نوشتن به زندگی شور و روشنی میبخشد. علت اصلی نوشتن، بیشتر آن است که نویسنده نمیتواند ننویسد. این خاطرههای رسته از فراموشی که سالیان سال در کنه ذهن من خفته بود، در پیرسالی به خلجان درآمد و خود خود را نویساند. نوشتن در این حال بیشتر گوشدادن بود تا سخنگفتن و دستاورد هم، چنانکه خواهید دید، یکسره مکاشفه است و بدون موعظه و مبالغه. نویسنده به جای آنکه چیزی بیندیشد، دربارهٔ چیزی که میاندیشد مینویسد. ندانستهای به قلم نیامده، اما دانستهها هم، به دلایل آشکار، همه به قلم ننشسته ـ که جای تأسف است. آنچه نوشته شده، به هر صورت، در هشتادوچند سال عمر بر نویسنده گذشته است، و ایبسا که او در این بازنگری به گذشته، ناخودآگاه میخواسته خود را بهتر بشناسد... مگر نه که آفتاب به لب بام رسیده؟
حسن کامشاد (زادهٔ چهارم تیر ۱۳۰۴ در اصفهان) مترجم و پژوهشگر ادبیات فارسی است. او استاد زبان فارسی در دانشگاه کمبریج و استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا و از مسئولان شرکت ملی نفت ایران بود. مهمترین ترجمه کامشاد، تاریخ چیست اثر ه. ا. کار و مهمترین اثر تألیفی او پایهگذاران نثر جدید فارسی است. English page: https://www.goodreads.com/author/show...
جلد دوم «حدیث نفس» دربرگیرندۀ خاطرههایی است که حسن کامشاد با قلم پرجاذبهاش از دوران پابهسنگذاشتگی و پختگی خویش نقل کرده است. این خاطرهها رویدادهای سالهای ۱۳۵۵ تا ۱۳۸۹ را شامل میشود.
کامشاد بهگواه خاطرههایی که در همین کتاب آمده، زندگیِ بهغایت رشکانگیزی کرده و بهخوبی بهرۀ خود را از این دنیا برده و بهمعنی واقعی، شادکامی نصیبش شده است؛ بهطوری که نام خانوادگی «کامشاد» را بهراستی باید برازندۀ او دانست. زندگی وی هم بهلحاظ بهرهمندی از مال و ثروت و هم بهلحاظ بار علمی و فرهنگی، مثالزدنی است.
در جوانی و در دورانی که سفرۀ تازهپهنشدۀ نفت در ایران پُرسود و کسبوکار نفت بسیار پررونق بوده، به شرکت نفت راه مییابد و بهواسطۀ شغل کمزحمت و پُرمنفعتش به سفرها و مأموریتهای آنچنانی میرود و در خارج از ایران درس میخواند و توشۀ علم میاندوزد.
گذشتهازاین، کامشاد دوستیها و رابطههای کممانندی با دیگران برقرار میکند که او را هم در زندگی شخصی و هم در زندگی علمی دستگیری میکند. درواقع، بخش دیگری از رشکانگیزیِ این زندگیِ سرشار، برخاسته از نشستوبرخاستهایی است که او با نامآوران عرصۀ فرهنگ ایران کرده است. واقعیت این است که کمتر کسی از بزرگان فرهنگیِ ایران معاصر میتوان یافت که کامشاد با او دوستی یا برخورد نکرده باشد. بهرهبردن از حضور و دانش این کسان، حقیقتاً غنیمتی گرانبها بوده است: شاهرخ مسکوب، بزرگ علوی، صادق چوبک، ابراهیم گلستان، داریوش شایگان، ماشاءالله آجودانی، فریدون مشیری، تقی مدرسی، محمود کیانوش، محمود صناعی، رضا براهنی، کریم امامی، محمدعلی موحد. البته در این میان، شاهرخ مسکوب همچون گوهری ارزنده میدرخشد و بخش مهمی از نوشتهها نیز به زندگی و مرگ او اختصاص دارد. در کنار این، نکتههایی هم که از همنشینی با ابراهیم گلستان در این کتاب ذکر شده، سخت نظرگیر و خواندنی است؛ چراکه کامشاد بهخوبی و با انصافی ستودنی، بد و خوبِ گلستان را برملا کرده و قضاوتی سنجیده دربارۀ شخصیت و زندگی او به دست داده است.
نکتۀ جالبتوجه دیگر درخصوص این معاشرتها این است که کامشاد در عین رفاقت و رفتوآمد با سرشناسان، هیچگاه خود را به خصومتها و کینهتوزیها و قهروغیظهایی که میان ایشان وجود داشته، نیالوده و بیهیاهو و بیدردسر، صرفاً از همنشینی با این شخصیتها آموخته و بر توشۀ تجربه و دانشِ خود افزوده است؛ مثلاً در عین رفاقت نزدیکش با ابراهیم گلستان، با رضا براهنی یا اطرافیان پرویز ناتلخانلری که گلستان با آنها سر ستیز دارد (مثل محمود صناعی)، رابطۀ خوبی برقرار میکند. از این منظر نیز او شخصیتی است سزاوار ستایش.
جذابیت پارهای دیگر از یادداشتهای این کتاب به کارهای ترجمهای کامشاد برمیگردد. وی با بیان شیرین خود، ماجرای آشناییاش با بعضی از آثار و نیز چندوچون ترجمۀ آنها و سرگذشت کتابهای ترجمهکردهاش را تعریف میکند و خوانندۀ اهل کتاب را غرق لذت میسازد. اطلاعاتی که از پشتپردۀ ترجمۀ این آثار و حواشی آنها و نقدونظرها دربارۀ آنها به میان آمده، فوقالعاده پُرکشش است.
سبک این یادداشتها نیز در نوع خود شایانتوجه است. همانگونه که در جلد یکم «حدیث نفس» هم بهوضوح میتوان دید، کامشاد در خاطرهنویسی، سرد و کمعاطفه است؛ به این معنی که قلمش در عین شیرینی، کمتر شور و حرارت پیدا میکند و بیشتر حالتی گزارشگونه دارد. این بیشوری نیز هم به اتفاقهای شادیبخش مربوط میشود و هم به رخدادهای متأثرکننده. درواقع، نثر کامشاد در نقل هیچیک از این دو دسته رویدادها چندان هیجانی و پرعاطفه نمیشود و در همهحال متانت و وقار خود را حفظ میکند. از نمونههای بارزِ این سبکِ خویشتندارانه را در آخرهای کتاب میتوان دید: آنجا که به دستنوشتهای غمناک از شاهرخ مسکوب، صمیمیترین رفیق کودکی و بزرگسالیاش، اشاره میکند که در آن این مصرع نوشته شده است: «عشق داغیست که تا مرگ نیاید، نرود». وی پس از اشاره به اینکه احتمالاً این مصرع، آخرین نوشتۀ شاهرخ مسکوب پیش از مرگ است، مهار احساساتش را میگیرد و اینطور مینویسد: «اینجا از آن جاهایی است که باید جلوی تراوش قلم را گرفت؛ وگرنه هم با عواطف خودت بازی کردهای، هم با عواطف خواننده» (ص۲۵۵).
با همۀ اینها، قوت نثر و محتوای «حدیث نفس» بهقدری است که بیگمان هر خوانندهای را فریفتۀ خود میکند؛ بهطوری که نتواند بهآسانی کتاب را زمین بگذارد و از خواندنش دست بکشد.
اثر خواندنی و سبکبال و دلچسب حسن کامشاد که سالها با بسیاری از ترجمههای او وقتمان خوش شده، به ویژه که جابجا از رفیق گرمابه و گلستانش شاهرخخان مسکوب هم سخن به میان آمده و بر لطف سخن افزوده. حیف که سالهای پایانی را با بیحوصلگی یا شاید محافظهکاری از سر باز کرده و کمتر بدان پرداخته.