Hersenschimmen (1984) Maarten Klein verliest langzaam maar zeker zijn greep op de werkelijkheid. Hij kan heden en verleden niet meer onderscheiden, wil plotseling weer naar zijn werk en ziet zijn echtgenote voor een vreemde aan. 'Achter me in de deuropening staat een vrouw. Haar bruine haar valt met een lok schuin naar rechts over haar voorhoofd. [...] Ze houdt me in de gaten.' Meer nog dan een verhaal over dementie is Hersenschimmen een liefdesgeschiedenis, met een overmijdelijk tragisch einde.
Vallende ster (1989) Komiek Wim Witteman, op latere leeftijd door het 'grote toneel' ontdekt, ligt op sterven en ziet zijn leven aan hem voorbijgaan. Zijn vader, zijn moeder, zijn toneelpartner Jo, de clown Henk en Tineke, zijn geliefde... Maar vooral zijn autistische broer Peter, met wie hij een wel biezondere band had.
Eclips (1993) Op weg naar een oud-collega krijgt Kees Zomer een hersenbloeding. Plotseling heeft hij geen gevoel meer in het linkergedeelte van zijn lichaam. Omdat hij de macht over het stuur verloren heeft, kan hij niet voorkomen dat zijn auto te water raakt. Met een uiterste krachtsinspanning weet hij aan de kant te komen en merkt dan tot zijn ontsteltenis dat de helft van de wereld verdwenen is. Dat niet alleen: hij kan ineens niet meer op zijn eigen naam komen en er is ook iets in zijn spreken verschoven. In het contact met de omgeving is een storing opgetreden. Stukje bij beetje moet hij zich gaan herinneren wie, wat en waar hij is, moet hij de taal weer leren beheersen, en zich bewust worden van de simpelste dingen.
Bernlef (previously J. Bernlef) is the pseudonym of Dutch writer, poet, and translator Hendrik Jan Marsman. He occasionally used the nom de plume: Henk Bernlef.
Between 1959 and 2012 Bernlef wrote a large number of novels, stories and poems. Amongst others he received the Constantijn Huygens prijs (1984), the AKO Literatuurprijs (1987) and the PC Hooftprijs (1994). His work is characterized by a sober language and an unflagging fascination with the workings of the human memory. His most famous novel is Hersenschimmen (1984) and describes the process of dementia from the point of view of the sufferer, Maarten Klein. (Source: de Volkskrant 29/10/2012)
این کتاب درباره کابوس زندگی من بود... بخشی از کتاب: «وقتی آدم بمیره دیگه نمیشه چیزی رو جبران کرد و این بدترین قسمت مرگ هر آدمیه. تلاش دیگران برای جبران محتوم به شکسته. همهی عذاب وجدان بشر از همینجا میاد.»
از دیروز تا چند دقیقهای پیش که داشتم میخوندمش همهش به این فکر میکردم که: ممکنه ی روزی منم این شکلی بشم، ممکنه ی روزی منم این حس بهم دست بده و … موقعِ خوندنش سردم میشد و این به خاطر فضای کتاب بود، زمستون بود، نه فقط فصل بلکه حس و حال شخصیت اصلی هم زمستون بود:)
کتاب که تمام شد. گوشه آخرین صفحه نوشتم، دوست دارم این رمان رو یک بار دیگه در 80 سالگی بخونم! برام خیلی غریبه این حرف . حتی ترسناک! هم از 80 سالگی می ترسم و هم از اینکه احتمالا خیلی زودتر از اون تایم خواهم مرد بعضی کتاب ها باعث میشن به سوالات خیلی جدی فکر کنید. قطعا این کتاب یکی از همون ها به حساب میاد.
📚 از متن کتاب: «گاهی پیش میآید که خاطرات برای مدتی در دسترس نباشند، مثل کلمات، ولی محال است که کاملا از زندگی پاک شوند. اما خاطرات واقعا چه هستند؟»
بدون شک «ذهن مهزده» از آن دسته کتابهایی است که تا مدتها پس از مطالعهاش خواننده را درگیر خود میکند. اثری شگفتانگیز دربارهی حافظه، خاطره، هویت و واقعیت که در مرز باریک بین آنها حرکت میکند. «ذهن مهزده» اثر ستایششدهی «جی. برنلف» نویسندهی هلندی است، داستانی با نثری ساده و ملموس که خواننده را به تفکر در باب زندگی و خاطراتش وامیدارد. به کاوش در مرزهای میان واقعیت و توهم. حس تعلیق و عدم اطمینان چنان در سرتاسر کتاب استادانه حفظ میشود که بارها احساس سرما و لرزی گذرا بر اندامم نشست، گویی در فضایی مهآلود که انباشته از خاطرات و تصوراتم است قدم میزنم و مطمئن نیستم که آیا اینها ادراکات و خاطرات من هستند؟!
📚 از متن کتاب: «[خاطرات] درست مثل خواباند؛ میتوانی بازگویشان کنی، ولی هیچکس نمیداند که واقعا وجود داشتهاند یا نه.»
در جایی از کتاب میخوانیم که: «دور و برت را برانداز میکنی و خوب میدانی که تقریبا تمامی این اشیاء بیشتر از تو عمر خواهند کرد.» و مگر میشود با خواندن این جمله، در تفکری عمیق غرق نشوی؟ به این فکر نکنی که صندلی یا مبلی که روی آن آسودهخاطر نشستهای و این سطرها را میخوانی، احتمالا قرار است بیشتر از تو عمر کند؟!
کتاب روایت زندگی مردِ پا به سن گذاشتهای به نام «مارتین کلین» است که کم کم «مه»، «ذهن»اش را فرا میگیرد.
📚 از متن کتاب: «انگار افکارم دچار دریازدگی شدهاند. - زیر این زندگی، زندگی دیگری میلولد که در آن زمانها، مکانها و نامها درهم آمیختهاند و من به عنوان یک انسان موجودیتی ندارم.»
اگر توانِ روانی مواجهه با پرسشهای عمیق فلسفی، اندیشیدن دربارهی معنای زندگی و مواجه شدن با ترسهایتان را دارید؛ این کتاب را حتما بخوانید. چرا که قطعا با نخواندنش چیزی از دست میدهید...