چشم از آسمان گرفتم و میترا را نگاه کردم. در تاریکی فقط پرهیبی از چهرهاش دیده میشد. قبل از اینکه چیزی بگویم، یک قطره اشک روی صورت میترا برق زد و افتاد. حرفم را خوردم و دوباره سرم را بالا گرفتم، رو به آسمان. خیلی گذشت، آنقدر که چشم هر دویمان پر از ستاره شد. سیگار خاموش گوشهی لبم را روشن کردم و گفتم: - آرزوی خیلی کوچیکیه میترا. فقط یه ستاره؟ همهی ستارهها مال توان، همشون، اونهایی که میبینی و نمیبینی، اگه... بلند شدم که بروم. - اگه، با صاحب ستارهها رفیق بشی... و رفتم.
داستانها تو این اثر سیدعلی شجاعی، به طور کلی عاشقانه یا عارفانه بودن. عشقها همه با رنج و دوری و سختی همراه بود و عرفانها همه نشانی از روسیاهی و تغییر و تحول داشت. از مردی که چشمهاش رو به همسر نابیناش میبخشه، تا زنانی که درگیر اعتیاد یا تنفروشی هستن و متحول میشن. شاید اگه همون زمان تألیف و تو نوجوانی کتاب رو میخوندم، تحت تأثیر قرار میگرفتم؛ اما الان برام کلیشهای و تکراری بود. نویسنده گاهی تلاش کرده بود ایدههای تازهای داشته باشه و خلاقیت رو چاشنی روایتها کنه، اما باز هم آشفتگی و پایانبندیهای غیرمنطقی غلبه داشت. به نظرم از بین این ۱۲ داستان کوتاه، «سقوط در ساعت صفر» و «ستارههایی که خیلی دور نیستند» بهتر بودن.
محتوا ارزشمند بود؛ بعضا هم نویسنده به سمت خوب نوشتن میرفت، ولی نمیتونست این خوب بودن رو حفظ کنه.
لحنش خییییلی تاثیرگذار نبود، و بعضا مضامین و نحوهی نزدیک شدنش به هدفش تکراری بود. و خب این نقیصه براش دوستاره تموم شد چون بخش اصلی ِاین نوع داستان های کوتاه نگاه و ورود جدید به موضوعه.
ممجموعه داستان قشنگی بود ولی کلا کتابای اقای علی شجاعی احتیاج به ویرایش داره..مثلا توی داستاناشون که رجوع بهگذشته و حال دارن و همش حالت رفت و برگشتیه تشخیص زمان ها مشکله... داستان مینو رو متوجه نشدم... داستان شایدبخاطر... پندار اسم پسر است نه دختر.بهتر بود اسم دیگری انتخاب میشد. داستان پاکباخته رو مجبور شدم دوبار بخونم تا متوجه بشم.. رویای دینی ی سوتی کوچیک داشت یا شایدم من اشتباه متوجه شدم
«خواندم: -امشب نیت کردهام که ذکر یا بانو بگیرم، هزار بار و بعد از هر صد بار، چهل مرتبه یا رویا. میگویند ذکرِ مجرّبی است. شیخ، در حاشیه کتاب شریف مقاتل الضعفا بید الطفا آورده: چون دختری نازک خیال و رعنا صفت به قصد جانت درآمد، این ذکر گیر، باشد که اثر کند و سهلتر جان دهی و چون در دام صیادی... رویا به پایش زد و بلند خندید. خیلی بلند، آنقدر که نگران همسایهها شدم. -این چیه نوشتی رامین؟ اگه میدونستم دیونهای، اونم اینقدر، باهات ازدواج نمیکردم. و در حالی که هنوز میخندید، دستش را به کنار مبل کشید و عصای سفیدش را برداشت و به قصد زدن من، در هوا تکان داد. -کجایی رامین؟ خودم را به رویا رساندم و در آغوشش گرفتمش...