نگاه کنی گذشته احضار میشود. دریچه باز میشود به سمت شیهه اسب و آواز ماکیان و طنین قداره مردانی که زردی مزرعه را خرمن میکنند. از پشت دریچه، زنان خوشهچین را میبینی و مردانی را که چرخهای گاری فرسودهای را تعمیر میکنند و مردی را که چکمه سوارکاران برپا دارد و، با تازیانهای در دست، پرکاهی را زیر دندان میفشرد. دریچه را که میبندی شهر پیدایش میشود، با ساختمانهای سیمانی.» این آرامش نسبی حاکم در زندگی راوی با آمدن خبرنگاری بهنام فرنگیس که «خود را گمشده میپنداشت تا پیدایش کنند» از بین میرود.
در خوانش رمان، باید سه نکته اساسی را درنظر گرفت؛ مهاجرت، هویت و هنر. اگرچه این سه مورد بهصورت مجزا از هم تفکیک شدهاند، ولی از جهات زیادی باهم همپوشانی دارند و درنهایت شانهبهشانه هم پیش میروند بهطوریکه مرز بین آنها بهسختی قابل تشخیص میشود.
مهاجرت پدیدهای پیچیده و چندگانه است که موجب بازتابهای گوناگون و حتی متضادی نزد مهاجران میشود. این بازتابها به بهترین نحو در هنر مهاجر نمود پیدا میکند. هویت مهاجر بهمثابه خردهفرهنگی است که در حاشیه دو فرهنگ اصلی حاکم فرهنگ مبدا و فرهنگ مقصد رشد میکند. در مهاجرت با فضای سومی روبهرو هستیم که روی خط مرزی دو فرهنگ ساخته شده است. مسعود کریمخانی که تجربه مهاجرت دارد در چنین فضایی به خلق زبان متفاوت و مفاهیم جدیدی دست میزند: «مهاجرت که میکنی دیگر یکی نیستی چندتایی... از هرجا که میگذری، یک تا میخوری، هر «تا» یک هویت است و هر هویت نامی دیگر دارد. هرچه نامهایت بیشتر باشد، پیچیدهتری...»
نامگذاری شخصیتهای رمان یکی از بارزترین نمونهها برای توضیح هویت چندگانه است؛ تناقضی که به اجبار در مهاجرت برای انسان معاصر اتفاق میافتد. بهعنوان مثال رزا سردابی همان نسترن یا فرنگیس شاهنامه با یک ذهنیت سنتی ایرانی و اسطورهای میآید: «وقتی یک تکه از زندگی تکرار میشود، میشود سنت.» درواقع خود شخصیت همین نام را برای خود انتخاب کرده تا هردو هویت خود را در اسمش نشان دهد: «نام مهاجر اشاره به هویتی دیگر دارد. اما هیچکدام آن نام نخستین نمیشود، حتی اگر با آن زندگی نکرده باشد. حتی اگر آن نام نخستین مهاجر را به تلخترین خاطرههایش پیوند دهد، باز همان است که او را دستکم برای خودش معنی میکند. بازگشت به آن نخستین نام، یکجور برهنهشدن است، یکجور برگریزان. در این برگریزان است که خودت خودت را میبینی. اما همهاش این نیست؛ میگذاری که دیگران هم تو را ببینند. شاید میخواهی، آری دلت میخواهد که دیگران هم تو را ببینند.» نویسنده هویت کاراکترهایش را در اسم نشان دهد و ریشههای سنتی خود را با زندگی مدرن تطبیق میدهد، نه به این خاطر که هویت جامعه متناقض با فرهنگ خودش را به آسانی پذیرفته، بلکه به این خاطر که بتواند در دنیای جدید دوام بیاورد.
شخصیتهای رمان در مواجه با زندگی جدید میکوشند به حقیقت جدیدی دست پیدا کنند؛ چون آنچه در گذشته حقیقت مینامیدند دیگر برایشان کارایی ندارد؛ بنابراین برای رمزگشایی دوباره جهان اطراف تلاش میکنند. آنها میخواهند بدانند مرز بین این دنیایی که میخواهند بشناسند با مرز آن دنیایی که زیر خاک دفن شده، کجاست و چرا دارد نقض میشود. از آن جهت است که آدمهای رمان چمدان سفر میبندند و راهی سفرهای بیبازگشت میشوند: «وقتی در جای تازه نتوانی خودت را پیدا کنی به سفر ادامه میدهی، و سفر شناسنامه تو میشود.»
○●□■○●□■
بریدههایی از متن کتاب:
مثل اتاقم بودم. هرکس جایش را مثل خودش درست میکند، به قدوقوارهی خودش. مثل پرندهها. جای آدم که درست شد، ثابت که شد، آدم هم ثابت میشود. میشود همان، میشود جا، جایی که درست کرده است. اصلن آدم یعنی جا. هر جا که میروی، هر جا که مینشینی همان شکلی میشوی. وقتی میروی فروشگاه، یک جور دیگر هستی تا وقتی که به موزه میروی. نوع حرف زدنت هم فرق میکند، کلمههایی که به کار میبری، حتی شکل دستوری جملههایت فرق میکند. جایی که هستی، جایی که میروی به تو میگوید تو کی هستی.
○●□■○●□■
شاید نباید میپرسیدم که چقدر مرا میشناخته است. یا "حالا" نباید میپرسیدم. این "حالا نپرسید" که گفته بود حرفهای زیادی با خود داشت. گاهی یک کلمه یک کتاب است. بایدش گشود و خواند. و این "حالا" خبر از آینده میداد: فرنگیس نیامده است که برود!
○●□■○●□■
از دوراهه میگوید... از چندراهه. زندگی همهاش همین است. همهاش سر دوراهی و سهراهی ایستادهای. همهاش انتخاب میکنی این کتاب را بخرم یا آن را، از این طرف خیابان بروم یا از آن طرف، بروم خانه یا بروم سری به فلانی بزنم... زمان که میگذرد، میبینی از میان آن چندراههها یکی را گرفتهای و آمدهای، و حالا که آمدهای آن راههای دیگر بودونبودشان فرقی نمیکند، انگار نبودهاند.
آنچه خاطرهی تو را میسازد، آنچه تو را میسازد و با آن تو را میشناسند همان راهی است که آمدهای. گاهی به خودت میگویی کاش آن روز از سمت دیگر خیابان رفته بودی! بیفایده است. راهی را که آمدهای آمدهای، برگشتی در کار نیست. اسمش را تجربه هم نمیتوانی بگذاری.
○●□■○●□■
درست است بشر هر روز زیباتر میشود، اما هر روز از اصلش دورتر میشود، بیهویتتر میشود، سرگشتهتر میشود.
○●□■○●□■
بستن چمدان سفر سخت است. بار اول سخت است. بعدن عادت میشود. میشود هویت، مثل رنگ پوست، مثل نام، مثل خاطرهای که از نوشیدن قهوهای تلخ در کافهای دنج برایت میماند. وقتی در جای تازه نتوانی خودت را پیدا کنی به سفر ادامه میدهی، و سفر شناسنامهی تو میشود.
همان بار اول که چمدانت را ببندی و بروی، دیگر رفتهای. دیگر گم شدهای. فرودگاهها، ایستگاههای راهآهن، جادهها و رستورانهای میان راه آشناهای گریزپای تو میشوند. به اندازهی علفی هم نمیتوانی ریشه بدوانی، که خاک، خاک تو نیست.
○●□■○●□■
_اصلن این احساس پوچی مال ماست. آن وقتها زندگی معنی داشته. آدمها پوک نمیشدند. احساس پوچی نمیکردند. پوکی مال دانهی هل بوده است و کندهی درخت! آدمیزاد استخوانش پوک میشد، اما زندگیاش نه! میدانی چرا؟
_نه، بگو!
_برای اینکه آزاد نبود. برای اینکه حق انتخاب نداشت. اصلن معنی انتخاب را نمیفهمید. زندگی یک جاده بود که توی آن میرفت، حالا یکی سواره بود، یکی پیاده بود و میدوید، یکی هم لنگ میزد. آزاد که شدیم، پوچی هم معنی پیدا کرد.
رمانی غیرخطی که نحوه روایت آن چون پازلی است که هرچه جلو میرویم قسمتهایی از پازل حل شده و چیزی از روایت گنگ و مبهم آن روشن میگردد. «فرنگیس مرده است» گنجینه اسرار آدمهایی است که هنر، روحشان را صیقل داده، اما مهاجرت رنگ از رخسار آنها برده است.
راوی، باستانشناس و استاد دانشگاه، علاقهمند به اشیای باستانی روایت را اینگونه آغاز میکند که فرنگیس مُرده است. او میزنشین کافه فرناندودر در یکی از شهرهای آلمان است. خانهای پر از عتیقه دارد که پاتوق دانشجویان و دوستان اهل هنرش است. نگاه شاعرانه او به اطرافش بهگونهای است که در توصیف عتیقههایش میگوید: «خیلی وقتها از پلههای قلعههای قدیمی بالا میروم و آن بالا از پشت دریچهای مانند همین به بیرون نگاه میکنم. از پشت دریچه قلعههای قدیمی نگاه کنی گذشته احضار میشود. دریچه باز میشود به سمت شیهه اسب و آواز ماکیان و طنین قداره مردانی که زردی مزرعه را خرمن میکنند. از پشت دریچه، زنان خوشهچین را میبینی و مردانی را که چرخهای گاری فرسودهای را تعمیر میکنند و مردی را که چکمه سوارکاران برپا دارد و، با تازیانهای در دست، پرکاهی را زیر دندان میفشرد. دریچه را که میبندی شهر پیدایش میشود، با ساختمانهای سیمانی.» این آرامش نسبی حاکم در زندگی راوی با آمدن خبرنگاری بهنام فرنگیس که «خود را گمشده میپنداشت تا پیدایش کنند» از بین میرود.
در خوانش رمان، باید سه نکته اساسی را درنظر گرفت؛ مهاجرت، هویت و هنر. اگرچه این سه مورد بهصورت مجزا از هم تفکیک شدهاند، ولی از جهات زیادی باهم همپوشانی دارند و درنهایت شانهبهشانه هم پیش میروند بهطوریکه مرز بین آنها بهسختی قابل تشخیص میشود.
مهاجرت پدیدهای پیچیده و چندگانه است که موجب بازتابهای گوناگون و حتی متضادی نزد مهاجران میشود. این بازتابها به بهترین نحو در هنر مهاجر نمود پیدا میکند. هویت مهاجر بهمثابه خردهفرهنگی است که در حاشیه دو فرهنگ اصلی حاکم فرهنگ مبدا و فرهنگ مقصد رشد میکند. در مهاجرت با فضای سومی روبهرو هستیم که روی خط مرزی دو فرهنگ ساخته شده است. مسعود کریمخانی که تجربه مهاجرت دارد در چنین فضایی به خلق زبان متفاوت و مفاهیم جدیدی دست میزند: «مهاجرت که میکنی دیگر یکی نیستی چندتایی... از هرجا که میگذری، یک تا میخوری، هر «تا» یک هویت است و هر هویت نامی دیگر دارد. هرچه نامهایت بیشتر باشد، پیچیدهتری...»
نامگذاری شخصیتهای رمان یکی از بارزترین نمونهها برای توضیح هویت چندگانه است؛ تناقضی که به اجبار در مهاجرت برای انسان معاصر اتفاق میافتد. بهعنوان مثال رزا سردابی همان نسترن یا فرنگیس شاهنامه با یک ذهنیت سنتی ایرانی و اسطورهای میآید: «وقتی یک تکه از زندگی تکرار میشود، میشود سنت.» درواقع خود شخصیت همین نام را برای خود انتخاب کرده تا هردو هویت خود را در اسمش نشان دهد: «نام مهاجر اشاره به هویتی دیگر دارد. اما هیچکدام آن نام نخستین نمیشود، حتی اگر با آن زندگی نکرده باشد. حتی اگر آن نام نخستین مهاجر را به تلخترین خاطرههایش پیوند دهد، باز همان است که او را دستکم برای خودش معنی میکند. بازگشت به آن نخستین نام، یکجور برهنهشدن است، یکجور برگریزان. در این برگریزان است که خودت خودت را میبینی. اما همهاش این نیست؛ میگذاری که دیگران هم تو را ببینند. شاید میخواهی، آری دلت میخواهد که دیگران هم تو را ببینند.» نویسنده هویت کاراکترهایش را در اسم نشان دهد و ریشههای سنتی خود را با زندگی مدرن تطبیق میدهد، نه به این خاطر که هویت جامعه متناقض با فرهنگ خودش را به آسانی پذیرفته، بلکه به این خاطر که بتواند در دنیای جدید دوام بیاورد.
شخصیتهای رمان در مواجه با زندگی جدید میکوشند به حقیقت جدیدی دست پیدا کنند؛ چون آنچه در گذشته حقیقت مینامیدند دیگر برایشان کارایی ندارد؛ بنابراین برای رمزگشایی دوباره جهان اطراف تلاش میکنند. آنها میخواهند بدانند مرز بین این دنیایی که میخواهند بشناسند با مرز آن دنیایی که زیر خاک دفن شده، کجاست و چرا دارد نقض میشود. از آن جهت است که آدمهای رمان چمدان سفر میبندند و راهی سفرهای بیبازگشت میشوند: «وقتی در جای تازه نتوانی خودت را پیدا کنی به سفر ادامه میدهی، و سفر شناسنامه تو میشود.»
○●□■○●□■
بریدههایی از متن کتاب:
مثل اتاقم بودم. هرکس جایش را مثل خودش درست میکند، به قدوقوارهی خودش. مثل پرندهها. جای آدم که درست شد، ثابت که شد، آدم هم ثابت میشود. میشود همان، میشود جا، جایی که درست کرده است. اصلن آدم یعنی جا. هر جا که میروی، هر جا که مینشینی همان شکلی میشوی. وقتی میروی فروشگاه، یک جور دیگر هستی تا وقتی که به موزه میروی. نوع حرف زدنت هم فرق میکند، کلمههایی که به کار میبری، حتی شکل دستوری جملههایت فرق میکند. جایی که هستی، جایی که میروی به تو میگوید تو کی هستی.
○●□■○●□■
شاید نباید میپرسیدم که چقدر مرا میشناخته است. یا "حالا" نباید میپرسیدم. این "حالا نپرسید" که گفته بود حرفهای زیادی با خود داشت. گاهی یک کلمه یک کتاب است. بایدش گشود و خواند. و این "حالا" خبر از آینده میداد: فرنگیس نیامده است که برود!
○●□■○●□■
از دوراهه میگوید... از چندراهه. زندگی همهاش همین است. همهاش سر دوراهی و سهراهی ایستادهای. همهاش انتخاب میکنی این کتاب را بخرم یا آن را، از این طرف خیابان بروم یا از آن طرف، بروم خانه یا بروم سری به فلانی بزنم... زمان که میگذرد، میبینی از میان آن چندراههها یکی را گرفتهای و آمدهای، و حالا که آمدهای آن راههای دیگر بودونبودشان فرقی نمیکند، انگار نبودهاند.
آنچه خاطرهی تو را میسازد، آنچه تو را میسازد و با آن تو را میشناسند همان راهی است که آمدهای. گاهی به خودت میگویی کاش آن روز از سمت دیگر خیابان رفته بودی! بیفایده است. راهی را که آمدهای آمدهای، برگشتی در کار نیست. اسمش را تجربه هم نمیتوانی بگذاری.
○●□■○●□■
درست است بشر هر روز زیباتر میشود، اما هر روز از اصلش دورتر میشود، بیهویتتر میشود، سرگشتهتر میشود.
○●□■○●□■
بستن چمدان سفر سخت است. بار اول سخت است. بعدن عادت میشود. میشود هویت، مثل رنگ پوست، مثل نام، مثل خاطرهای که از نوشیدن قهوهای تلخ در کافهای دنج برایت میماند. وقتی در جای تازه نتوانی خودت را پیدا کنی به سفر ادامه میدهی، و سفر شناسنامهی تو میشود.
همان بار اول که چمدانت را ببندی و بروی، دیگر رفتهای. دیگر گم شدهای. فرودگاهها، ایستگاههای راهآهن، جادهها و رستورانهای میان راه آشناهای گریزپای تو میشوند. به اندازهی علفی هم نمیتوانی ریشه بدوانی، که خاک، خاک تو نیست.
○●□■○●□■
_اصلن این احساس پوچی مال ماست. آن وقتها زندگی معنی داشته. آدمها پوک نمیشدند. احساس پوچی نمیکردند. پوکی مال دانهی هل بوده است و کندهی درخت! آدمیزاد استخوانش پوک میشد، اما زندگیاش نه! میدانی چرا؟
_نه، بگو!
_برای اینکه آزاد نبود. برای اینکه حق انتخاب نداشت. اصلن معنی انتخاب را نمیفهمید. زندگی یک جاده بود که توی آن میرفت، حالا یکی سواره بود، یکی پیاده بود و میدوید، یکی هم لنگ میزد. آزاد که شدیم، پوچی هم معنی پیدا کرد.
Displaying 1 - 2 of 2 reviews



