کتاب کابل ۱۴۰۰ انگار میخواست یه تصویر واقعی و انسانی از افغانستان امروز نشون بده، مخصوصاً تو روزگار آشفتهی بعد از جنگ و سلطهی طالبان.
اما برای منی که دلم میخواست بیشتر بفهمم، بیشتر حس کنم، بیشتر درگیر شم… یه چیزی کم داشت.
صداقتش تلخ بود، ولی لای کلمات خستهی نویسنده گم شده بود.
روایتها پراکنده بودن.
انسجام داستانی نداشت.
بیشتر شبیه گزارش یا مجموعه خاطره بود تا یه اثر ادبی قوی.
زبونش هم گاهی بیش از حد تلگرافی یا شتابزده میشد، انگار وقت نداشت با ما درد دل کنه.
من سعی کردم صبور باشم، صفحهها رو ورق زدم با امید اینکه بالاخره یه چیزی منو بگیره، یه حس واقعی، یه تلنگر… ولی فقط یه جاهایی تونستم باهاش ارتباط بگیرم، نه اونطوری که دلم میخواست.
💭 جمعبندی :
کابل ۱۴۰۰ برای من مثل یه قاب تلویزیونی تار بود؛ صدای درد توش میپیچید، ولی تصویرش واضح نبود.
من غم کابل رو میفهمم، ولی این کتاب نتونست منو ببره تو دل اون غم.
نه داستان داشت، نه شخصیت موندگار، نه ضربهی نهایی.
فقط یهسری خاطرهی تلخ…
📌 امتیاز من: ۲ از ۵
چون موضوعش مهم بود، ولی پرداختش… نه اونقدری که لایق این رنج باشه.🙌🏻