اینجور کتابها که گردآوری هستند را چه بسا نشود تعریف شان کرد، دلبخواهی ست خواندن و دوست داشتن شان. حالا یک دلبستگی هایی ست دیگر، به آنچه که پیشترها خوانده ای از آنکه حالا این متن ها را نوشته از سر گذرانده یا اینکه در همه ی سالیانی که سپری کرده با او چه گذشته است و چیزهایی از این دست. و نپرس از من که چرا اینها همه باید؟ و البته که یک سویه اش هم این است که زندگی ما که از بد و بدتر روزگار ارتباطِ پیدا و ناپیدایی با کلمه ها و متن ها و ترکیب ها پیدا کرده سبب کشش هایی بشود برای پی گرفتن و خواندن و لذت بردن از نوشته ها بی آنکه هدفی در جستجو باشد که هدف همان خواندن است
افتادم به هذیان گویی و به یاد بیاورم آن شب های آرام و بی تکان را که پیاده راه می افتادیم و چهل دقیقه ای راه می آمدیم تا برسیم خانه و در خیالات مان گمان برده بودیم پایان شب سیه سپید است! نبود و باید سالهای سال می گذشت تا ژرفای پلیدی و پلشتی را، و هر آنچه در چنته دارد را روز به روز و گاهی ساعت به ساعت حس و تماشا می کردیم. با این تفاصیل سرِآخر چه می مانْد از برای ما جز همین چیزها که با دلیل یا بی دلیل فقط خوانده بودیم و بخواهیم بخوانیم؟ چه چیز دیگر باقی مانده است برای همه ی ما در روزگاری که وقاحت شرط لازم برای زیستن در میان درندگان بی همه چیزِ نارواست؟ چه در دست مان مانده جز دریغی و آهی که همه شب است تا آخر
۱۴۰۴/۰۵/۲۱
بر بلندی های دوردست البرز شرقی