کتاب قیام کاوه سرنگونی ضحاک، از مجموعه داستانهای شاهنامه میباشد که توسط محسن دامادی به نگارش در آمده است. در زمانی که ایران زمین، زیر سلطهی پادشاهی تازی است، به سرکردگی کاوه آهنگر رستاخیز ایجاد میشود... کسانی این داستان از شاهنامه را افسانه میدانند، افسانهای که در گذر زمان، با افکار، آرزوها و نیازهای مردم آغشته و گاه چنان از حقیقت داستان دور شده که گویی مردم نیز افسانهها برای افسانهی شاعر بزرگ خراسان ساختهاند؛ حال آن که فردوسی داستان خود را دروغ و افسانه نمیداند.
این داستان مثل همهی داستانهای شاهنامه جادویی در خودش داره که هرگز قدیمی و تکراری نمیشه، مهم نیست چند بار خونده یا شنیده بشه، همیشه مخاطب رو جذب میکنه.
یکی از چیزایی که خیلی برام تو این داستان جالب بود، شخصیت پردازی شیطان و نقشش در هبوط ضحاکه. اینکه اولین ضعف ضحاک که باعث نزدیک شدن ابلیس به اون شد خودستایی و تکبر بود. غرور و نیاز به تایید شدن نخستین چیزی بود که شیطان رو متقاعد کرد که ضحاک مهرهی مناسبی برای انجام بازیشه و به راحتی میتونه تحت سلطهی خودش درش بیاره. جالب بود که ضحاک نمونهای از ظهور ۷ گناه کبیره در وجود انسانه. در ابتدای داستان نمایانگر غرور و تنبلیه. فردوسی گفت ضحاک در جوانی عاشق اسبهاش بوده و سوارکاری رو دوست داشته ولی نه سواری حرفهای و یا تمرین برای پیکار یا هنر؛ فقط دوست داشته پشت اسبش بشینه و از بالا به مردم نگاه کنه. از هنر سوارکاری فقط فخرفروشیش رو میپسندید (غرور) و هرگز علاقهای به آموختن رزم و سواری جنگی نداشت (تنبلی). اونجایی که راوی گفت ضحاک دوست داشته مثل جوونهای امروزی دور دور کنه بامزه بود.
سپس ابلیس ضحاک رو تحریک به قتل پدرش میکنه و از طمع برای رسیدن به مقصودش و گمراه کردن ضحاک استفاده میکنه. ضحاک به جایگاه پدرش طمع میکنه و به روشی به شدت بزدلانه و وقیحانه اون رو به قتل میرسونه.
گناهان کبیره بعدی که شیطان ازش استفاده میکنه پرخوری هست. شیطان به شکل یک آشپز درمیاد و با غذاهای به ظاهر مطبوع، نفس و جان ضحاک رو بیش از پیش فاسد میکنه.
شیطان در شمایل آشپز از ضحاک میخواد که اجازه بده بر شانههاش بوسه بزنه و ضحاک قبول میکنه. دو مار از جای بوسهها رشد میکنن که عذاب جان ضحاک میشن. خیلی جالبه که فردوسی مینویسه ابلیس که این بار به شکل یک پزشک درومده و به ضحاک میگه تنها چیزی که کمی میتونه مارها رو آروم کنه خوردن مغز جوانان هست. واقعا که چقدر فردوسی درست گفته. هیچ چیز برای پلیدی خطرناکتر از خرد و تفکر نیست و ابلیس و تاریکی هر بار که در هر زمان و مکان قصد سلطه بر مردم رو داشته قبل از همه، مغز نسل جوان رو هدف قرار داده و تباهش کرده.
دو سرباز ایرانی که وظیفهی پخت غذا از مغز جوانان برای ضحاک رو برعهده میگیرن، یکی از بزرگترین نمادهای فداکاری هستن. حتی تصورش هم بینهایت غمانگیزه که این دو شخص که از اتفاقات زمانهشون و ظلم ضحاک سرشار از اندوه و درد هستن تصمیم میگیرن برای شغل آشپز مخصوص شاه که همه قاعدتاً ازش فراری هستن داوطلب بشن بلکه بتونن هر بار جان یکی از دو جوان اسیر شده رو نجات بدن. درسته که با این کار جان افراد زیادی رو نجات دادن ولی قطعاً بینهایت درد و غم برای خودشون خریدن چون همچنان مجبور بودن برای هروعدهی ضحاک جان شخصی رو بگیرن. نمیدونم دقیقا چطور میتونم توضیح بدم ولی این قسمت از داستان خیلی برام تکان دهنده بود. میزان فداکاری این دو سرباز حقیقتا دیوانهواره. آدم رو به لرزه میندازه. از خودم پرسیدم آیا من حاضر بودم برای نجات جان شخصی، جان شخص دیگری رو بگیرم و پس از استخراج مغزش با اون غذا درست کنم و با این کار چنان رنج عظیمی رو بر خودم اعمال کنم؟ جوابم قطعا نه هست. سوالی که برام پیش اومد این بود که چرا این دو آشپز سعی نکردن با مسموم کردن غذای ضحاک اون رو به قتل برسونن؟ فکر میکنم جواب منطقی اینه که قطعا امتحان کردن ولی اون موجود عجیبالخلقهی اژدهاسان با زهر و سم از بین نمیرفته.
گناه کبیرهی بعدی در قالب شهوت هست که در حرمسرای هزار نفرهی ضحاک که دختران جمشید هم جزئی از اون هستن نمود پیدا میکنه. راستی از دخترهای جمشید به هیچ وجه خوشم نیومد. سعی کردم با منطق استدلال کنم که کاملا بیچاره بودن و هیچ کاری ازشون بر نمیومد ولی همچنان برام قبول چنین چیزی امکانپذیر نبود. اولا فرض کنیم زهر بر ضحاک تاثیری نداشته، اما تیغ و شمشیر بحثشون جداست. میدونیم که فریدون میتونست به راحتی ضحاک رو بکشه و فقط اون صدای ملکوتی بود که فریدون رو از این کار بازداشت. درنتیجه ضحاک نامیرا نیست و زخم تیغ و گرز بر اون کارسازه. پس این دو دختر جمشید چرا هرگز سوقصدی به جان ضحاک نکردن؟ چرا حداقل حتی تلاشی هم در این راستا نکردن؟ اصلا از این بگذریم، وقتی فریدون رو دیدن سریع شروع کردن به ناله و زاری که تو نمیدونی همبستری با ضحاک چه عذابی بود و ... . اره قطعا همبستری با ضحاک افتضاح بوده ولی چرا هرگز به این فکر نیفتادن که عذابشون رو با مرگ خودخواسته پایان بدن؟ غیر از این هم به نظر میرسید هوای ضحاک رو دارن و حداقل وقتی ضحاک کابوس فریدون و سرانجامِ ترسناک خودش رو دید، دختران جمشید حامی ضحاک به نظر میرسیدن. نمیدونم شاید دارم بیش از حد به جزئیات داستان گیر میدم ولی هیچ جوره از این دو نفر خوشم نیومد.
در آخر داستان که ضحاک دختران جمشید رو با فریدون میبینه، دچار دو گناه کبیرهی پایانی یعنی حسد و خشم میشه و سعی میکنه اونا رو بکشه که مغلوب فریدون میشه.
انتخاب سلاح فریدون به شدت برام قابل توجه بود. فریدون با تیر و شمشیر نمیجنگه بلکه پتک سنگین گاونقشی رو حمل میکنه که ترس رو به دل هر دشمنی میندازه. شاید نمادی از کوفتنِ سخت نظام ظلم باشه و یا اجتناب ناپذیری ضربهی سهمگینی که شر رو نابود میکنه.
صدایی که به فریدون گفت از کشتن ضحاک خودداری کنه هم خیلی شایان توجهه، انگار که خداوند میخواست عدالت نه با خشونت بیضابطه، بلکه به روشی پاک و مقدس برقرار بشه. انگار خونریزیِ ناشی از کینه و نفرت رو قبول نداشت و میخواست پیروزی فریدون، نه فقط ظاهری بلکه باطنی و اخلاقی باشه. این میتونه نشون بده که در شاهنامه، حتی در نبرد خیر و شر، ملاحظات اخلاقی و خلوص روحی قهرمان اهمیت خیلی زیادی داره و خونریزی فقط وقتی توجیه میشه که برای حفظ ارزشها و پاکی باشه.
صدای ملکوتی از فریدون میخواد که ضحاک رو به تنهایی به کوه دماوند ببره و اونجا زندانی کنه. بردن ضحاک به کوه دماوند به معنی زندانی کردن شر هست، نه کشتنش. یعنی عدالت کامل زمانی تحقق پیدا میکنه که شر مهار بشه اما نابود نشه که شاید دوباره برگرده. این کار به نوعی «نگهداری» عدالت و حفظ تعادل هست. ولی چرا به فریدون دستور اکید داده شد که تنها با ضحاک بره؟ واضحه که ضحاک باید زندانی بشه و همچنین واضحه که فریدون باید شخصا اون رو تا دماوند ببره ولی چرا تنها باید بره؟ فریدون باید این مسیر رو به تنهایی طی کنه تا نه فقط جسمی بلکه روحی هم آماده بشه. مواجهه با ضحاک و بردنش به کوه دماوند، نمادی از طی شدن یک مسیر تکاملی برای قهرمانه. به نظر میاد این مسیر طولانی تا دماوند، آزمون نهایی قهرمانه. شاید این دستور، آزمونی باشه برای خلوص نیت فریدون؛ یعنی: آیا تو برای قدرت مبارزه کردی یا برای عدالت؟ وقتی کسی در نهایتِ قدرت قرار میگیره و دشمنش هم در بندشه، لحظهی خطرناکِ وسوسه شدن فرا میرسه. تنهایی فریدون این امکان رو ایجاد میکنه که اگر بخواد از روی خشم یا انتقامجویی ضحاک رو بکشه، هیچکس جلوش نیست؛ و اگر باز هم خودش بر خشمش غلبه کنه و عدالت رو اجرا کنه تبدیل به قهرمان حقیقی میشه.
فردوسی بارها نشون میده که قهرمان واقعی کسیه که بار امانت الهی رو خودش به دوش میکشه، نه با اتکا به دیگران. فریدون تنها میره چون این مسئولیت، جمعی نیست، درونی و شخصیه. مثل حضرت موسی که تنها به کوه طور میره، یا مثل عیسی که به تنهایی روزه میگیره؛ این تنهایی، نماد سفر درونی و تعالی روحه. همچنین میتونه تاکیدی بر اعتماد کامل به پروردگار باشه.وقتی صدای ملکوتی میگه «تنها برو»، داره غیرمستقیم میگه: "با نیروی خودت، نه لشکر؛ با اتکای به من، نه قدرت ظاهری." یعنی فریدون باید نشون بده که پیروزی نهاییش، نه با گرز و سپاه، بلکه با ایمان، اخلاق و اطاعت از حکمت الهی بوده.
یه چیز بامزهای که وسط خوندن کتاب متوجهش شدم شباهت داستان فریدون به آراگون بود. من سالهاست که اعتقاد دارم یکی از منابع الهام مهم تالکین برای نوشتن کتابهاش، شاهنامه بوده و تو این داستان شباهتهای جالبی رو بینشون دیدم که باعث میشه از این به بعد حتی بیشتر به این اعتقادم پافشاری کنم lol خب اول از همه فریدون و آراگون هردو از نژاد پادشاهان گذشته هستن. وقتی هردو شیرخواره بودن پدرشون به دست دشمن کشته میشه. سپس مادرشون اونا رو برمیداره و میره در دوردست ها به کسی میسپره که ازشون مراقبت کنه. هردو پیش مردان فرزانهای بزرگ میشن و وقتی به سن مقرر میرسن با قدرت شر مبارزه میکنن، پیروز میشن و به تخت پادشاهی میشینن. هردو در پایان نوجوانی از اصل و نژاد خودشون مطلع میشن و وظیفهی خطیری که بر دوششون هست رو درک میکنن. هردو سلاحهایی نمادین دارن، فریدون پتک سنگین گاونقشی داره که نماد قدرت و ضربه سخت به ظلمه، و آراگون شمشیر نورانی (آندوریل) که نشونه رهبری و امیده. فردوسی داستانهاش رو به صورت حماسههایی خانوادگی و در طول نسلها نوشته. مثلا به داستان پسران فریدون هم پرداخته و در طی نسلها، راجع به گذشته و آیندهی خاندانها داستان سرایی کرده. شیوهی نگارش تالکین هم دقیقا همینطور بوده و برای مثال تو سیلماریلیون تاریخچه کامل نسلها و پیشینیان کاراکترهاش رو نوشته.