در جلد اول شصت سال صبوري و شكوري مرحوم ابراهيم يزدي، از مناسبات خانوادگي و فعاليت هاي سياسي و اجتماعي خود مي گويد. از نهضت خداپرستان سوسياليست تا جبهه ملي دوم. صفحاتي را با حسرت خواندم (قدرت سياسي و اجتماعي فعالين دانشجويي و تضارب آرا و انديشه در دانشگاه) و صفحاتي را با اندوه (كودتا و روزهاي پساكودتا). "يك روز پرستار قسمت آزمايشگاه مي خواست از كارگري براي آزمايش هاي لازم خون بگيرد. اما نمي توانست رگ او را پيدا كند. وقتي كارگر به او اعتراض كرد، پرستار با بي توجهي گفت شما رگ خوبي نداريد. ناگهان كارگر برافروخته و عصباني فرياد مي زند: همه ي ما بي رگيم. اگر رگ داشتيم، مصدق سقوط نمي كرد و زنداني نمي شد."