کتاب خیلی جالب و بانمکی بود. ایدهی جذابی هم داشت؛ در مورد سه تا خواهر بود که پدر و مادرشون رفته بودن بیمارستان تا بچهی دیگهشون رو به دنیا بیارن. اینا هم توی خونه بودن و سعی میکردن سر خودشون رو گرم کنن، اما کم کم یه سری عناصر «سورئال» وارد داستان میشه و اوضاع رو به هم میریزه.
با وجود قلم گیرای نویسنده، من نتونستم با کتاب ارتباط برقرار کنم و حتی تا آخر بخونم. نمیدونم چرا. نمیدونم دقیقا چی توی کتاب بود که یه جورایی دلِ من رو میزد. سرجمع اثرِ... متوسطیه. احتمالا خوندنش اتلاف وقت نیست. شاید دلتون بخواد امتحانش کنید، مخصوصا اینکه توی طرح طاقچهبینهایت هم هست و میتونید بدون پرداخت هزینه دانلودش کنید.
به دنبال مطالعهٔ آثار کودکان و نوجوانان این کتاب از مصطفی خرامان را مطالعه کردم. بهنظرم هیچ موضوع خاصی نداشت و کتاب همینطور به امیدخدایی جلو رفته بود. توصیفات دقیق و منسجمی وجود نداشت و نگاه نویسنده در غالب توصیفات کتاب به چیزهای نامربوط و غیرمهم معطوف شده بود. از ایرادهای نگارشی و تایپی هم بگذریم که از حد گذشته بود. این نکته که داستانهای نوجوانان باید با همراه با هیجان و بگیر و ببند باشد نکتهٔ صحیحی است اما این مطلب در این کتاب زورچپان شده بود و نویسنده این چنین صحنههای هیجانانگیزی را با توصیفات بیهوده ضایع کرده بود. انتشار چنین کتاب بیارزشی از کانونپرورشفکری بعید بود.
میدونی اینکه همه چیز توی یک روز اتفاق افتاد رو مخ بود بعد اینکه خواهر ها شخصیت های جالبی داشتن. ولی بعضی از آرزو ها چون واقعا بچه گونه بود من احساس کردم شاید این واسه من مناسب نیست مثلاً اونجایی که امیرعلی و ناهید میخواستن برن بانک بزنن. و اینکه آخه با تکنولوژی الان هم نمیشه آینده رو به این شکل دید
بامزه بود، ولی صرفا بامزه بودن برای خاطرهانگیز شدن یه کتاب نوجوان کافی نیست، شاید هم من به عنوان یه تهتغاری هیچوقت اون شرایط رو درک نکردم و نتونستم به کتاب احساس نزدیکی کنم.