مقدمهش چیزِ بهدردبخوری بود؛متوجهشدم با چه معیاری و به چه دلیلی به نویسندهای نوبل میدن و اینکه نوبل رو به "شخص" و جمیع فعالیتهای ادبیای که ما ازشون بیخبریم میدن و نه به یک یا چند اثر از نویسنده
داستانهای موردعلاقهم از این مجموعه "خیابانهای تاریک" "آهنگ روزاری" "سپید و سیاه" و بیشتر از همه "نگاه از پنجره"ی پاموک بود
بریده:
-یعنی شوهر نکردی؟ +نه،نکردم -چرا؟ با این بر و رو +نمیتوانستم -چرا نمیتوانستی؟ +چه عرضکنم؟یادتان هست که چقدر خاطرتان را میخواستم؟ مرد بغضکرد و سگرمههایش در هم رفت.دوباره قدمزد.زیرلبی گفت:همهچیز میگذرد،دوست من.عشق،جوانی،همهچیز،همهچیز.داستان معمولیِ پیشِ پا افتادهای است.با گذر زمان،همهچیز میگذرد.کتاب ایوب را خواندهای؟و به یاد میآوری آنگاه که آب میرود. -خداوند به هرکس چیزی میدهد،نیکلای آلکسی یویچ.جوانیِ همه میگذرد،اما عشق فرق دارد مرد سربلند کرد،نیشخندی زد و گفت: منظورم این است که تو نمیتوانستی همه عمر دوستم داشتهباشی زن لبخندی زورکی زد : لابد میتوانستم
مجموعه داستانيست از برخى نويسندگان برنده جايزه نوبل و البته داستانهاى ديگرى از اين نويسندگان نه داستانى كه جايزه نوبل رو به ارمغان آورده و مى دانيم جايزه نوبل گرفتن الزاماً نشانه فوق العاده بودن همه كارهاى يك نويسنده نيست! داستانهاى اين كتاب هم جز ٢ تا ٣ عدد بقيه چندان جالب نبودند و شايد مى شد داستانهاى جذابترى رو از اين نويسندگان گرد هم آورد... نكته قوت كتاب مقدمه، شرح حال كوتاه هر نويسنده در ابتداى هر داستان و پيوست انتهاى كتاب (ليست برندگان جايزه نوبل ادبيات) بود!
به جز دو یا سه داستان در نیمه دوم کتاب، بقیه بیشتر به تمرینها یا نسخههای اولیه ایدههای داستانی نویسندگان بزرگ شباهت داشتند تا شاهکارهای خواندنی. در کل اما برای آشنایی با بعضی برندگان نوبل کمتر شناختهشده جالب بود.
چرا مدرسه؟ قول میدهم هیچوقت شما را اذیت نکنم. خنده کنان گفت: من که تنبیهت نمیکنم. مدرسه تنبیه نیست، کارخانهی آدم سازیست که از پسرها مردان مفیدی میسازد. دوست نداری مثل پدر و برادرت شوی؟ قانع نشدم. باور نمیکردم که فایدهای داشته باشد از خانهی گرم و نرم بیرونم کنند و به این ساختمان ته خیابان که گویا قلعهای عظیم با دیوارهای بلند است پرتم کنند. به در بزرگ رسیدیم، حیاط بزرگی دیدم پر از دختر و پسر. پدرم گفت: خودت برو تو و قاطی آنها شو. بخند و سرمشق باش برای بقیه. پاهایم سست شد و محکم دستش را چسبیدم ولی او به آرامی مرا هل داد و گفت: مرد باش. از امروز زندگی واقعیات آغاز میشود...!