در کلیترین حالتش فکر میکنم در برخی روابط نه دلیلی برای ادامهشان داری و نه دلیلی برای ادامه ندادنشان و از آن جا که میل غریزیام به انفعال است- نمیدانم چرا- طبعاً ادامه میدهم؛ نه چون لذت میبرم، بلکه چون هر تصمیم دیگری سخت است. این حالت البته با چیزی که «عادت» مینامیمش متفاوت است. عادات عمدتاً بیضررند. آدم مدام به ترک عادتش فکر نمیکند، بلکه بدون صرف قوای ذهنی صرفاً انجامشان میدهد و با این تعاریف، ماجرای من و نازنین چیزی متفاوت از عادت بود؛ شاید بتوان گفت: «تردید.»
برای من ، ارتباط با نوشته های مختلف نویسنده در وبلاگ ، پادکستها ، ناداستان و بالاخره دوکتاب چاپ شده اش بود و هنوزسالی ازاین آشنایی نگذشته و البتّه نامِ آشنایی ازگذشته دورمن درپلی تکنیک تهران. متخصص سازه های دریایی است و بسیاربه آن بازمی گردد. من هم بسیاربا نوشته های او ارتباط میگیرم به دلایل متعدد فنی ، روحی وهمیشه آماده ام برای خواندن مطلب جدیدی ازاو و اگرفرصتی باشد دوباره خواندنش . فاصله سنّی و نسلی، تاثیری براین حس و حال ندارد .شاید او دربعضی جاها جوانی من بوده باشد. این کتاب هم داستان مهندسی است که شغلش بازرسی سازه های دریایی پیش ازحملشان برکشتی است . دقیق و کارآزموده درکار،با تمام نقاط ضعف وقوّت انسانی که جابه جای کتاب با دقّت وگاهی با طنزبه آن اشاره می کند .مخلوطی از اامید وناامیدی ، اعتمادبه نفس و برعکس،خستگی ، سکون، وسواس فکری ، ملال، ارتباط با آدمهای محیط کار و باخودش وباذهنش و..دقتی در همه جزئیات که فضایی عینی و ملموس ایجادمی کند.حالاکه داستان به انتها رسیده ودستم آمده ،امیدوارم درفرصتی دوباره بخوانمش. ازتوصیفات بدیعش درباره یکی ازبرجها که من عکسش را یافتم ( اگردرست باشد ) ، به نظرمی رسد ، محل کارش منطقه تجاری درلندن است : برج خیارترشی ، برجی نسبتا" کپل که هرچه قدمی کشدمقطعش کوچک می شود ودرنهایت به کلاهکی موشکی شکل می انجامد...حدسم این است که عرب ها پولش راداده اند چون کل بناچیزی است بین گنبد ومناره .تناسبات قدیمی گنبدومناره که این همه قرن است جوابشان راپس داده اند به هم ریخته اند.بدعت. عجیب نیست که محصولشان زشت و حرامزاده ازآب درآمده .بچه ای که زاییده ذهن نورمن فاسترونفراتش است ...هندسه اش فاسد است وغیراخلاقی. یا : در کلی ترین حالتش فکر می کنم در برخی روابط نه دلیلی برای ادامه شان داری و نه دلیلی برای ادامه ندادنشان و از آن جا که میل غریزی ام به انفعال است- نمی دانم چرا- طبعاً ادامه می دهم؛ نه چون لذت می برم، بلکه چون هر تصمیم دیگری سخت است.
ارتباط برقرار کردن با نوشتههای این نویسنده در کل برای من خیلی راحته. فکر میکنم بخشیش به خاطر روان و خوشخوان و صادقانه (گاهی زیادی رک) بودن نوشتههان و بخشیش هم به خاطر شباهت شخصیت اول (یا خود نویسنده؟) به خودم. فکر میکنم بخش بزرگی از لذتی هم که میبرم به خاطر اینه که انگار همون چیزهایی که من باهاشون مواجهم و بهشون فکر میکنم رو نویسنده با قلم بهتر و با کمی چاشنی طنز تلخ نوشته.
این کتاب رو هم در روزهایی خوندم که دارم بیشتر از هر وقتی به «کارمند» بودنم و حس کرختی و بیانگیزگی و پوچیای که کار کردن در یک شرکت بزرگ با پروژههای پیچیده بهم میده فکر میکنم. اونم در «خارج».
نازنین خیلی بیرحمانه از زبان راوی توصیف شده. اوایل کتاب حتی فکر میکردم چرا نویسنده اینقدر زن ستیز هست؟ راستش جدا کردن شخصیت راوی از نویسنده برای من خیلی سخته. شاید به خاطر آشنایی که با وبلاگ نویسنده و فعالیتهاش در شبکههای اجتماعی دارم و میدونم که بخشهای زیادی از کتاب توصیف زندگی خود نویسنده است. انگار که هر چیزی که از دهان راوی میومد رو من از دهان نویسنده میشنیدم و بیرحمیش در قبال نازنین اذیتم میکرد (شاید این بیانصافی رو از ایشون انتظار نداشتم :دی). ولی این رو هم میشه گذاشت به پای همون توصیفات بسیار صادقانه و رک.
A hidden pleasure in reading about the discomfort and unease woven into every interaction with the world where both visible and invisible fungi take hold, growing until they demand a painful removal
ارتباط بنده با این ساختارِ به اصطلاح “خاطرهنویسی” هرگز خوب نبوده اما “بازرس” به طرز جالبی من را با این مسئله آشتی میدهد. با کاراکتر اصلی و روزمرگیهایش درگیر شدم، کنجکاو شدم، گاهی دلم به حالش سوخت، گاهی سرزنشش کردم، گاهی هم لبخند روی لبانم نشاند. ارجاع دو شخصیت مدیرِ رمان به فرشتگان خدا هم یکی از نکات جالب قصه بود که البته میشد استفادهی بیشتری از آن کرد. نیکزاد نورپناه قلم دوستداشتنی و سادهای دارد، چه در ترجمه چه در داستان اوریجینال.