این کتاب دستپخت دامپزشک طنزنویس یا طنزنویس دامپزشکی است که طی دو سال انشاهایش را در هفتهنامهی چلچراغ به چاپ رسانده است. میگویند او قصد دارد حالاحالاها آهوی قلمش را در صحرای کاغذ بدواند یا بلغزاند یا یک چیزی توی این مایهها. درست و غلطش را کسی نمیداند.
این کتاب اولین بار سال ۱۳۹۰ و زمانی که سعیدی نویسندهی مجلهی چلچراغ بوده منتشر شده، رفتم ببینم با این وضعیت ناامید کنندهی کتاب، در این وادی موندگار شده یا نه که دیدم در حال حاضر طنزنویس رادیو فردا هستند. من با این کتاب حتی لبخند هم نزدم راستش و مطمئنم این فقط نمیتونه به خاطر عوض شدن شکل طنز در ۱۱ سال اخیر باشه. براشون در مسیری که برگزیدند آرزوی موفقیت دارم.
زمانی که تو دبیرستان چلچراغ می خوندم هنوز آقای جلال سعیدی اونجا انشا نمی نوشتن مدل نوشته ها و شخصیت های اون خیلی شبیه کودک فهیم امیرمهدی ژوله بود. حالا نمیدونم واقعا اون کار بهتر بود یا من حس نوستالژی دارم بهش.
لذتی که برام داشت این بود که وقتی از باغ فردوس خریدمش تو خیابون ولیعصر راه رفتم و این کتاب رو خوندم.... دوست داشتم این کارو
... در رابطه با ورزش ما فکر می کنیم خیلی پدیده ی مهمی است و آدم باید هر روز ورزش کند، خصوصا که نیمه ی گمشده ی خودش را هم پیدا نکرده باشد.خب ، ورزش باعث می شود هیکل آدم زیبا و متورم شود و نیمه های گمشده ی موجود در جامعه به آدم توجه بیشتری کنند و چه بسا بیایند شادی هایشان را با ما قسمت کنند که اگر این جور بشود ، خیلی خوب است و ما هر چه می کشیم از این حالت بدون نیمه ای است و من نمی دانم اگر آن بمب ما بترکد چه کسی می خواهد پاسخگو باشد.