اولش موقع خوندن کتاب فهمیدم باید برم کافه کوچه رو بخونم هر چند دنباله هم نیست اما نویسنده گفته بود حس بهتری داره و من هم همین کار رو کردم.
متولد کبیسه رو حتی بیشتر از کافه کوچه دوست داشتم.
شخصیت دختر داستان به قول خودش آدم نبود. با آدم های عادی که پر از دوز و کلک هستن فرق داشت. از تنهایی خودش لذت میبرد. با کتاباش کیف میکرد و اونا بچه هاش بودن. از خیلی جهات احساس نزدیکی میکردم باهاش و از خیلی جهات نقطه مخالف من بود ولی خیلی شخصیتش به دلم نشست. اصلا همینکه متفاوت بود باعث میشد در نظرم دوست داشتنی باشه.
رد پای کافه و کوچه و آدماش توی این داستان خیلی زیبا بود.
از دیدن لیلی و مهیار ذوق کردم
با کی صفدر و شعراش کلی خندیدم
با بستنی خوردن های از روی استرس شیرین منم دلم بستنی خواست
از کتابخونه اش کیف کردم و همزمان حسرت خوردم
و در کل برام خیلی جذاب بود فضاش
هر چند دوست داشتم قصه عشقی بیشتری بخونم هم از لیلی و مهیار و هم رهام و شیرین که معلوم نشد بهم میرسن یا نه ولی خب انگار سبک نویسنده کلا توی این قضیه نیست و بیشتر به فرایند میپردازه.
همینم برام قشنگ بود