فهیم با من حرف بزن، تو که ساکت می شوی من از حسرت می ترکم، مثل درخت تاک بی برگ و بار می شوم. مثل گنجشککی می شوم که بچۀ بی رحمی طرفش تیری از کمان نشانه می رود. مثل گل های فرش باارزشی که زیر پا می شوند. مثل دهانِ سال ها مسواک نزده می شوم، معلول تر از خودت می شوم. فهیم از همان حرف هایی بزن که من فقط می فهمم. چرا ساکتی، نکند هم صحبت دیگری پیدا کرده ای، فهیم، نکند کس دیگری هم حرف های تو را می فهمد. نگذار بغض آن زنِ سال های دور بشکند. دست نگذار روی نقطه ضعفم، لامصب آدم را به چیزی که نیست تبدیل می کند.
بیش از همه از شخصیت زن راوی رمان خوشم اومد و عاملیت که در سرنوشت و زندگی خودش داره. یعنی زنی توسری خورده و ناتوان و گریان نیست، بلکه سرنوشت خودش رو خودش رقم میزنه و در ادامه مسئولیت عاملیت خودش رو میپذیره و با تبعات اون رو به رو میشه.
در درجۀ بعد از این خوشم اومد که اشخاص رمان از حد کلیشه خارج میشن. از شخصیت مادر و پدر گرفته تا شوهر و معشوق و فرزند و دوست و غیره. هیچکدوم اون اَعمالی رو انجام نمیدن که در یه ذهنیت کلیشه ای ازشون انتظار میره. بلکه دیگر هستن و متفاوت.
در بالاترین درجه هم از شخصیت فهیم خوشم اومد؛ با اینکه اصلی و مرکزی نیست برای کنش های رمان، اما جهان درونی شخصیت اصلی رمان همه معطوف او هست و خب وضعیت خاص این شخصیت و توانایی نویسنده در توصیف حالات و ظاهرش هم خیلی برای من خواندنی بود.
از نقاط ضعف رمان اگه بخوام بگم، مختصر و غیرمفید بودن بعضی صحنه ها و اشخاص و خط روایت سرسری و ریتم گاهی تُند و گاهی کُند بود. اشخاص رمان - شاید به غیر از شخصیت فهیم - در هاله ای از ابهام باقی موندن برای من و نتونستم بشناسم شون. بد و خوب بودن و تک بُعدی گاهی.
اما خب اگه بخوام انصاف به خرج بدم، دست کم تجربۀ من از این رمان تجربۀ خوبی بود و بیشتر نقطۀ قوت داشت برای من تا نقطۀ ضعف.
رمان نه مثل دایی یغما داستانی است دربارهی یاغیگری، عصیان و مبارزهی یک زن در برابر سنتهای مردسالارانهی جامعه. شخصیت اصلی، نازی، زنی است که از کودکی درگیر قضاوتهای جامعه و بیمحبتی خانواده بوده است. او در نوجوانی عاشق میشود و این عشق باعث بیآبرو شدنش در نگاه اطرافیان میشود. با گذشت زمان، نازی با فرزندی مبتلا به اوتیسم به ایران مهاجرت کرده و درگیر چالشهای زندگی در غربت و همچنین رابطهی پیچیدهاش با پسرش، فهیم، میشود.
رمان از زاویه دید اولشخص روایت میشود و مانند یک دفتر خاطرات، احساسات و درگیریهای ذهنی نازی را بیان میکند. او سرکشی را از دایی خود، یغما، به ارث برده، اما به عنوان یک زن، جنگی سختتر و محدودیتهایی بیشتر را تجربه میکند. این داستان نه تنها روایت زنانگی و مادرانگی است، بلکه بازتابی از استقامت زنانی است که در جوامع سنتی برای حقوق خود میجنگند.
در مسیر روایت، داستان میان گذشته و حال در نوسان است و به مخاطب اجازه میدهد تا سرگذشت نازی و ریشههای درد و رنجش را بهتر درک کند. او اکنون در کشمکش فکری بازگشت به افغانستان است؛ جایی که خانوادهای که زمانی او را طرد کرده بودند، حالا دلتنگش شدهاند.
نه مثل دایی یغما با زبانی متفاوت و گویش مردم افغانستان نوشته شده است که به فضاسازی و ایجاد صمیمیت در روایت کمک میکند.