"آوازهای پینه بسته "داستان مردی است که برای رهایی از رنج و اضطراب درونیاش به قهوهخانهای دورافتاده پناه میبرد .مرد غریبه که بسیار خسته و رنجور به نظر میرسد دائما به افراد درون قهوهخانه میگوید باید هرچه زودتر آنجا را ترک کنند چون هر لحظه ممکن است هواپیماهای دشمن آن محل را به خاطر نزدیکیاش به پالایشگاه نفت بمباران کنند .پیرمرد قهوهچی که از رفتارهای عجیب مرد کمی نگران شده، سعی دارد با آرام کردن او علت این همه اضطراب و نگرانی را دریابد ...