بیوهی 85 سالهی زیگموند فروید، با آنکه درخواست یک روزنامهنگار امریکایی را برای نگارش زندگینامهاش رد میکند اما میان آنها نامهنگاریهایی دوستانه برقرار میشود که موجب یادآوری خاطراتی نزد مارتا فروید میشود. خاطراتی از نوجوانیاش در وین، ازدواج با پزشکی نابغه، و زیستن در سایهی یک مرد مشهور و شیفتهی تحقیق. -از متن پشت جلد-
در بیوگرافی هایی که از فروید نگاشته شده اند, بخش های مربوط به همسرش مارتا همه یکسان هستند. شرح عشقی که او به جان اش دمیده و هزار نامه یی که حین چهارسال نامزدی شان با هم رد و بدل کرده اند, اهم انها را تشکیل می دهند.اما ایا این شور عشق تا پایان عمرشان همراهشان بوده یا بعد از ازدواج رنگ باخته اند؟ (برگرفته از بخش یادداشت اخر کتاب مارتا فروید)
طبق شواهد و گفته های فرزندان, مارتا علاقه یی به کارهای شوهرش نداشته به پس زمینه رانده شده و نقش دوم خانه را به او داده اند.فردی زیر نام شوهرش که وجودش تنها برای نظم بخشیدن و ارام کردن محیط خانه کافی بوده و نیازی به نقشهای بیشتر برای او دیده نشده کتاب مارتا فروید برمبنای شواهد اسناد نامه ها و سخنانی که از نزدیکان دوستان و اشنایان این خانواده بدست امده در قالب رمان نوشته شده و به این سوالها جواب میدهد که ایا این زن به راستی همه ی عمر فقط به کدبانوگری دل خوش بوده و توانسته نسبت به مردی که در حال دگرگون کردن افکار بوده بی تفاوت باشد؟ ایا این شیوه زندگی خوشایند مارتا بوده؟ مارتایی که باز طبق برخی اسناد دیگر فردی فرهیخته و شوخ طبع معرفی میشده ایا میتوناسته راضی به چنین نقشی باشد نویسنده در این کتاب با کمک گرفتن از تخیل و درکنار هم قرار دادن رخداد های تاریخی , احساسات مارتا را از زبان خودش بیان میکند داستان در قالب نامه هایی است که مارتا هفت سال پس از مرگ همسرش به خانم روزنامه نگاری که در مراسم تدفین همسرش برخلاف دیگران که مارتا را با نام همسر فروید مخاطب قرار میدهند , شخص مارتا و شخصیت مستقل وی را موضوع گفتگوی کوتاهشان میکند و همین باعث میشود که مارتا به شرح حال مختصر خود به این خانم ترغیب شود
شاید برخی جزییات داستان را براحتی نتوان پذیرفت اما خواندن این کتاب رو به زنان پیشنهاد میکنم کتاب رو دوست داشتم حتی اگر اون رو در ژانر تخیلی قرار بدیم به این دلیل میگم که ما زنان بهتر هست این کتاب رو بخونیم چون خیلی بیشتر از مردها پیچیدگی ها احساسات و عواطف روحی این زن رو درک خواهیم کرد شاید برای مردهای جامعه ما این کتاب تصویری جز " پچ پچه های زنانه که تو فرهنگ ما گره خورده با یک کیلو سبزی خوردن" نباشد
Recorrendo ao género epistolar, Nicolle Rosen tece as memórias ficcionadas de Martha Freud, a esposa “apagada” do famoso psicanalista austríaco.
No funeral de Freud, a viúva conhece uma jovem americana que gostaria de escrever um artigo sobre a sua vida ao lado do mestre. No início, Martha recusa, mas ao longo de uma correspondência regular, vai-se abrindo à mulher que está do outro lado do Atlântico e conta como foi viver em função de uma única pessoa.
A autora é psicanalista e não traça uma imagem muito agradável de Freud. Na verdade, ao longo das cartas, vamos reconhecendo um homem egocêntrico, ciumento, demasiado ligado à mãe (complexo de Édipo?) e que exige a dedicação exclusiva de todos aqueles que o rodeiam. Parece que não foi fácil conviver com o grande médico, fascinado por entrar na cabeça dos outros, mas que também podia ter beneficiado bastante com um tratamento psiquiátrico.
فروید را دوست ندارم! (چه جمله عجیبی برای یک دانشجوی روانشناسی!!!) چه آن موقع که در سنین نوجوانی، تک تک کتاب های روانشناسی و موفقیتی را می بلعیدم، چه حالا که درگیر نظریات و تئوری هایش هستم... هیچوقت دوستش نداشتم! نه خودش را، نه استبداد پدرانه و یکه تازانه اش را، نه نگاه حق به جانبش را! اما تمام این ها باعث نمیشود که با دیدن نام «مارتا فروید»، معشوقه جوانی و همراه زندگی و مادر فرزندانش روی جلد کتاب، وسوسه نشوم!! دانستن درباره تنها زنِ زندگیِ کسی که به یقین از تاثیرگذاترین های روانشناسی بوده و هست اما برخلاف همسرش همواره در سایه بوده و جز چند هزار نامه ی دوران خاطرخواهی، هیچ رد و نشانی در تاریخ ندارد، قطعا جالب است!! همین میشود که بی معطلی کتاب را میخرم و شروع به خواندن میکنم! کتاب، مجموعه نامه های مارتا فروید، پس از مرگ همسرش به زنی به نام ماری هانینگتون است! به گفته خود نویسنده، شخصیت هانینگتون خیالی است اما وقایع و شخصیت مارتا، براساس مستندات تاریخی است! مارتا، در ۲۰ فصل، از دوران بدون زیگموند، قصه دلدادگی اش، جوانی اش، مادری اش، غم ها و شادی هایش، حسرت های کوچک و بزرگش و آنچه از ”مارتا برنیز”، ”مارتا فروید” ساخته میگوید. از اینکه چرا و چگونه به سایه رانده شده و آن هنگام که زیگموند قلب جامعه روانکاوی بوده، او چه میکرده و کجا بوده! داستان، بدون آنکه بفهمید شما را درگیر زندگی زنی میکند که شاید سالها پیش از ما زندگی کرد، اما حسرت هایش، غم هایش، دغدغه ها و دردهایش، تجربه های ملموس خیلی از ما و اطرافیانمان است! خواندن این کتاب، اگر چه تصویر زیگموند و آنا را در نظرم بهبود نبخشید، اما تصویر مارتا را به زیباترین و ملموس ترین شکل ممکن، در نظرم ترسیم کرد!
زیگموند فروید این اخلاق را داشت که شیفتۀ چیزهای عجیب و غریب شود. عشق و مسحور شدن او را به کوکایین خوب به یاد میآورم. اینکه چهطور به سودای بزرگترین کشف قرن دچار سوءمصرف مواد شد... با چنان شور و هیجانی از کوکایین با من حرف میزد که بعضی وقتها به راستی نگران میشدم... کوکایین را دوای همۀ دردها یا لااقل خیلی از دردها میدانست و میگفت یک داروی معجزهگر است. از مشکلات و ناراحتیهای قلبی گرفته تا افسردگیهای روحی روانی را درمان میکند، ولی وقتی گفت که دارد آن را روی خودش آزمایش میکند، بهشدت نگران شدم. بهنظر خودش نتیجه عالی بود. خیلی سرحال و متعادل شده، ده برابر شوق و انگیزه برای کار دارد و دیگر نیازی به غذا خوردن احساس نمیکند. در ضمن مشکلات گوارشیاش هم بهطور کامل برطرف شدهاند. بعد هم مقالهیی در وصف مزایای معجزهآسای آن نوشت و مصرفش را به همه توصیه کرد و اطمینان داد که هیچگونه وابستگی نمیآورد (روزِن، ۱۳۹۲: ۱۵۱).
رمان «مارتا فروید»، داستانی در قالب چند نامۀ دوستانه بین همسر ۸۵ سالۀ فروید و روزنامهنگاری آمریکایی است که در آن زندگینامۀ فروید و همسرش، مارتا، به تصویر کشیده شده است. رمانی که نیکول روزِن آن را مستند دانسته و اذعان کرده است چنان حقیقت و تخیل در این کتاب تنگاتنگ بوده و با هم درآمیختهاند که آنچه ساخته و پرداختۀ ذهنش است با حقیقت تفاوتی ندارد (همان: ۲۹۲-۲۹۳).
مارتا معتقد است باآنکه فروید عاشق او بود و در دوران نامزدیِ چهارسالهشان نهصدوچهل نامه برایش نوشت (همان: ۱۳۴-۲۲۱)، اما از همان روز اول سلطهجویی و انحصارطلبیاش را نشان داد (همان: ۱۴۰) و ضمن مخالفت با برابری مرد و زن، جایگاه مرا مشخص کرد و نقش مادر و کدبانو و کسی را که انتظار داشت مایۀ آرامش و راحتیاش باشد، به من داد (همان: ۹۵). چنانکه پس از شنیدن گلایههای من از بارداریهای متعدد و رنجیهایی که در این مدت و خصوصاً پس از تولد ششمین و آخرین فرزندمان، آنا، متحمل شده بودم، پرهیز و دوری جستن از عمل جنسی را بهعنوان روش ضدبارداری برگزید. درحالیکه او تنها چهل سال داشت و من هم هنوز سیوچهار ساله نشده بودم (همان: ۴۲-۶۸-۷۰-۱۹۹).
مارتا باآنکه فروید را انسانی وفادار و خوشخلق معرفی میکند (همان: ۹۳-۱۷۲)، اما در قسمتهای دیگری از همین کتاب، شاهد تردید او نسبت به وفادری همسرش هستیم و متوجه میشویم که مارتا از پنجاهوسه سال زندگی مشترکش احساس رضایت نمیکند و خود را فردی در حاشیه و یکی از اشیاء خانه میپنداشته است (همان: ۸-۶۲-۷۰-۹۴).
یکی از افرادی که فروید با او روابطی بسیار صمیمی داشت، گوستاو یونگ بود. هرچند همین که یونگ خواست در مسیر دیگری قدم بگذارد، در نظر فروید به صورت رقیبی درآمد که دیگر تحمل او را نداشت. رفتار فروید با یونگ منصفانه نبود. یونگ نمیخواست جانشین و فرزند معنوی فروید باشد و به دنبال آن بود که راه خودش را برود و نظریههای خودش را ارائه دهد. بهعلاوه علایقش چنان با فروید تفاوت داشت که نمیدانم چهطور توانستند اینهمه سال دوستی خود را ادامه دهند. بهعنوان مثال فروید منشأ تمام روانرنجوریها را مشکلات جنسی میدانست و علم غیب را، که تمایل یونگ به آن جزیی از شخصیتش بود، بیمعنی و یاوه میخواند. لذا پس از شش سال دوستی، ارتباطشان با یکدیگر قطع شد و در ادامه فروید از یونگ بهعنوان آدمی رذل یا دیوانه یاد میکرد (همان: ۷۷-۱۸۱-۱۸۵-۱۸۶-۱۸۷).
البته ناگفته نماند که فروید در سال ۱۹۱۲ با لو آندرِئاس سالومه آشنا شد و برای این زن که میگفتند خاطرخواههای دیگری هم نظیر نیچۀ فیلسوف و ریلکۀ شاعر مصاحبش بودهاند، ارزش بسیاری قائل بود و چنان محسور او شده بود که برخلاف بلایی که بر سر یونگ آورد، برای نخستینبار خود را انعطافپذیر نشان داد و کوچکترین اعتراض و خردهای به نظرات سالومه نگرفت و حال آنکه آموختههای او از زمین تا آسمان با اندیشههای فروید تفاوت داشت (همان: ۱۸۹ الی۱۹۱).
فروید عادت داشت بعد از ناهار در خیابان یک ساعت تند پیادهروی کند. حین پیادهرویهایش نیز سیگار میخرید و کشیدن بیست نخ سیگار جیرۀ روزانهاش بود (همان: ۱۵۸). هنگامی هم که مبتلا به سرطان دهان شد، از اینکه سیگار را برایش ممنوع کنند بهشدت هراس داشت (همان: ۲۴۶-۲۴۷).
رابطۀ فروید با یهودیت، دین پدری و آبا و اجدادیاش، همیشه بسیارتیره و سرشار از نفرت بود. به واقع از هر چیزی که یادآور دین و دینداری باشد بهشدت تنفر داشت (همان: ۲۷۴). و در دو کتاب اخیرش، «آیندۀ یک پندار» و «تمدن و ناخرسندیهای آن»، مدام بر کفر و الحاد تأکید کرده و به دین حمله نموده است (همان: ۲۷۰). چنانکه بعد از مرگش هم نشانهیی از یهودی بودن خود برجای نگذاشت و خواهان سوزاندن جسدش شد (همان: ۱۳).
Passei o livro inteiro acreditando que o registro era real. Mas ao terminá-lo, a autora confessa que não existiu essa correspondência.
Confesso que me decepcionei. Mas, segundo o que ela explica no fim, a história foi baseada em relatos de outros familiares de Freud, o que fez ela traçar a personalidade da personagem.
Mas, fiquei com dúvida. Até porque, a esposa de Sigmund Freud era muito reservada. Portanto, não dá para ter certeza.
Filled with interesting content but served-up on a monotone platter. It contains fictional correspondence between Martha Freud and an American confidant. The entire book is told in the first-person resulting in a lack of depth and a rather flat feeling at times. Actually, given the layout and structure I feel the author did the best that was possible with this novel.
There is a thin border between true and fiction even in our minds. The book is based on facts but the narration is fictionary. It raises the question - how other narrations could be build based on the same facts. How narrations can look like for any woman , any mother, my mother?