«... بیست و سه سال دارم. نمیدانم در چه روزی هستیم، چه ساعتی است. میدانم که شب است و دیروقت. میآیند تا من را از اتاق شکنجه که در طبقهی همکف، سمت چپ پلکان است، برگردانند. صدای فریادها شنیده میشود... ... یگانه چیزی که از پیکرم در زیر شکنجه توانستم طلب کنم این است که روزی به من اجازه دهد که از روبرو با شایستگی به آن نگاه کنم. زندگی گذشته است و هیچچیز آنچنان که ما میگفتیم نبوده. زندانی بود، شکنجه بود و هزاران مرده بودند.»
کارلوس لیسکانو، مخالفی سیاسی که توسط رژیم نظامی اروگوئه زندانی و شکنجه شده بود، در اثری کوتاه به بازگو کردن ماجراهایی که از سر گذرانده میپردازد: در ۱۹۷۲ زمانی که بیست و سه سال دارد به زندان نظامی میافتد و شکنجه، تحقیر، شرم و پوچی نظامی را که میخواهد او را وادار به اعتراف چیزی کند که از آن بیخبر است پشت سر میگذارد. در ۱۹۸۵، در حالی که سی و شش ساله شده، همراه آخرین یارانش به یک آزادی نگران کنندهُ اندوهبار و غیرممکن بازمیگردد. روایت او، شامل داستانهای کوتاه و قدرتمند، بینش منحصربهفردی را در مورد وضعیت بد جسمی و روانی زندانی و همچنین طرز فکر شکنجهگرانش ارائه میدهد.
A political dissident and gifted writer who was jailed and tortured by Uruguay's military regime, Carlos Liscano movingly recounts those experiences in this memoir. Liscano is Uruguay's most well known novelist
بین هیاهوی جنگ و تمام ناپایداریهایی که درونم تجربه میکردم، از میان تمام کتابهایی که داشتم، این کتاب رو انتخاب کردم. حتی نمیدونم چطور یا کی این کتاب رو تهیه کرده بودم.
کتاب دربارهی زندگی کارلوس لیسکانوست. ترجمهی این اثر رو واقعاً دوست داشتم؛ ترجمهای روان، اما با محتوایی سنگین. شاید در موقعیتی بودم که همزمان باید از این کتاب فرار میکردم و در عین حال، شدیداً به خوندنش نیاز داشتم.
برای من اینطور بود که تقریباً هر صفحهاش ارزش خط کشیدن داشت؛ حس میکردم دارم رنجهایی شبیه به نویسنده رو تجربه میکنم. عجیب شبیه به زندانیای بودم که در انتظار تنبیه و مجازات از سوی زندانبان نشسته؛ عجیب تشنهی زندگینکرده، و پر از آرزو و حسرتِ زندگیای که ممکن بود.
بخشهای زیادی از کتاب برام دوستداشتنی بودن. الان که دارم بین برگهها ورق میزنم، حتی نمیتونم بگم کدوم بخش رو بیشتر دوست داشتم. این کتاب شد یکی از مورد علاقههام.
شاید بعدتر، وقتی از این مرحلهی زندگی عبور کردم، بتونم بگم دقیقاً کدوم جمله یا کدوم بخش برام تکاندهندهتر بود.
"Le fourgon des fous " de Carlos Liscano (168p) Ed.Belfond Bonjour les fous de lectures ... ATTENTION... A LIRE !! Dans ce court récit autobiographique, Carlos Liscano raconte ses 13 années d'emprisonnement comme opposant au régime uruguayen. Montévidéo, 1972, Liscano a 23 ans. Il est brutalement arrêté. Il connaitra la torture, la peur, les cris, la solitude, les geôliers inhumains, l'humiliation, le dégoût de soi mais aussi la solidarité entre détenus. Surtout ne pas parler, ne pas dénoncer.. Tous les jours, il faut se motiver pour tenir encore et encore., ne jamais perdre l'appétit de vivre. 1985.. fin de la dictature, Carlos monte enfin dans " le fourgon des fou" qui lui rendra la liberté. Mais après ces épreuves, retrouve-t-on vraiment la liberté? Il faudra de nombreuses années (plus de 30 ans) et un exil pour que Carlos Liscano parle de ce passé. Qu'il est troublant ce témoignage. Carlos Liscao, se pose beaucoup de question sur lui-même, son rapport aux autres mais également sur la relation qui s'installe entre le prisonnier et son geôlier. C'est pudique, bouleversant, posé ... c'est à lire absolument. Découverte d'un grand auteur d'Amérique latine.
حرکت رفت و برگشتی بین زمان ها و مکان ها یک حس خستگی و سرگیجه ای به خواننده میداد. شاید از قصد برای تداعی حس شکنجه شونده اینطوری طراحی شده بود اما باعث شد خواندن کتاب کمی ملال آور بشه و مدام زمین گذاشته بشه. خط داستانی و اوج داستان قابل تشخیص نبود.