What do you think?
Rate this book


1582 pages, Hardcover
First published January 1, 1912
آغاز «ژان کریستف» در ژویۀ 1903 در فروبورگ سوراولتن در کوههای ژورای سوییس و پایانش تقریباً 10 سال بعد در ژوئن 1912 در ساحل دریاچۀ ماژور در باونو (در ایتالیا) رقم خورد. البته شکلگیریِ برخی از شخصیتهای داستان و اتفاقات آن به سالهای پیش از این برمیگردد، مثلاً کریستف در 1890، گراتسیا در 1897، بخش اول جلد پایانی «درخت آتشین» در 1902. همینها بیانگر آنست که ایدهی اولیهی «ژان کریستف» حتی پیشتر از 1890 در ذهن نویسنده شکل گرفته است. اینکه چرا نگارش اثر اینهمه طولانی شد؛ بخشی از آن به اموراتِ رولانِ آن زمان برمیگردد »در روز تنها یک ساعت و غالباً هم کمتر از آنرا میتوانستم از چنگ کارهایی که نانم از آن فراهم میشد [استادی دانشگاه، نوشتن مقالات، اشتغال در زمینه تاریخ] بیرون بکشم و به کریستف بدهم.باری، «ژان کریستف» نوشته شد و تاثیر خود را بر مخاطب گذاشت. چنانکه حالا هم بعد از مدتهای مدید میتوانیم بیتکلف مبارزات «ژان کریستف کرافت» را بفهمیم؛ اینکه در تقابل با چه بود، برابر چه میجنگید و هدفش چه بود، حالا آزادگی و آزادی را راحتتر درک میکنیم، گویی ملموس شدهاند، اهدافش کهنه نشده است. حالا هم بیش از یک قرن بعد از انتشار کتاب راحت میتوان آن نسلِ بیخودِ هنردوستِ شهوترانِ بیمایه را فهمید، انزجارمان از مردمان وازده، پوچ و بیمایه. میلمان به صلح و آرامش و بازگشت به نجابت بیش از پیش شده است. برای «ژان کریستف کرافت» همان مردِ تنومند که کودک بر دوش از جریانِ مخالف رودخانه گذشت، اگر ما همان کودک باشیم و سنگینیاش سنگینی تمام بشریت باشد، عبور از این مسیر صعب وظیفهای بس دشوار بود، اما رولان و کریستف هردو مسئولیتش را پذیرفتند. این سرگذشت برای ما و آیندگان همواره قابل لمستر میشود. وظیفهی رولان نه فقط بیدار کردن وجدانِ مردم آن دورانِ پوسیدگی اخلاقی و ایمانی و اجتماعی در یک محدودهی جغرافیا، که گذاشتن نطفهی ژان کریستف در تمام خانهها بود، این آزادگی و شرافتْ آتشِ روح خفتهی تمام مردم آزادیخواه در تمام نقاط دنیا را بیدار کرد. رولان در این راهِ ناهموار و پراز سنگلاخ نیاز به روحی عظیم داشت، ضرورتْ بر قلب استوار و گرم و آتشین بود، کریستف را خلق کرد، او قهرمانی شد که با قلب خویش و ندای آن به مبارزه علیه دنیایی که عمیقاً در فساد و تزویر غلتان بود؛ پرداخت. برای رولان قلبْ تنها مرکز عاشقانهها نیست همانطور که زورِبازو برایش معنای نیرومندی نمیدهد
قلب، تنها بخش حساسیت نیست، من آن قلمرو پنهاور زندگی درونی را به این نام میخوانم. قهرمانی که چنین قلمروئی در اختیار دارد و بر چنین نیروهای عناصر متکی است، قادر است در مقابل جهانی دشمن پایداری کند
داستان با طفولیتِ ژان کریستف کرافت آغاز میشود. او در خانوادهای بهدنیا آمده است که البته وضع خوشایندی ندارد، پدر و پدربزرگش هنرمندند، مادرش بهرهای از هنر-بویژه موسیقی- نبرده است اما زمزمهی ترانههای قدیمیِ اوست که در ذهن کودک برای همیشه نقش میبندد، بعدها دائی گوتفرید و بیشتر و بیشتر پدربزرگش (ژانمیشل) این نقش را پررنگتر میکنند. بخشی از کودکی کریستف سرشار از انرژی و بازیهای کودکانهاس هرچند با همسنوسالانش بسیار متفاوت است اما کودکیهای خاص خود را هم دارد. با او به دشتها و باغهای اطراف خانهشان میرویم –همانجایی که بعدها ساختمانهای آسمانگیر، کارخانههای عظیم با آن دودشان جایگزین میشوند- با او کودکی میکنیم، به صداها حساسیت نشان میدهیم و با او همیشه در جنبشایم «او همچون سمندر کوچکی، روز و شب در میان شعلهها میرقصد. ص57» باری، ما با کریستف به دنیا آمدیم و کودکی کردیم، بالا و پایین پریدیم و خوش بودیم اما هیچوقت تمام زندگی این نبود. با او بزرگ و با مشکلات مواجه شدیم، آنچنانکه دیدیم زندگی همان سرمستی کودکی و همان لحظهها نیست؛ ای کاش بود! او در کودکی هم مورد ظلم و ستم قرار میگرفت، زورگویی چنان مهلت بازیگوشیاش را گرفت که ناگهان خود را در زمره سربازانِ جنگ علیه ظلم دید. روزی مستمسکی میشود برای ارضاء اهداف مادی پدر اما با هرچه دشواری از تمامی آنها سرباز میزند و هزینهاش را هم میدهد، و افسوس که تمام زندگی فقط همین مبارزههای کوچک نبود.. بعدها با او به جامعهای که پُر از سیاهی بود برخوردیم، تزویر و دروغ، شهوت و غضب، فساد و بیاخلاقی، نخوت و پولپرستی، و به ذلت و خواری برخوردیم. در معرض قرار گرفتیم و به عمقِ نابودی انسانها رفتیم. تمام آنها را به مبارزه خواندیم و در مقابلشان صفآرایی کردیم. دستمان خالی بود، اما قلبی سرشار از نور، آتش، عطوفت، و سرشار از امید داشتیم، ناامید نشدیم. در این میان موسیقی سلاحمان شد، چه مستقیم با ساخت اهنگ چه غیرمستقیم با نوشتن مقاله به میدان رفتیم. قلب پُربار، و هنرمانْ نیروی پیوندمان با مردمان اصیل و شریف شد. گرچه موسیقی یک پندار بیش نیست، اما کریستف آن را به همسری پذیرفت، آن را از کودکی در کنار خود حس کرد، به سراغش رفت، حفظش کرد و با آن تا دم مرگ رفت اما نمُرد، زنده شد و همیشه در بینمان باقی ماند
ژان کریستف کرافت پیش از آنکه تنها یک اسم خاص باشد؛ رویکرد انتقادیست؛ رویهایست بسوی آزادمنشی و شجاعتِ ایستادگی در برابر خودخواهی و خودپسندی. اما نام او اسم خاص است و اسامی خاص خصیصهنماست. رولان بیجهت این اسم پُر طمطراق را برای او برنگزیده است. باری، مسئله هویت فردی، ارتباط نزدیکی با جایگاه معرفتشناختیِ اسامی خاص دارد، بدین منظور که این اسامی جلوههای کلامی هویت خاص شخصیتهاست. «ژان کریستف کرافت» نیز نماد فردیست با روحی ژرف، قلبی راسخ، سخت و استوار و تنومند. و به لحاظ هویتشناسی اسم؛ به سه بخش اسم قهرمان کتاب میپردازیم
ژان
منظور از ژان در اسم «ژان کریستف کرافت» سن ژان(1) است، یکی از دوازده حواری مسیح. رولان این را برگزید تا قهرمانش را همچون سن ژان پیوسته پیرو مسیح قرار دهد. او مسیح را به عنوان راهبر فکری قهرمان خود برگزید تا او را با رهنمود یکی از بهترین پیشوایان بشر، به سر منزل مقصود هدایت کند
کریستف
رولان با تاثیر از اسطوره سن کریستف (حامل/برندهی مسیح) دومین بخش از اسم قهرمان خود را کریستف برگزید. اوفروس(1) همان افسانه تنومندیست که مسیح را به دوش گرفت و از رودخانه گذشت «کودک تا مویی از او را به چنگ گرفته بود و به او فرمان میداد»؛ کودک همان مسیح بود که بعد از این جریان «کریستف مقدس» نام گرفت. کریستف از کلمۀ(2) گرفته شده که (برندۀ مسیح / حامل مسیح) است
کرافت
در فرهنگنامه فرانسوی روبر؛ به معنای کاغذ بسیار محکم است، و در آلمانی معادلی مفاهیمی مثل نیرو و انرژی است
نهایت آنکه رولان نام «ژان کریستف کرافت» را برگزید تا همواره داستانش با تلمیحات عجین باشد، او این نام را برگزید تا قهرمانش همانند سن ژان «حواری محبوب مسیح»، پیوسته رهرو واقعی آن حضرت باشد و بتواند همچون سن کریستف به آن درجه از مقام انسانی نایل شود که مسیح را به دوش کشد و با گذر از امواج سهمناکِ رودخانه، «حامل مسیح» شود و از همینرو کرافت بودنش شرط اولیه میشود برای تمام اینها
گرفته شده از
فارسیان، درپا: «بررسی چگونگی گزینش نام قهرمان در ژان کریستف»: پژوهش ادبیات معاصر جهان: دوره 17، شماره 1، بهار 1391.
اول
فرآیند باورپذیری از ضعفهای عمده است. سلسله مراتبی که به باور میرساندمان -خصوصاً نخستین جلد- آنچنان قابل قبول نیست. از بدبختی و بیچارگی خانوادهی کرافت گرفته تا اندیشهی مرگ در تصور یک کودک! رولان در قسمت آنتوانت –بخش نخست، جلد سوم- توانایی خود در دراماتیزه کردن را تا حدی به نمایش میگذارد. اما این توانایی را در جلد نخست به خدمت نمیگیرد (البته شاید تعمدی بوده باشد). اگر دو سرگذشت خانوادهی ژانن و کرافت را
کنار هم بگذاریم؛ این ژاننها هستند که بدبختترند، آغاز و پایان، و روند داستان آنها به مراتب ناراحت کنندهتراست، با آنها بیشتر همذاتپنداری میکنیم. اما وقتی میگویم سلسله مراتب منظور این است که باید از یک بحران به بحران دیگری گذر کنیم، این گذر معلول است. اگر از یک بحرانِ فقر و گرسنگی به یک رفتار غیرطبیعی ولی باورپذیر مثل «جویدن تکهای از کُت» یا «خوردن خُرده چوب» برسیم، آن زمان است که روند مطلوب طی شده است، یعنی یک رفتار غیرطبیعی مثل «جویدن کُت» را باورپذیر کردهایم هرچند غیرطبیعی باشد اما بهرترتیب باورپذیر شده است؛ درنتیجه فرایند مطلوب طی شده که ما به آن باور غیرطبیعی رسیدیم (البته غیر طبیعی بودن ملاک ما در ژان کریستف نیست، که صرفاً به عنوان بسط این موضوع به ذهنم آمد. علتها ملاکند، پشت هم بودنشان و تشکیل سلسله دادنشان، دقیقاً شبیه ایجاد بهمن.) اما در موضوع خانوادۀ کرافتها ما به آن "باور" نمیرسیم، هرچند که بدبخت و فلکزده باشند و نویسنده این را مستقیماً بگوید اما چناچه اتفاق نیاورد، علل کم و بیتکیهای بیاورد؛ خواننده آن سلسله را طی نمیکند و همذاتپنداری نمیکند و باور هم نمیکند
دوم
تلقی کریستفِ 6-7 ساله از مرگ، وحشت او و اندیشهای که پیرامون آن دارد تا میزان بسیاری غیر باورپذیر است. برای خوانندهی غیرحرفهای مثل من که از قضا در مسائل تربیت و روانشناسی کودک سررشتهای ندارد؛ فهم اینکه یک کودک از مرگ چه چیز واضح و روشنی میداند یا چهقدر میداند، یا مشخصاً دربارۀ "عدم حضور" چه نظری دارد جای پرسش است، و بیمهابا طرحِ آن همواره همراه با سردرگمی است. کریستفِ کودک درباره مسائل ذکرشده نگاه بسیار تیزبینانهای دارد که برای من سخت باورپذیر است. او مرگ و مباحث مربوطه را به دید غیرکودکانه میبیند. برخی جاها اندیشهاش هیویدا میشود برای مثال:
پس آنها میتوانستند پس از مرگ او شاد و خرم باشند! هرگز نمیتوانست باور کند که مادرش آنقدر خودخواه باشد که پس از مرگ پسر خرسالش باز بخندد. ص93
گفت برادرش در آسمان است و همهشان را دعا میکند.93
هیچ دلش نمیخواست بهجای کودکانی باشد که خدا، بهگفتۀ مادرش، برای پاداش درمیان خواب برمیگرفت و نزد خود میخواند، بیآنکه بگذارد که دردی بکشند. ص97
این دلهرۀ مرگ چندین سال در کودکی باعث شکنجۀ او شد.ص98
کسانی که از قماش آنها هستند که، از بس که سعی در عبوس جلوهدادن تقوی دارند، مردم را از آن دلسرد میکند. هم آنها موجب میشوند که انسان، با دیدن چنین تباین آشکار، به سوی کسانی کشیده شود که نابکار ولی مهربان و گشادهرو هستند. این استخفاف نام وظیفه است که آنرا، با سختگیری خشک و پر غروری که سرانجام زندگی را اندوهبار و زهرآگین میسازد، به همه چیز، به جفنگترین بیگاریها و به کارهای بیتفاوت اطلاق کنند. وظیفه امری استثنایی است: باید آنرا برای لحظات فداکاری واقعی نگهداشت و کج خلقی و تمایل به مردم آزاری خویش را زیر این نام پرده پوشی نکرد
ص468
از اسطوره «سن کریستف» گفتیم. او ابتدا به خدمت پادشاه و سپس به خدمت شیطان درآمد، اما در هر دوی آنها ترسی نهفته یافت. پادشاه از شیطان میترسید و شیطان با دیدن صلیب لرزه بر اندامش مینشست. پس خدمت به آنها را بیهوده یافت و تصمیم گرفت به آیین مسیحیت روی آورد، پس غسل تعمید بهجا آورد و مسیحی شد. اما نپذیرفت که عبادت کند یا روزه بگیرد، اما داوطلبانه پذیرفت تا برای رضای خدا مردم را از رودخانۀ بسیار خطرناکی که گذر از آن بسیار دشوار بود عبور دهد. همان منبع
کریستف هم آنچنان شخص معتقدی نبود، هرچند به مراسمات دینی میپرداخت، به نماز کلیسا میرفت اما بتهوون را بیشتر دوست میداشت، هرچند بعدها به نکوهش بیاخلاقی و زنا و بیایمانی پرداخت، و پرچم ایمان را به دوش کشید اما همواره دچار تردید و شک میشد. مسیح را دوست داشت و به او احساس محبت میکرد اما هیچجایی در اندیشهاش را بدان اختصاص نمیداد. اگر در یک مراسم دینی به نواختن آهنگ میپرداخت، معنویت بیشتر از ارگ مشغلوش نمیکرد «(کریستف) هرگز فرصت نیافته بود که اینباره (مسئله مذهب) جداً فکر کند (..) هنگام شادی دیگر به خدا نمیاندیشید، اما کموبیش آماده بود که بدان اعتقاد داشته باشد. وقتی هم که دچار مصیبت میشد به خدا فکر میکرد ولی دیگر بدان اعتقاد نداشت: زیرا به نظرش محال مینمود که خدایی باشد و بدبختی و ستم را مجاز بدارد. (ص337)» همواره میانِ ترسِ از دست دادنِ ایمان و آن نوع خودخواهی در ایمان، ریاکاری، آن نوع عدم امکان زیستن و دعوت به مرگ در تقابل بود
کریستف پیش از آنکه بگوید محصور کدام مرام خاص است، پیرو چیست و از چه حمایت میکند، بیآنکه به یک نقطهی جغرافیا وابسته باشد به مبارزه علیه حقارت و پستی میرود؛ حقارت و پستی در اجتماع، در روابط، در هنر، در اخلاق. در میان پرگوئیهای انسانی به نجوای قلب خویش گوش فرا میدهد و در همین مجال ندای آزادی سر بر میکشد. ندای آزادی هم در هر مرکزی با هرجای دیگر این جهان یکیست، صداها و فریادها یکیست و تمایلات یکی، همهی کسانی که برای صلح میجنگند زبان مشابهی دارند. در این بین اما او شعار آزادی نمیدهد، دربارهی آزادمردی و راستی نمیگوید، پند و اندرز دوستانه نمیدهد، بلکه به جنگِ کژیها و موانعِ اصالت و شجاعت و وارستگی میرود. در زمان کهنسالی و پس از آنهمه کلنجار با دنیای بیرون به این میرسد «پیش از آنکه به جنگ بیدادگریهای دور برویم باید با ستمهای نزدیک(..) مبارزه کنیم.» باری، او بیش از هرچیز محصور آزادی است، محصور همنوع دوستی و مردمداری. هنر را عاری از حزب و سیاست میداند، عاری از غلو و گزافهگویی، و در این راه همواره مبارزه میکند. تا جایی که بتواند در کنار مردم به کمکشان میشتابد و از این مسئولیت شانه خالی نمیکند. بیشک مرامِ خودِ رولان در ماهیت قهرمانش تاثیر فراوانی گذاشته است، چرا که هردو به دنبال احیای انسانیتاند، اولی با خلق اثر ادبی و ایمانی، با خلق قلبی آتشین و درونی ژرف، دومی با مبارزه علیه باطل. این مبارزه نه از جوانی یا بزرگسالی که در همان کودکی آغاز شد؛ درست همانجایی که میفهمد در این جهان عدهای فرماندهاند عدهای فرمانبردار، و حال اگر فرماندهان خود فرومایه و پَست و حقیر باشند
این مبارزه هیچگاه پایان نمیگیرد، هرچه جلوتر میرویم عمیقتر و جدیتر میشود، آنقدر ملموستر میشود که خود را میان یکی از این دو جناح مییابیم، که سالیان بعدتر «ژان کریستف» و اهدافش را بهتر درک میکنند و در راهش قدمهای بزرگتری میدارند. باری، هردم ژان کریستف کرافتهای جدیدی به دنیا میآید و به نسبت هر بیمایه جدیدی. باز همان نزاع، همان نفرت و همان داستان. تا آدمی هست شهوت و غضب، تزویر و ریا، کبر و دروغ هم هست. اما هیچ لذتی بالاتر از آن نیست که دم مرگ یکی بالا سرت بگوید: تو کارت رو کردی