خودت را پس میکشی و به دنبال راه فرار به چهارسو نگاه میکنی. قصه اما رهایت نمیکند. پنجههایش را روی مچ دستهایت فشار میدهد و تو را با خود به جلو میبرد. جرئت میکنی و روی پاها بلند میشوی، دست میاندازی و در تاریکی، ریشههای بیرق سهگوش زارعبدو و تک سیم دوپاره شده سازت را به دست میگیری. قصه دوباره تو را به منجلاب خود فرو میکشد. تو اما نفس تازه میکنی و تنت را از دستهای سیاه دودگرفتهاش پس میکشی…