Jump to ratings and reviews
Rate this book

زندانی لاس لوماس

Rate this book
وکیل زبر و زرنگی سر بزنگاه، با استفاده از رازی که متعلق به دیگری است، یک‌شبه ثروت هنگفتی به جیب می‌زند. وکیل قرار است همچنان باقی زندگی‌اش را در عیش و عشرت و افزایش ثروت سپری کند که حادثه‌ای همه‌ی نقشه‌هایش را به‌هم می‌ریزد و مسیر زندگی‌اش را تغییر می‌دهد.
زندانی لاس لوماس، که در سال ۱۹۸۰ نوشته شده، داستانی است نه‌چندان بلند اما پراتفاق و با ریتم تند. وکیل، جناب نیکلاس سارمینتو، خود راوی داستان است و آن را با طنزی تلخ برای مخاطبانش بازگو می‌کند، مخاطبانی که انگار از راه تلفن، شنونده‌ی این روایت هستند و دائم از سوی وکیل با تحقیر و عتاب مورد خطاب قرار می‌گیرند.
کارلوس فوئنتس از آغاز کارش در سال‌های ۱۹۵۰ رویکردی انتقادی به جامعه‌ی مکزیک، به‌خصوص جامعه‌ی مکزیک پس از انقلاب داشت. در زندانی لاس‌لوماس این نگاه متوجه آن طبقه‌ی متوسط نوکیسه‌ای است که پس از جنگ جهانی دوم از موقعیت استثنایی آمریکای لاتین استفاده کرد و ثروت اندوخت. طبقه‌ای که امریکازدگی در رفتارش مشهود بود. زندانی لاس‌لوماس از این جهت به مرگ آرتمیو کروز، دیگر رمان معروف فوئنتس، شباهت دارد.

143 pages, Kindle Edition

First published January 1, 1980

9 people are currently reading
265 people want to read

About the author

Carlos Fuentes

393 books1,754 followers
Carlos Fuentes Macías was a Mexican writer and one of the best-known novelists and essayists of the 20th century in the Spanish-speaking world. Fuentes influenced contemporary Latin American literature, and his works have been widely translated into English and other languages.

Fuentes was born in Panama City, Panama; his parents were Mexican. Due to his father being a diplomat, during his childhood he lived in Montevideo, Rio de Janeiro, Washington, Santiago, and Buenos Aires. In his adolescence, he returned to Mexico, where he lived until 1965. He was married to film star Rita Macedo from 1959 till 1973, although he was an habitual philanderer and allegedly, his affairs - which he claimed include film actresses such as Jeanne Moreau and Jean Seberg - brought her to despair. The couple ended their relationship amid scandal when Fuentes eloped with a very pregnant and then-unknown journalist named Silvia Lemus. They were eventually married.

Following in the footsteps of his parents, he also became a diplomat in 1965 and served in London, Paris (as ambassador), and other capitals. In 1978 he resigned as ambassador to France in protest over the appointment of Gustavo Diaz Ordaz, former president of Mexico, as ambassador to Spain. He also taught courses at Brown, Princeton, Harvard, Penn, George Mason, Columbia and Cambridge.

---
کارلوس فوئنتس در ۱۱ نوامبر ۱۹۲۸ در پاناماسیتی به دنیا آمد. مادرش برتا ماسیاس ریواس و پدرش رافائل فوئنتس بوئه‌تیگر است. پدر وی از دیپلمات‌های مشهور مکزیک است. وی سفیر مکزیک در هلند، پاناما، پرتغال و ایتالیا بود.

دوران کودکی‌اش در واشنتگتن دی.سی. و سانتیاگوی شیلی گذشت. فوئنتس در دانشگاه مکزیک و ژنو در رشتهٔ حقوق تحصیل کرد. او به زبان‌های انگلیسی و فرانسه تسلط کامل دارد.

آثار
* مرگ آرتمیوکروز، ۱۹۶۲
* آئورا، ۱۹۶۲
* زمین ما،‌ ۱۹۷۵
* گرینگوی پیر، ۱۹۸۵
* ملکهٔ عروسک‌ها
* آسوده خاصر، ترجمهٔ محمدامین لاهیجی.
* مرگ آرتمیو کروز، ترجمهٔ مهدی سحابی.
* آئورا، ترجمهٔ عبدالله کوثری.
* سرهیدا.
* خودم با دیگران (به تازگی با نام از چشم فوئنتس) ترجمهٔ عبدالله کوثری.


---
Carlos Fuentes Macías fue un escritor mexicano y uno de los novelistas y ensayistas más conocidos en el mundo de habla española. Fuentes influyó en la literatura contemporánea de América Latina, y sus obras han sido ampliamente traducidas al inglés y otros idiomas.

Fuentes nació en la ciudad de Panamá, Panamá, sus padres eran mexicanos. Debido a su padre era un diplomático, durante su infancia vivió en Montevideo, Río de Janeiro, Washington, Santiago y Buenos Aires. En su adolescencia regresó a México, donde vivió hasta 1965. Estuvo casado con la estrella de cine Rita Macedo de 1959 hasta 1973, aunque era un mujeriego habitual y, al parecer, sus asuntos - que se ha cobrado incluyen actrices como Jeanne Moreau y Jean Seberg, su llevados a la desesperación. La pareja terminó su relación en medio del escándalo, cuando Fuentes se fugó con un periodista muy embarazada y entonces desconocido de nombre Silvia Lemus. Se casaron finalmente.

Siguiendo los pasos de sus padres, también se convirtió en un diplomático en 1965 y sirvió en Londres, París (como embajador), y otras capitales. En 1978 renunció al cargo de embajador en Francia en protesta por el nombramiento de Gustavo Díaz Ordaz, ex presidente de México, como embajador en España.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
41 (10%)
4 stars
123 (31%)
3 stars
164 (41%)
2 stars
53 (13%)
1 star
14 (3%)
Displaying 1 - 30 of 66 reviews
Profile Image for Maziyar Yf.
824 reviews649 followers
November 15, 2024
زندان لاس لوماس حکایت مردمانی ایست که استاد عبدالله کوثری ، مترجم فرزانه کتاب آنان را قشر ثروتمند نوکیسه ای خوانده که در جامعه مکزیک از برکت نابسامانی سیاسی و اقتصادی به پول مفت دست یافته و اگرچه به سبب ثروت خود گمان می برند که می توانند با ثروت خود پادشاهی کنند اما در حقیقت روزانه بیشتر و بیشتر در باتلاق تباهی فرو می روند .
نیکلاس سارمینتو یکی از آنهاست ، میرزا بنویس دارالوکاله ای که با دست یافتن به اسرار یک فرد و باج خواهی از او به ثروت کلانی دست یافته ، گرچه زندگی مرفه او تا زمانی ادامه دارد که هرکس خاطره ی خودش را برای خودش نگه دارد . گویی مکنت او تنها فاصله ای میان دو خاطره است .
اما زندگی او هم بهایی دارد ، او محکوم است که زندانی در خانه خود که حاصل تبدیل خاطره به دانسته ها است بماند ، در کنار کسانی که خاطره خود را زندانی کرده اند ، هر دو بی حرکت ، محصور در خانه و مشغول به نشخوار خاطرات گذشته و ناظر دنیای آدمیان بیرون .
فوئنتس کبیر باز هم دنیایی یگانه و شگفت انگیز آفریده گرچه که هیچ از جادوهای کتاب های دیگرش را ندارد .جهان فوئنتس همان جهان آشنای ماست ، جایی که دروغ و باج خواهی مبنا و اساس پیشرفت می شود ، جایی که تنها با پا نهادن بر شانه دیگری می توان بالا رفت اما در این جهان دروغی هر فردی به گونه ای اسیر و زندانی ایست .
Profile Image for sAmAnE.
1,373 reviews154 followers
February 17, 2022
مثل بقیه‌ی کتاب‌های فوئنتس برام جذاب نبود... آئورا و مرگ آرتمیوکروز بی‌نظیر بودند. مصاحبه آخر کتاب با فوئنتس جالب بود.
Profile Image for Mohammad Hrabal.
455 reviews299 followers
August 13, 2025
انتهای کتاب بخشی با عنوان «هنر داستان‌ نویسی» ضمیمه شده‌ است که متن کامل مصاحبه‌ی پاریس ریویو با کارلوس فوئنتس در سال ۱۹۸۱ است.
**************************************************************************
زندانی لاس لوماس، که در اواخر دهه‌ی ۱۹۸۰ نوشته شده، کندوکاوی دیگر در احوال جامعه‌ی مکزیک و به‌ خصوص همان قشر ثروتمند نوکیسه‌ای است که در همان دوران یاد شده از برکت نابسامانی سیاسی و اقتصادی به گنجی رایگان دست یافته و سر از پا نشناخته دست به گزافکاری‌هایی می‌زند که پیامدهایش نه‌تنها دامان جامعه را می‌گیرد، بلکه خود این قشر و نمایندگان آن را نیز روز به‌ روز در بی‌مایگی و تباهی هر چه بیشتر فرو می‌برد. درباره‌ی این کتاب. صفحات ۶-۷ کتاب
پابلو نرودا می‌گفت هر نویسنده‌ی آمریکای لاتین راه که می‌رود یک پیکر سنگین را به‌ دنبال می‌کشد، پیکر مردمش، گذشته‌اش و تاریخ میهن‌اش. مصاحبه با فوئنتس. صفحه ۹۷ کتاب
یادم هست که ده سال پیش داشتم با یک نویسنده اهل آمریکای شمالی، دانلد بارتلمی، حرف می‌زدم. او گفت «شما نویسنده‌های آمریکای لاتین چطور می‌توانید این رمان‌های مفصل را بنویسید؟ چطور می‌توانید این‌ همه موضوع را توی رمان‌های بلندتان جا بدهید؟ در آمریکای لاتین کمبود کاغذ ندارید؟» جواب من به او این بود که مشکل ما این است که احساس می‌کنیم باید درباره‌ی همه‌ چیز بنویسیم. باید چهار قرن سکوت را تلافی کنیم. باید از زبان همه‌ی چیزهایی که تاریخ وادار به سکوت کرده حرف بزنیم. مصاحبه با فوئنتس. صفحه ۱۰۳ کتاب
من هم مثل گارسیا مارکز می‌گفتم که ما در آمریکای لاتین داریم یک رمان می‌نویسیم که فصل مربوط به کلمبیا را مارکز می‌نویسد، فصل کوبا را کارپانتیه و فصل آرژانتین را کورتاسار و الی آخر. مصاحبه با فوئنتس. صفحه ۱۳۵ کتاب
من مشتری پر و پا قرص سینما هستم. مهم‌ترین روز زندگی‌ام آن روز بود که پدرم مرا به نیویورک برد تا نمایشگاه جهانی و همشهری کین را ببینم. آن روز ده‌ ساله بودم. آن فیلم بر تخیل من تأثیر غریبی گذاشت و هیچ‌ وقت فراموشش نکردم. از آن به بعد با شبح همشهری کین زندگی می‌کنم. چند فیلم دیگر هم هست که وقتی می‌نویسم آنها را در خاطر دارم. فیلم‌های بونوئل از آن جمله است. فون استروهایم هم یکی دیگر، به‌ خصوص نسخه‌ی صامت بیوه‌ی خوشحال. مصاحبه با فوئنتس. صفحه ۱۳۸ کتاب
چند ماه پیش در مکزیک بودم و با یکی از بزرگ‌ترین فیلم‌ سازهای زمان، یعنی لوئیس بونوئل، حرف می‌زدم. بونوئل هشتاد ساله بود و من از او پرسیدم درباره‌ی حرفه‌ی خودش و آینده‌ی سینما چه عقیده‌ای دارد؟ او گفت: «فکر می‌کنم فیلم بی‌دوام است، چون وابسته به تکنولوژی است که به سرعت پیش می‌رود و فیلم کهنه و منسوخ می‌شود، عتیقه می‌شود. چیزی که به آن امید بسته‌ام این است که تکنولوژی تا آنجا پیش برود که در آینده فیلم وابسته به قرصی بشود که آدم می‌خورد، بعد می‌نشیند توی تاریکی و از چشم‌هاش فیلمی را که می‌خواهد تماشا کند بر دیواری سپید می‌اندازد.» . مصاحبه با فوئنتس. صفحه ۱۳۹ کتاب
وقتی زندگی‌ات به نیمه برسد، ناچاری با مرگ رو در رو شوی تا دیگر جدی بنویسی. بعضی آدم‌ها این پایان راه را خیلی زود می‌بینند، مثل رمبو. وقتی کم‌کم به چشمت می‌آید، حس می‌کنی باید این چیزها را نجات بدهی. مرگ ملکه اعظم نوشتن است؛ باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی. مصاحبه با فوئنتس. صفحات ۱۴۲-۱۴۳ کتاب
​۱۴۰۴/۰۵/۲۳
Profile Image for Rosa .
196 reviews84 followers
March 2, 2025
داستان زندانی لاس لوماس، تصویری از یک زندان در دل زندان دیگه ست، زندانی که دیوارهاش از جنس دروغ، فرصت طلبی، تخریب و ابتذاله که هر قشری با راهکار خودش تلاش میکنه تا این دیوارها رو برای محروم کردن دیگری یا ترقی خودش بنا کنه.
فوئنتس، با نمادین کردن یک زندگی و پیشرفت ظاهری ش، راوی نمای کلی تری از جامعه ی انقلاب زده و معضلاتش میشه؛ انتقال ناشایست قدرت و ثروت و به دنبال اون، هجوم بخش دیگه ای از جامعه که به دنبال بهره گرفتن از فرصت هایی هستن که فکر می‌کنن برای رسیدن بهش فقط کافیه تا کمی دستشون رو دراز کنن، و در نهایت هردو گروه راه چاره رو در نابودی و زور جستجو میکنن.
و مرگ لالا ، زنی که شاید شبیه هیچکس دیگه ای نبود، باعث میشه تا زخم این زندان ( جامعه!) سر باز کنه تا زندانی ها (!) برای برقرار کردن عدالت "فردی" دست به کار بشن!
Profile Image for Alireza.
170 reviews1 follower
May 29, 2017
کتاب شامل داستان "زندانی لاس لوماس" و مصاحبه ای خواندنی با فوئنتس است.
می توان گفت داستان زندانی لاس لوماس در مورد مردم مکزیکی است که به قول همین نویسنده "از نخبه هایش بیشتر می داند." اما اینجا همین مفهوم "دانستن" دست مایه نویسنده شده و می توان گفت که آن را در دو نوع دسته بندی کرده. اطلاعات و خاطره. اطلاعات ثروت و خانه و زندگی را برای شخصیت اصلی آورده اما آن چیزی که بقیه، مردم، توده (به آن مفهوم چپ) و جامعه را ساخته خاطره است. خاطره است که خانواده ای بزرگ، روستایی، شهری، منطقه ای یا به عبارت بهتر و مهمتر مکزیک را تشکیل داده.
Profile Image for Maedeh_P1H.
77 reviews33 followers
July 11, 2019
طرح و ایده ی کتاب خوب بود اما توصیف های بی جا و حس طنازی که راوی میخواست نشونمون بده اصلا جالب نبود.نویسنده نگاه انتقادی به جامعه و انقلاب مکزیک داشت. وریتم کتاب هم به شدت تنده.
مصاحبه ی آخر کتاب اطلاعات خوبی رو از فرهنگ آمریکای لاتین به خواننده میده.من مصاحبه رو بیشتر از خود داستان دوست داشتم.عالی بود.
Author 1 book315 followers
April 14, 2018
بدون شک آثار فوئنتس را نمی توان دارای یک لایه دانست بلکه همان گونه خودش بارها اظهار داشته او از مفاهیمی چون عشق و مرگ و زندگی به عناوین مستعار بهره برداشته است. داستان زندانی لاس لوماس هم یکی از آن کارهاست. در این داستان با وکیل جوانی رو به رو هستیم که از راه اخاذّی قصری را از یک انقلابی محتضر گرفته و در گذار سالها توانسته صاحب ثروت و قدرت بسیار شود و مانند بسیاری از صاحبان ثروت و قدرت توجه خاصی نسبت به زن ها می داشته تا اینکه یکی از آن زن ها برایش دردسر ساز می شود.
در این داستان به نظرم زندانی لاس لوماس نمونه ای از نسل دوم پس از انقلاب مکزیک است که خودش را در بهره بردن از منابع و منافع مکزیک سهیم می داند. نسل اول، نسل انقلابی، همان نخستین مالک لاس لوماس پس از انقلاب بوده و زن های داستان هم یکی از مظاهر کامروایی آن مرد دارای اطلاعات مهم از نسل اول انقلابیون.
فوئنتس بر خلاف بسیاری از نویسندگان که در فرم قدرتمند اند و در محتوا نه، در محتوا قدرتمند است اما در فرم نه. چرا که به نوعی داستانها را برایش از پیش تعیین شده می دانم. چون در بسیاری مواقع مرجع او تاریخ مکزیک است و تاریخ (معاصر) پیکره ای است که تقریباً منجمد شده است.
Profile Image for Fatemeh.
166 reviews15 followers
January 13, 2022
اولین کتاب از فوئنتس بود که خوندم و تا اواسط داستان فکر میکردم که چه خوب دارم با ادبیات لاتین حال میکنم اما طولی نکشید که این حس و حال خوب تموم شد .انگار هردفعه قراره به امید اینکه از لاتین خوشم بیاد یه کتاب رو شروع کنم و آخرش به زور تموم کنم .
به نظرم تنها خوبیش این بود که خیلی سورئال نبود ولی تا میومدی به داستان عادت کنی داستان رو ول میکرد و یه داستان وسط اون‌ میگفت و بعد دوباره داستان قبلی رو ادامه میداد مثل یه دختر پرحرف که هی میخواد فقط حرف بزنه و براش مهم نیست بقیه میفهمن چی میگه یا نه .
چون اصلا به لاتین علاقه ندارم حتی مصاحبه آخرشو نخوندم ولی امیدوارم یه روز آشتی کنم با این ادبیات عجیب غریب و ناآشنا .
Profile Image for Razieh Shahverdi.
109 reviews59 followers
March 19, 2019
من به ادبیات آمریکای لاتین عشق می‌ورزم. هربار که کتابی از این سرزمین دستم می‌گیرم مطمئنم تا مدت‌ها درگیرش خواهم بود و به آن فکر خواهم کرد. کاراکترها توی سرم به زندگی ادامه می‌دهند و جملات تا جایی که حافظه یاری کند آن تو می‌مانند. کارلوس فوئنتس مکزیکی یکی از بهترین‌های آمریکای لاتین است. وقتی داستانی از او می‌خوانی، انگار شرجی هوا و زردی آفتاب را احساس می‌کنی. انگار جایی هستی موهوم، جادویی، گرم، پرشور. فوئنتس حتی وقتی رئالیستیک‌ترین قصه‌ها را برایت تعریف می‌کند، تو منتظری پیرزنی جادوگر از جایی سر دربیاورد یا اینکه زن زیبایی وسط عشق‌بازی بمیرد. «زندانی لاس‌لوماس» یکی از همین داستان‌های رئالیستی است. قصه‌ از زبان وکیل کلاش زنباره‌ی تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ی غربزده‌ی یک‌جانشینی روایت می‌شود که قرار است داستان اسارتش را برای ما بگوید. اگر قطع جیبی کتاب‌های ماهی را دیده باشید و بدانید حجم داستان فقط ۸۹ صفحه است، می‌توانید حدس بزنید که با داستانی بلند یا همان novella طرفید. اما چیز دیگریست که این کتاب را منحصربه‌فرد می‌کند و آن مصاحبه‌ی فوق‌العاده‌ی فوئنتس با پاریس‌ریویوست که خود عبدالله کوثری ترجمه کرده. این مصاحبه در عین اینکه شباهت زیست و روزگار خاورمیانه‌ای را با مکزیک نشان می‌دهد، اما تفاوت‌های پررنگی را هم نشان می‌دهد که ساده‌دلیست اگر نبینیمشان. فوئنتس وقتی درباره‌ی زنان قصه‌هایش صحبت می‌کند، ما همدلی زیادی با او داریم چرا که فرهنگ اسلامی/ایرانی ما هم به همان اندازه‌ی فرهنگ آزتک/اسپانیایی/عربی او ضدزن است. تعریف فوئنتس از ضدزن را ببینیم: « به من حمله کرده‌اند که زنانی بسیار آلوده‌دامن را تصویر کرده‌ام، اما علتش این بوده که فرهنگ من نگرشی منفی به زن دارد. فرهنگی که عرب و اسپانیایی و آزتک را با هم مخلوط می‌کند خیلی با فمنیسم جور درنمی‌آید. مثلاً در فرهنگ آزتک خدایا نرینه هر کدامشان نماینده‌ی یک چیز هستند – باد، آب، جنگ و غیره – در حالی که خدایان مادینه یا الاهگان چندپهلو هستند و نماینده‌ی پاکی و آلودگی، روز و شب، عشق و نفرت. پیوسته از این حد افراط به حد دیگر می‌روند، از فلان شور و شهوت به یکی دیگر، و در دنیای آزتک این گناه آن‌هاست. مردها اجازه نمی‌دهند زن‌ها شخصیت کانونی باشند. این زن‌ها به سمت افراط رانده می‌شوند چون مکزیک کشوری است که در آن زن‌ها محکوم به این‌اند که یا روسپی باشند یا راهبه. امروز زنان مکزیک می‌گویند نه این‌اند و نه آن، بلکه بسیار چیزها. آن‌ها دارند نقشی را که مردها برای خودشان نگه داشته بودند، غصب می‌کنند. اوضاع عوض می‌شود.»
یا درباره‌ی مذهب. فوئنتس خاطره‌ای جالب در این‌باره تعریف می‌کند:‌ معلمی داشتیم که اول سال تحصیلی با یک شاخه گل سوسن به کلاس می‌آمد و می‌گفت: «این یک جوان کاتولیک پاک است قبل از اینکه به مجلس رقص برود.» بعد گل را به زمین می‌انداخت و لگدمالش می‌کرد و می‌گفت: «این جوان کاتولیکی است بعد از آن‌که به مجلس رقص رفته و به دختر ابراز علاقه کرده.» بعد آن گل را به سطل زباله می‌انداخت.
خب این تصاویر برای ما خیلی آشناست. اما مهم این است که به تفاوت‌های عظیم بین خودمان و آمریکای لاتین دقت کنیم. و متأسفانه دیدن تفاوت‌ها در راستای نتیجه‌ایست که ما را عقب‌تر از برادران و خواهران لاتین‌مان می‌نشاند. غربزدگی‌ای که آل‌احمد و فردید برای بار اول از آن سخن گفتند، آن‌قدر از همان ابتدا مذموم واقع شد که حتی در ایران شکل اصیلی از آن به وجود نیامد. نگاه کنیم به وام‌گیری‌های اصیل‌تری از غرب که فوئنتس به آن‌ها اشاره می‌کند:‌ «یکی از ویژگی‌های فرهنگی عمده‌ی آمریکای لاتین این است که این منطقه در واقع یک شاخه‌ی بیرونی فرهنگ غرب است. آمریکای لاتین هم غربی است و هم غربی نیست. بنابراین ما احساس می‌کنیم که ناچاریم فرهنگ غرب را بهتر از هر انگلیسی یا فرانسوی بشناسیم و در عین حال فرهنگ خودمان را هم خوب بشناسیم. این گاهی اوقات به معنای رجوع به فرهنگ سرخ‌پوست‌هاست، در حالی که اروپایی‌ها اصلاً خودشان را موظف به شناختن فرهنگ ما نمی‌دانند. ما ناچاریم کتسالکواتل را بشناسیم و دکارت را هم بشناسیم، آن‌ها فکر می‌کنند همان دکارت کافی است. پس آمریکای لاتین دائماً به اروپا یادآوری می‌کند که جهانی بودن وظایفی برایش پدید آورده. بنابراین، نویسنده‌ای مثل بورخس نمونه‌ی نویسنده‌ی آمریکای لاتین است. این واقعیت که او خیلی اروپایی است صرفاً نشانه‌ی آرژانتینی بودن اوست. هیچ اروپایی خود را موظف نمی‌بیند مثل بورخس برای خلق واقعیت تا به آن حد از افراط پیش برود؛ نه برای منعکس کردن واقعیت، بلکه برای آفریدن واقعیتی جدید تا بتواند خلأ فرهنگی سنت خودش را جبران کند.»
خب حالا خودم هم زیادی توی دام پیدا کردن شباهت‌های به‌قول یک دوستی لعنتی افتادم. این مصاحبه بیش از هرچیز کلاس نویسندگیست. مصاحبه‌گر بارها درباره‌ی نوشتن از فوئنتس می‌پرسد و او جواب‌هایی می‌دهد که به‌خوبی تفاوت ادبیات آمریکای لاتین با آنگلوساکسون‌ها و فرانسوی‌ها را نشان می‌دهد: اهمیت قصه، اهمیت جادوی قصه. در جایی فوئنتس در پاسخ به سوال کلیشه‌ای چه چیز شما را به نوشتن وامی‌دارد به شکسپیر ارجاع می‌دهد: همان چیز شگفتی که هملت می‌گوید: «داستان، رویایی از شر و شور.»رمان من رؤیایی از شر و شور است، زاییده‌ی فریادی که می‌گوید: «من ناتمامم. می‌خواهم کامل باشم، می‌خواهم مثل دایره‌ای بسته باشم، می‌خواهم چیزی اضافه کنم.» و در ادامه به قصه‌هایی اشاره می‌کند که دست بر قضا ما هم در کودکی خوانده‌ایم. او درباره‌شان می‌گوید: «شما در این کتاب‌ها پا به دنیایی به راستی شگفت‌آور می‌گذارید. بر کشتی‌های بادبانی اسپانیایی به‌سوی جزایر عجیب می‌روید. من اصلاً قصد ندارم پیاده بشوم، می‌خواهم بقیه‌ی عمرم را به جست‌وجوی جزیره‌ی گنج بگذرانم.»
من هم همین‌طور.
پ.ن: دلم نمی‌آید بحث شیرینی را که درباره‌ی علت ننوشتن به انگلیسی مطرح شده بود اینجا نیاورم. پرسشگر از او پرسید چرا به انگلیسی نمی‌نویسد. فوئنتس می‌گوید: «خیلی زود متوجه شدم که زبان انگلیسی دیگر به نویسنده نیاز ندارد. دریافتم زبان انگلیسی سنت پیوسته‌ای در خلق آثار ممتاز دارد و هروقت به خواب برود، همیشه یک ایرلندی هست که بیاید و بیدارش کند.» و درباره‌ی تنها تجربه‌ی انگلیسی نوشتنش هم اضافه می‌کند: «واقعاً تجربه‌ی وحشتناکی بود. همان‌طور که به انگلیسی می‌نوشتم، یک‌باره آقای فاکنر از زیر میز پیداش می‌شد و می‌گفت: «نخیر، ازش ساخته نیست.»، و بعد از پشت در سر و کله‌ی آقای ملویل پیدا می‌شد و می‌گفت: «نمی‌تواند، نمی‌تواند بنویسد.» این ارواح همه‌شان به من سر می‌زدند. سنت روایت انگلیسی با قوت تمام عرض اندام می‌کرد و دست و پایم را می‌بست. . دلم برای همکارانم در آمریکای شمالی می‌سوخت که ناچارند بنویسند در حالی که این آدم‌ها از شاخه‌های چلچراغشان آویزانند و کاسه‌بشقاب را به صدا درمی‌آورند.»
چطور چنین کسی می‌تواند نویسنده‌ی شگفت‌انگیزی نباشد؟
Profile Image for Susan.
271 reviews75 followers
October 8, 2019
ظاهرا فوئنتس نویسنده ی من نیست!
شکل داستان گویی این کتاب شکل موردعلاقه ی من است اما محتوا به شدت پس زننده است.ابتدا معمایی مطرح می شود و طرح سوال و کشش به خوبی اتفاق می افتد، جذب شده بودم که بروم جلو و ببینم پاسخ چی است.اما همین!معما رها می شود و داستانهای بعدی شروع می شوند که آنها هم یکی درمیان کامل گفته نمی شوند و در این حجم کم امکان واشکافی این چالش ها نیست.
آخر داستان از خودم می پرسیدم تمام شد؟واقعا فقط همین؟
نکته دیگری که داستان را درنظرم نازیبا می کرد، این بود که همه چیز رئال است وعنصر ماورالطبیعه در کار نیست اما پیشرفتها و موقعیت باورنکردنی راوی را بدون هیچ توضیحی باید بپذیریم.این که با یک تلفن سهام زیر و رو می کند و با تلفن دیگری جماعتی را ثروتمند می کند و گروهی را به خاک سیاه می نشاند...تاریخ مصرف گذشته است.منطق داستان درنیامده-شاید اصلا منطقی در کار نیست- و خیلی چیزها پذیرفتنی نیست.
"برای کشتن آدم هیچ چیز موثرتر از این نیست که نماینده ی کشورش باشد."
"یک فرمانده جلو آدم و گفت: نه، سربازهای مکزیک مردم را نمی کشند، چون خودشان از مردم هستند. و بعد؟ این طور که می گویند افسر اولی فرمان داد به ارباب ها و نوکرها شلیک کنند، اما افسر دوم به سربازها گفت شلیک نکنند.آنوقت سربازها به افسر اول شلیک کردند و بعد به خانواده اسکالونا."
Profile Image for ˗ˏˋ n a j v a ˊˎ˗.
173 reviews50 followers
July 18, 2022
★★★★½

کارلوس فوئنتس، نویسنده‌ی افسون شده‌ی مکزیک، در «زندانی لاس‌لوماس» باری دیگر سراغ تاثیرات و رخداد‌ها پس از انقلاب مکزیک رفته، و با قلم جادوییش خواننده را تا آخرین جمله‌ی آخرین صفحه، محسور میکند. هنجارها و سنت‌ها به چالش کشیده می‌شوند و حرف‌ها صریح، گفته می‌شوند. دولت و مردم در مقابل هم قرار میگیرند و دادگاه و دادگستری که بارها پروسه‌اش «لاک‌پشت مانند» قید می‌شود.

داستان حول محور نیکولاس سارمینتو میگردد. وکیل زبر و زرنگی که دنیا را به مثابه یک پرتقال شکری می‌بیند. سال‌ها پیش، وقتی جوان بود و دنبال اسم و رسمی برای بهم زدن، مال و منالی به چنگ می‌آورد با قدرت خدشه ناپذیری که آن را «اطلاعات» می‌نامد. حالا چگونه؟ با برگرداندن ضرب‌المثل «آن که میداند، میداند» به «آن که میداند، می‌تواند، آن که می‌تواند میداند —قدرتْ دانستن است.» بحث، بحثِ استفاده/سوءاستفاده از اطلاعات و دانستی‌هاست.

جناب سارمینتو مارا میبرد داخل غاری از روایات و رازها. با مشعلی که زبان راوی‌مان باشد، تنها بخشی از این اسرار را میبینیم و خودمان هستیم که باید تکه‌های پازل را کنار هم بچینیم. تکه‌های گمشده اما، یا باید چشم امیدمان به زبان راوی و ادامه داستان باشد، یاهم خودمان دست به کار فکر کردن و کاراگاه بازی شویم. با این همه، دستمان را باز گذاشته تا حرفهایش را باور بکنیم یا نکنیم.
«قصد دارم در گفتگو با شما ... تمام ورقهام را روی میز بگذارم ... با همه‌ی اینها ناچار نیستید حرف‌هام را باور کنید.»

این آقای وکیل، فکر میکند همه مثل خودش دغل و نیرنگ‌بازند. با این کارها می‌توان به جاهایی رسید. این حقیقت دارد. اما اخلاقیات این آقاست که آدم را انگشت به دهان میگذارد!
«باید پولدار شوید، هر آدمی فرصتش را دارد، هر سربازی ممکن است روزی ژنرال شود.»

«تکرار به معنای پراکندگی نیست، بلکه در نهایت به معنای وحدت است. آخر و عاقبت همه‌ی ما این است که خودمان را در آینه‌ی عالم تماشا کنیم و جز چهره‌ی ابلهانه‌ی خودمان چیزی نبینیم.»



شب میشود. سحر میشود. . شاید هم فقط ناراحتش میکند. نمیتوان فهمید احساس ‘واقعی’ چیست. خواب، رویا، تظاهر، واقعیت. اما لالا آنقدری مهم است که حتی متوجه نشده بود آدم‌ها میآمدند و میرفتند و جماعت، همان جماعت نبود. همه‌شان به نظر یک‌جور می‌آمدند. یک شکل، و نامرئی.

وحشت پنهانش در لایه‌های زیرین به خوابش نفوذ میکند و در کابوسی میبینن که تا ‘ابدالاباد’ در خانه‌ی لاس لوماس گیر افتاده؛ با جماعتی که همواره می‌آیند و می‌روند، نسل پشت نسل، بی آنکه هیچ یک به سرنوشت دیگری اعتنایی داشته باشد. آنقدر میمانند تا بمیرد. گویی آزادی واقعی تنها از مرگ وی حاصل خواهد شد.
او زندانی لاس‌لوماس است. ما، زندانیِ تلفنِ زندانیِ لاس‌لوماس.
افکار کلافه‌اش کرده‌. عطر لالا از روی بالش پریده و نمیداند با این‌همه درماندگی هولناک چه کند. ناراحت است و خشمگین. خود را سزاوار بلایی میداند که بر سرش آمده. چرا از لالا بیشتر نپرسیده بود؟ چرا همیشه زندانی عادت‌ها و کسب‌وکارش بود؟
معما پشتِ معما. بی‌جوابی و حیرانی پشتِ... به راستی لالا کی بود؟

لالا را میبیند. در باغ. در هیبت دخترک سبزگون دیگری. با لپ‌های گل انداخته. اما اما اما. عطر لالا را نداشت. بوی صابون میداد. این چیزی بود که از لالا به جای مانده بود. سرزمینی شورشی. اقوام و بستگانی روستایی. «ولایتی که حوضچه‌ای ژنتیک است، خون‌آلود مثل استخری که در آن جان دادی...»

وکیل پولدار بی‌عرضه‌ای که لنگِ بستن بند کفشش است، تمام مال و منالش را مدیون خاطره‌ای یخ‌زده و منجمد شده در اعماق تفکرات آدمانی پیر بود که تبدیل به «اطلاعات» نشده بود. خاطره‌ی زندانی آن‌ها، اطلاعات زندانی لاس‌لوماسِ ما، هردو بی حرکت، همه خوشحال و راضی.

ما همدست او هستیم. آری؛ ما همه چیز را میدانیم. شاید کمی کمتر، یا بیشتر. ولی ما همدست نیکولاس سارمینتوی وکیل هستیم.
Profile Image for Farnaz.
360 reviews126 followers
December 23, 2019
و اگر می‌خواهند از گذشته‌ی من باخبر شوند،
ناچارم دروغ دیگری به آن‌ها بگویم
به‌شان می‌گویم از دنیای دیگری آمده‌ام
__________________________________________
انگار جسمم رفیق بیماری بود که داشتم به هر تقلایی شده دنبالش می‌رفتم
__________________________________________
هملت می‌گوید: داستان، رویایی از شر و شور
رمان من رویایی از شر و شور است. زاییده‌ی فریادی که می‌گوید: من ناتمامم. می‌خواهم کامل باشم. می‌خواهم مثل دایره‌ای بسته باشن، می‌خواهم چیزی اضافه کنم
بنابراین، برای مثال آرتیمو کروز رمان صذاهاست. فکر می‌کنم ادبیات از صدایی زاییده می‌شود. شما صدایی کشف می‌کنید و می‌خواهید به آن صدا جسمی کاغذین بدهید، اما همان صداست که واقعیت رمان خواهد شد.
__________________________________________
مرگ مَلَک اعظم نوشتن است؛ باید بنویسی چون قرار نیست زنده بمانی
Profile Image for Moshtagh hosein.
472 reviews34 followers
September 8, 2016
داستانی تازه و بدیع وعجیب!
خیلی خواندنی و صد البته با ترجمه خوب اقای کوثری
حالا کل داتان به کنار مصاحبه پاریس ریویو با کارلوس فوئنت در پایان کتاب یک طرف!
اخر و عاقبت همه ما این است که خودمان را در ایینه عالم تماشا کنیم و جز چهره ابلهانه خودمان چیزی نبینیم
Profile Image for Banafsheh.
175 reviews229 followers
December 30, 2018
اصلا در حد بقیه کتابهایی که از فوئنتس خوندم پیچیده نبود.
یک داستان خطی با راوی مشخص، با خط داستانی ثابت ولی جذاب اونم به خاطر طنز شیرینی که داشت.
شاید اگر بخوام به کسی بگم فوئنتس خوندن رو شروع کنه، این کتاب رو پیشنهاد بدم.
چون هم کمتر پیچیده است هم مضمون کلی کتابهای فوئنتس که انقلاب مکزیک و دستآوردهاش!! هست رو داره توی خودش.

دیگه وقتشه برم سراغ مرگ آرتیموز کروز
حتی شاید دیر هم شده!!
Profile Image for Vahid.
357 reviews29 followers
November 29, 2019
کتابی که فرعش بر اصل می‌چربید!
در زندان خودم حبس شدم و با زندانی لاس لوماس ارتباط نگرفتم؟
حالا چرا، نمی‌دانم؟
اولین کتابم از فوئنتس بود نمی‌توانم قضاوت درستی درباره کتاب و نویسنده داشته باشم.
اما درباره فرع کتاب که مصاحبه‌ای با نویسنده بود گفتنی‌ها زیاد است اما فقط یک جمله می‌نویسم.
قسمت دوم کتاب شامل گفت‌وگویی مفید و با‌ارزش درباره جریان رمان نویسی آمریکای لاتین و مسائل دیگربود که بین فوئنتس و پرسشگران مطرح شد و عالی از کار درآمده بود.
Profile Image for Claris Sarkissian.
40 reviews13 followers
March 11, 2016
کارلوس فوئنتس معتقد است که انقلاب مکزیک نه تنها به اهداف خود نرسید بلکه به انحراف کشیده شد و این مسئله موضوع بسیاری از رمان های او می باشد. زندانی لاس لوماس داستان بلندی است (80 صفحه) که در آن وکیلی زرنگ با استفاده از اطلاعاتی که به دست می آورد، ثروتمند می شود. در طول داستان اتفاقی می افتد که با استفاده از آن فوئنتس با طنز تلخ خود به زیبایی نشان می دهد که جامعه مکزیک به چه شکلی در آمده است.
واقعاً از خواندن این داستان لذت بردم و به نظرم علاقمندان فوئنتس هم با خواندن آن لذت خواهند برد. برای افرادی که هنوز از فوئنتس چیزی نخوانده اند، خواندن این داستان رو توصیه می کنم، شاید با این داستان مثل من عاشق فوئنتس شوید. بسیار زیباست...
Profile Image for Ali Danayie.
105 reviews
January 21, 2017
داستان زندانی لاس لوماس کندوکاوی دیگر در احوال جامعۀ مکزیک و «قشر ثروتمند نوکیسه‌ای است» که «از برکت نابسامانی سیاسی و اقتصادی به گنجی رایگان دست یافته و سرازپانشناخته، دست به گزافکاری‌هایی می‌زند که پیامدهایش نه تنها دامان جامعه را می‌گیرد، بلکه خود این قشر و نمایندگان آن را نیز روز به روز در بی‌مایگی و تباهی هرچه بیش‌تر فرو می‌برد.»
Profile Image for احسان کیانی‌خواه.
Author 12 books74 followers
December 18, 2016
روایت همه‌ی "بچه زرنگ"ها - که البته گرفتار "زرنگ‌بازی" خودشان می‌شوند. روایت همه‌ی موج‌سوارها و فرصت‌طلب‌ها. آنهایی که بقیه در هر حال برایشان جز ابزار نیستند. در این توهم که آزادی را هم سند زده‌اند و غافل از اینکه درنهایت زندانی خواهند بود. و روایت قدرت خاطرات و به‌یادداشته‌ها. و این ساده‌ترین معجزه‌ی ادبیات است در نزدیک‌کردن تجربه‌های ما با قوه‌ی خیال.
ترجمه‌ی آقای کوثری مثل همیشه است، خوشخوان و باصلابت و راضی‌کننده. در چهار صفحه‌ی ابتدایی یادداشت‌شان بهترین ریویوو درباره‌ی این کتاب می‌تواند باشد. به پیوست این رمان کوچک هم مصاحبه‌ی پاریس‌ریویو آمده با آقای فوئنتس که نکات خواندنی بسیار دارد.
Profile Image for Eärendilen.
213 reviews63 followers
May 4, 2021
به طور خاص اون مصاحبه آخرش با French Review بهم چسبید.
Profile Image for Somayeh.
229 reviews40 followers
April 11, 2015
سه ستاره به خاطر مصاحبه خواندنی پاریس ریویو با فوئنتس که در انتهای کتاب آمده، خود داستان چندان جذاب نبود.

نیکلاس سارمینتو، زندانی خانه ی لاس لوماس، داستان زندگی‌‌اش را برای خواننده تعریف می‌کند. اینکه چطور با جعل واقعیت خانه ی لاس لوماس را تصرف کرده و به قول خودش با بهره بردن از "اطلاعات، که سرچشمه قدرت است" صاحب ثروت هنگفتی شده، خدمتکاران بسیار و زنان خوش آب و رنگ و ... تا اینکه در پی‌ حادثه‌ای توسط خدمتکارانش در همین خانه زندانی میشود... جالب اینجاست که در نهایت نه با سارمینتوی تازه به دوران رسیده احساس همدردی می‌کنیم و نه با خدمتکارانش که سالها و پیشتر از آن نسل اندر نسل قربانی و تحت ستم بوده اند!

قسمتی‌ از صحبت‌های فوئنتس درباره ی نوشتن: "اگر در سن بیست و پنج سالگی که تجربه زیستت کمتر بود می‌خواستی مضمونی را به زور به کار بگیری، می‌دیدی اصلا از عهد برنمیایی. بعد یکباره خودش را تسلیم می‌کند. در سن پنجاه سالگی میبینم که صف درازی از شخصیتها پشت پنجره ی من منتظرند تا به کلام درآیند. دلم می‌خواهد همه شان را بگیرم، اما فرصت کافی‌ ندارم. این جریان گزینش وحشتناک است، چون در کار گزینش به ناچار چیزی را از میان برمی‌داری....وقتی‌ زندگیت به نیمه برسد، ناچاری با مرگ رودررو شوی تا دیگر جدی بنویسی‌. مرگ ملک اعظم نوشتن است؛ باید بنویسی‌ چون قرار نیست زنده بمانی‌."

Profile Image for Somayeh Pourtalari.
123 reviews82 followers
July 26, 2015
...اگر من زندانی لاس لوماس هستم ، شما زندانی تلفن من
اید ، به من گوش می دهید
"٤مرداد١٣٩٤"
Profile Image for Reza Mardani.
172 reviews
February 27, 2016
سه ستاره برای خود داستان و یکی هم برای مصاحبه با فوئنتس که تو انتهای کتاب چاپ شده
داستان رو خیلی دوست داشتم، هم خیلی خوشخوان و جذابه و هم خیلی غافلگیر کننده، هرچند که می تونست پایان خیلی قشنگ تری داشته باشه
Profile Image for Niuosha.
417 reviews
March 4, 2014
اگر من زندانی لاس لوماس هستم ، شما زندانی تلفن من اید ، به من گوش می دهید .
Profile Image for Fereshteh.
260 reviews23 followers
December 10, 2024
نوع روایت و ترجمه عبدالله کوثری عزیز رو واقعا دوست داشتم. روایتی که تلنگر داره اما نه یکهو. شوک هایی شبیه زندگی هر روز .
مصاحبه پایانی کتاب عالی بود
Profile Image for Shahab.
151 reviews13 followers
November 5, 2021
اطلاعات قدرت است!
بنای داستان زندانی لاس لوماس بر همین جمله استوار است، وکیلی مفلوک که خودش را میرزا بنویس یک دفتر فکسنی وکالت معرفی میکند اطلاعاتی از ژنرالی رو به موت به دست آورده و در بهترین زمان در بهترین مکان ممکن بوده و همین اطلاعات را دستمایه تصاحب ثروت هنگفت محتضر بی نوا می کند.
البته همین وکیل با هوش سرشار خود ثروت ژنرال مرحوم را چندبرابر کرده و تجارت خود را گسترش داده است، وکیل در حقیقت نماد طبقه ای نوکیسه است که پس از انقلاب مکزیک در جامعه پیدا شده است، طبقه ای که تقریبا پس از تمام انقلاب ها در جامعه پیدا می‌شوند.
داستان از خلال تماس تلفنی وکیل با خواننده روایت می شود:
《آن شب خواب وحشتناکی دیدم. خواب دیدم این جماعت تا ابدالاباد توی خانه‌ی من می‌مانند، یکسر این می‌رود و آن یکی می‌آید، نسل پشت نسل، بی‌توجه به سرنوشت وکیل شیک‌پوشی که من باشم، یعنی این بچه قرتی لاس لوماس د‌چاپولتیک. آن‌قدر می‌مانند تا من بمیرم. شما هم بخواهید یا نخواهید باید گوش کنید. اگر من زندانی لاس لوماس هستم، شما زندانی تلفن من‌اید؛ به من گوش می‌دهید.》

در میانه داستان اتفاقی ناگهانی، بی مقدمه و خارج از قواعد داستان رخ میدهد که ماجرای واقعی از آن آغاز میشود. زندانی لاس لوماس بخاطر گناه ناکرده اسیر عده ایی روستایی میشود که خواسته هایشان به قیمت جان و آزادی وکیل تمام خوهد شد.

داستان های فوئنتس متمرکز بر رخدادها و تاثیرات پس از انقلاب مکزیک هستند، از جمله همین داستان که در حقیقت در کتاب کنستانسیا منتشر شده اما نشر ماهی این دو را در دو کتاب مجزا منتشر کرده است.
Profile Image for Shahrzad.
31 reviews
December 28, 2016
خیلی نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و جذابیت بالایی نداش . مصاحبه پایان کتاب اما دسر خوبی بود
Profile Image for VoHooman .
45 reviews13 followers
January 30, 2019
در مورد این کتاب زیاد نوشته‌اند. داستان نسبت به داستان‌های دیگر فوئنتس بسیار روان و ساده است اما پیچیدگی های جذاب هم دارد. و البته روند داستانی جذابی نیز برخوردار است.
Profile Image for Sofia Emaminia.
44 reviews3 followers
December 14, 2025
مصاحبه آخر کتاب جالب بود. مورد داستان خود کتاب به نظرم این جالب بود که نویسنده نه از قشر پولدار تازه به دوران رسیده و نه از قشر فقیر آمریکای لاتین حمایت نکرده بود و نشان داده بود که هر دو دسته به یک اندازه مبتذل هستن.
Displaying 1 - 30 of 66 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.