کتاب «اندرونیِ عُلیا» به شرح هیوبرت دریفوس از ترس ولرز نوشتۀ سورن کییرکگور اختصاص دارد، گرچه در ضمیمهای کوتاه، تکملۀ او راجعبه بیماری منتهی به مرگ او نیز آمده است.
دریفوس ترس ولرز را بهطور مبسوط شرح میدهد و به ذکر گزیدهای از نخستین بخشِ بهغایت دشوار بیماری منتهی به مرگ بسنده میکند، گزیدهای که میتوان آن را چارچوب نظریِ دریفوس برای شرح برادران کارامازوف دانست. دریفوس در این درسگفتار فیلم هیروشیما عشق من را نیز بررسی میکند.
Hubert Lederer Dreyfus was professor of philosophy at the University of California, Berkeley, where his interests include phenomenology, existentialism, the philosophy of psychology and literature, and the philosophical implications of artificial intelligence.
این شرح دریفوس به نظرم از بقیهی شرحهاش ضعیفتر بود، هر چند همچنان درخششهایی داشت که بسیار روشنکننده بود. اگرچه کیرکگور حقیقتاً بینشهای عمیقی داره ولی من هیچ وقت هوادارش نبودم و این کتاب مهر محکمتری بر این هواناخواهی زد. از بینشهای خوب کتاب، انتقاد کیرکگور از دیدگاه کلینگر و منتزع فیلسوفان قدمایی بود. فیلسوفان افلاطونی و ارسطویی به دنبال ایدهآل نظریه بودند؛ یعنی منظری ابدی و بیرون از جهان که از اونجا به دنیا بشه نگاه کرد و دنیا رو از اون منظر به کلی شناخت و به قوانین و تعاریف ابدی و تغییرناپذیر جهان دست پیدا کرد. این نوع نگاه معرفتشناختی به جهان مستلزم یه جور مشاهدهگری از دوره. یعنی به جای این که توی دنیا مستغرق بشی، با واقعیت دستوپنجه نرم کنی و به شکلی عملی درگیر دنیا باشی، همواره باید بنشینی یه گوشه، به دنیا نگاه کنی، توش تامل کنی و سعی کنی به کُنه واقعیت از طریق تأمل و عقلورزی دست پیدا کنی. از حیث اخلاقی هم همیشه باید ذیل یک سری قوانین کلی جهانشمول که مو لای درزشون نمیره و همیشه درست تلقی میشن، عمل کنی؛ درست مثه یه جزئی که ذیل یه کلی قرار داره و نمیتونه ازش تخطی کنه. اما کیرکگور در مقابل این نگاه بر فرد تکینی تأکید میکنه که میتونه به یه امر جزئی و متناهی و فانی در بطن واقعیت و عمل تعهدی نامتناهی پیدا کنه. میتونه اون امر چنان تعهدی درش ایجاد کنه که به جای این که قوانین کلی دیگه ملاک طرز عملش بشن، خود اون پدیده به پارادایم عملش تبدیل بشه. مثالش مثه وقتیه که آدم واقعاً عاشق کسی بشه. تا وقتی عاشق نباشید، همیشه دوست داشتن بقیه براتون به یه دلیل بیرونی بستگی داره. مثلا به زیبایی و این که چقدر طرف زیباست. یعنی ملاک دوست داشتنتون یه قانون کلیه: زیبایی بیشتر دوستداشتنیتره. اما مشکل اینجاست که دست بالای دست بسیاره و همیشه یکی زیباتر پیدا میشه. اصلا این خاصیت امر کلیه؛ دارای درجات مختلفه. اما اگه یکی رو به خاطر خودش دوست داشته باشید نه به دلیل خاصی. خود اون فرد تکین براتون تبدیل میشه به ملاک همه چیز. حتی دیگه زیبایی رو با اون میسنجید نه اون رو با زیبایی. خلاصه که فرد تکین تعهدی نامتناهی به یه چیز پیدا میکنه و از ذیل امر کلی میاد بیرون و حتی خودش امر کلی میسازه. این فردگرایی رادیکال البته به نظر دریفوس بیاشکال نیست و باعث میشه آدم تمام انرژی حیاتش رو توی یه چیز سرمایهگذاری کنه و از دیگر امور اطرافش کاملاً غافل بشه.