متن معرفی: از پشت جلد این ویرایش: این کتاب، چهار داستان کوتاه از اریک-امانوئل اشمیت، به انتخاب شهلا حائری است. اشمیت، در این داستانها بار دیگر با ظرافت خاص خود به جستوجوی درونی شخصیتها و روابط میان انسانها میپردازد. وی با تلفیق واقعیات، تخیل، حقیقت و دروغ، گاهی از خوشبختی متزلزل یک زن، گاهی از غفلت یک پدر، و از نیروی خاطرات میگوید.
شناسنامه و مشخصات ظاهری سرشناسه: اشمیت، اریک-امانوئل، 1960م عنوان: اسباب خوشبختی: چهار داستان کوتاه پدیدآور: اریک امانوئل اشمیت Éric-Emmanuel Schmitt مشخصات نشر: تهران: نشر قطره، 1392ش مشخصات ظاهری: 146 صفحه، 20.8 در 13.9 سانتیمتر فروست: سلسله انتشارات-1662. رمان-داستان خارجی-143 شابک: 9786001196911 ترجمهی چهار داستان از کتابهای: Concerto à la mémoire d'un ange, La rêveuse d'Ostende, Odette Toulemonde موضوع: داستانهای کوتاه فرانسه-قرن 20م شمارهی کتابشناسی ملی: 3194565 مترجم: شهلا حائری نوبت چاپ: دوم سال انتشار: زمستان 1392ش شمارگان: 1000 نسخه قیمت: 7500 تومان
فهرست اسباب خوشبختی 7 بازگشت 33 دستکش 55 بانوی گل بهدست 133 تبلیغات نشر قطره 148
Eric-Emmanuel Schmitt is a Franco-Belgian playwright, short story writer and novelist, as well as a film director. His plays have been staged in over fifty countries all over the world.
یکی از ویژگی هایه کارهای اشمیت این هست که اغلب داستانهاش رو با یک پایان بندی غافلگیرکننده و غیرمنتظره به اتمام میرسونه.همین ویژگی هست که کارهای این نویسنده ی فرانسوی رو تا صفحه ی آخر و تا آخرین جمله خواندنی میکنه.این کتاب شامل چهار داستان کوتاه با عناوین زیر هست اسباب خوشبختی-بازگشت-دستکش-بانوی گل به دست
از خوندن هر چهار داستان این کتاب کم حجم لذت بردم. هر کدوم بحث جداگانه ای میطلبه و جذابیت خاص خودش رو داشت. داستانهایی که قطعن سبب تفکر و تأمل مخاطب در مورد زندگی و مسائل مرتبط به اون خواهند شد. نمیتونم بگم دقیقن کدوم داستان تاثیر بیشتری بر من داشت ، شاید دستکش و یا بازگشت، اما هر چهارتا سوالاتی رو در ذهنم ایجاد کردند. خلاصه اینکه، اگر از خوندن داستان کوتاه لذت میبرید و به دنبال فلسفه ی پیچیده یا جملات قصار خاصی در اینجور داستانها نیستید، خوندن این کتاب رو بهتون پیشنهاد میدم.
این برای اینکه بعدا یادم نره چی خوندم چون از کتابهای داستان کوتاه هیچی یادم نمیمونه معمولا: کلا چهارتا داستان بود و داستان محبوب من داستان سوم کتاب بود. اولین داستان ماجرای زن اسکشوالی بود که شوهرش بهش خیانت میکرد. دومین داستان مردی که روی دریا کار میکرد و بهش خبر میرسه یکی از دخترهاش مرده و اون نمیدونه که کدوم یکی از چهارتا دختر مرده و انتظار این جواب تا رسیدن روی خشکی اذیتش میکنه سومین داستان در مورد یه زن پیر معلول و داستان عشقش بود با یک شاهزاده که خیلی داستان قشنگی بود داستان آخر هم درمورد زنیه که توی ایستگاه قطار هرروز متنظره و بقیه براشون سواله که این منتظر کیه
آثار قبلی که از اریک امانوئل اشمیت و با ترجمه شهلا حائری خونده بودم انقدر خوب بودن که انتظار داشتم کارهای این دو نفر چیزی جز "فوق العاده" نباشن. این کتاب اما صرفا "خوب" بود نکته واضح اینه که نمایش نامه های اشمیت خیلی خیلی بهتر از رمان ها و داستان های کوتاهشه و شاید نباید از داستان هاش انتظار داشت که به اندازه نمایش نامه هاش "میخکوب کننده" باشن
یک دستکش مثل خاطره است. دستکش شکل تن رو حفظ می کنه همون طور که خاطره شکل واقعیت رو حفظ می کنه. دستکش همون قدر نزدیک به گوشت تن انسانه که خاطره نزدیک زمان از دست رفته است. دستکش پارچه دل تنگی هاست.
اسباب خوشبختی/ اریک امانوئل اشمیت/ ترجمه ی شهلا حائری/ نشر قطره/ چاپ چهارم/ تاریخ اتمام کتاب: دوشنبه 21 خرداد 1397/ امتیازم به کتاب از پنج: 3 کتاب شامل چهار داستان کوتاه به نام های " اسباب خوشبختی، بازگشت، دستکش، بانوی گل به دست" می باشد. چهار داستان همگی به تحلیل شخصیت و روابط انسانی می پردازند، مانند سایر کارهای اشمیت که تا کنون خوانده ام. تمامی چهار داستان عنصر غافلگیری را درون خود داشتند و به نوعی انسان را تحت تاثیر قرار می دادند. نتیجه گیری از داستان ها به عهده ی خواننده است ولی تمامی آن ها ذهن را برای یافتن نتیجه، درگیر می کنند. این کتاب از اشمیت به خوبیِ کتاب های دیگری که از او خواندم نبود ولی ارزش خواندن را داشت و برای مدت هرچند کوتاهی هم که شده، انسان را غرق در احساسات عمیق انسانی می کند که لذت بخش است، حتی اگر غمگین کننده باشند. چند جمله ی تامل برانگیز از این کتاب: "-خانم وان آ حرف های شب اولتان منقلبم کرده. + کدوم حرف ها؟ - این که اگر از چیزی که باعث شد پاریس رو ترک کنم زود تسکین یابم، معنیش اینه که با به هم زدن این رابطه چیزی رو از دست ندادم. یادتون می آد؟ می گفتین که آدم فقط از چیزهایی که مهم نیست تسکین می یابه و برعکس آدم از عشق اساسی هرگز فارغ نمیشه. + یک روزی دیدم که صائقه ای به درختی افتاد. خودم رو خیلی نزدیک به این درخت احساس کردم. یک زمانی هست که آدم می سوزه، آدم خودش رو می سوزونه، حس قوی ایه، شگفت انگیزه. بعدش فقط خاکستر باقی می مونه. هرگز دیده نشده که کنده ی درخت، حتی زنده، تبدیل به درخت کامل بشه." "+ می دونین، عاشقم بودن. کمتر کسی رو آن قدر دوس داشتن و من هم عاشق بودم و همان قدر. بله، همان قدر، اگر چنین چیزی ممکن باشه... " "- گردا به آن دسته از مردم تعلق داشت که برایشان فهمیدن یعنی کوچک شدن و رمان و چیزهای خارق العاده برایشان باد هواست " "+ صحبت ها روالی شیرین یافت. می خواست درباره ی من همه چیز رو بدونه و من هم همینطور، با این حال احساس می کردیم که هدف ملاقات ما تعریف گذشته ها نیست بلکه خلق کردن زمان حال است "
كاوش هاى اشميت در شخصيت آدم ها و روابط هميشه از نظر من بينظير بوده و ميمونه، اما شايد اين چهار داستان رو به زيبايى و تأثير گزارى باقى آثارش نديدم، هرچند كه به نظرم لايه هاى پنهان زيادى رو به خواننده سپرده بود و تووى دو تا از چهار داستان پرده از همه چيز برنداشته بود تا ما بتونيم ادامه داستان رو درون خودمون داشته باشيم.
اشمیت از مورد علاقه هام بوده اما الان بیشتر دوستش دارم.فضاهای واقعی و کاملا حس کردنی.سه تا داستان اول خیلی خوب بودن .خانم وان آ تو داستان دستکش عالی بود.خودم بودم انگار وانچه خواهم بود....
با این حال متوجه شده بودم که دیگر راه بازگشتی نداریم. تا آن وقت ختم ماجرا را به تعویق انداخته بودیم، مانع را دور زده بودیم، اما حالا دیگه وتش رسیده بود که ازدواج کنه و بچه دار بشه. ترجیح دادم که این من باشم که پسش میزنم و نه اون. غرور ... از این لحظه وحشت داشتم، لحظه ای که دیگر عشقش نباشم و به مادرش تبدیل شوم. کی بجز یک مادر می تونه مردی را تشویق به زن گرفتن و بچه دار شدن کنه در حالی که دلش میخواد نگه اش داره؟
یک دستکش مثل خاطره است. دستکش شکل تن رو حفظ می کنه همون طور که خاطره شکل واقعیت رو حفظ می کنه. دستکش همون قدر نزدیک به گوشت تن انسانه که خاطره نزدیک زمان از دست رفته است. دستکش پارچه دل تنگی هاست...
بعضی زن ها مانند تله ای هستند که انسان را گرفتار می کنند. گاهی آدم دلش نمی خواهد از این دام رهایی بیابد....
برگرفته داستان دستکش از کتاب "اسباب خوشبختی" نوشته اریک امانوئل اشمیت ترجمه شهلا حائری
در نظر گِرک عشق یک وظیفه یا دِین بود. حالا که او خودش را فدای دخترانش می کرد، آن ها هم وظیفه داشتند دوستش بدارند. و او هم به سهم خود وفاداری پدرانه اش را با کار و زحمت طاقت فرسا نشان می داد. نمی توانست تصور کند که عشق می تواند در لبخند، نوازش، محبت، خنده، حضور بازی و وقت صرف کردن باشد....
برگرفته از کتاب "اسباب خوشبختی" نوشته اریک امانوئل اشمیت ترجمه شهلا حائری
كسي كه در انتظارش بود،هيچ يك از ما نبود!سكوت هاي ما،تنبلي ما در تحقيق،فراموشي هاي متناوب ما، همگي حاكي از حقارت ما بود،حاكي از اين بود كه نگاه اين زن از ما عبور مي كرد،انگار كه نامرئي بوديم!
آه که امسال قرار من از این نویسنده کتاب بخونم.... شخصیت هاش به طرز عجیبی دوست داشتنی بودن و من احساسات اونها رو درک میکردم با اینکه بطور منطقی درست نبودن:) چه زیبا می نویسی اریک جان پ.ن: ساموئل رو تا آخرین لحظه با کلی خرابکاری دوست داشتم و شاید نویسنده خوب بلدِ مجبورمون کنه دوستش داشته باشیم....
بعد از خوندن کتاب نوای اسرارآمیز این نویسنده، همیشه در پایان داستان منتظرم که یا شوک شم یا شگفتزده و این انتظاراتم در داستانهای کوتاه این کتاب هم به خوبی برآورده شد. : )
داستان بازگشت از سه داستان دیگه بهتر بود و شاید بتونم بگم کانسپت داستانش فوق العاده بود! با بعضی قسمتای داستان دستکش هم تونستم ارتباط حسی قوی پیدا کنم... ولی درکل سه داستان دیگش معمولی بود. ارزش یبار خوندنو داره.
نمی تونم بگم خوب نبود ....ولی راستش اولین بار بود که خواندن کتاب اشمیت اینقدر طول کشد ظاهرا دیگر نباید از اشمیت چیزی بخوانم وقتی از یک نویسنده زیاد می خوانم دچار این حس می شوم ........
کتاب جذاب و ساده ای بود.موضوع هایی قابل باور و دلنشین بود.می تونم بگم موقع خوندن کتاب بهم خوش گذشت. ولی خوب به نظرم آنقدر اشمیت همه ی داستان ها رو با پایان های غیر منتظره تموم میکنه که دیگه به نظرم غیر منتظره نیست ، یعنی میشه کاملا حدس زد که قراره چطوری کتاب تموم بشه ولی در کل دوست داشتم.
نگاهش به آدما و روابط تخیلات و دروغ و رویا عشق و مرگ خیلی ساده و صادقه چیزی که توی آثار اشمیت من رو جذب میکنه سادگیش و صداقتش در حرف زدنه و در عین حال به شدت جذابه و همیشه داستان رو به طرز غیرقابل پیشبینی به پایان میبره.
ارزش یک بار خوندن رو داره ولی اگر بخام دوباره کاری از اشمیت بخونم قطعا نمایش نامه هاش هست و نه داستان های کوتاهش چیزی که درمورد اشمیت دوس دارم پایان غیر منتظره ی داستان هاش هست
این کتاب چهار تا داستان کوتاه داشت. داستان اول که فاجعه بود یه شوهری به زنش خیانت می کنه و بعد زن رو میفرسته پیش تراپیست و یه تراپیست داغون به تصویر کشیده میشه که کلا همه رفتارش و کاراش غیر اخلاقیه. یه هو زن میبینه که وای چه شوهر فداکاری داشته که با این که بهش خیانت کرده هر دو زندگیشو با هم جلو برده. بعدم خیلی دراماتیک اخرش شوهره از فشار میمیره :)))))) توجیحشم اینه که زنه رابطه ی جنسی دوست نداشته ولی نمی تونسته از زنش طلاق بگیره. خب احمق جان این دیگه انتخابه یا باید زنتو می پذیرفتی همون جوری یا عین ادم طلاق میگرفتی. جالب اینه که شوهره رفته به اون یکی خانوادش پشت سر زن اولش گفته اره این روانیه :))) اخر داستان یه هو اینو کلا زنه فراموش میکنه و فقط به این فکر میکنه که وای چه شوهر فداکاری داشتم لطف کرده زن دوم گرفته ولی بازم منو ول نکرده :)))) جدی با خوندن این داستان اشمیت از چشمم کامل افتاد
داستان دوم تنها داستان جالب تو این مجموعه بود
داستانای سوم چهارم رو هم نظری نسبت بهشون ندارم نه اون قدر جالب و تاثیر گذار بودن نه چیزی
This entire review has been hidden because of spoilers.
این کتاب هدیه روز پزشک به همه ما از طرف استادمون بود و من با این پیش فرض که استاد الکی این کتابو بهمون نداده به عنوان یه روانپزشک تمام کتاب رو مثل این خوندم که دارم داستان زندگی یکی از بیمارام رو میشنیدم و جالب تر اینکه در طول داستان کلی تشخیص افتراقی به ذهنم رسید و پایان هر داستان بهم میگفت که درست تشخیص دادم یا قضاوت کردم. برام کلی نکات آموزشی و جذاب داشت و خوندنش لذت بردم. شاید یکی از مهم ترین نکاتش این باشه اون افرادی که بقیه ها دیوانه میدانند فقط به این خاطر که درکشون نمیکنن و ازشون فاصله میگیرن در واقع دیوانه نیستند.