Jump to ratings and reviews
Rate this book

History of Political Theory: An Introduction #2 of 4

تاریخ فلسفه سیاسی، جلد دوم: قرون وسطا

Rate this book

308 pages, Paperback

First published January 1, 1993

5 people are currently reading
79 people want to read

About the author

George Klosko

21 books5 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
9 (30%)
4 stars
14 (46%)
3 stars
6 (20%)
2 stars
1 (3%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 2 of 2 reviews
Profile Image for Am¡n.
16 reviews
February 23, 2024
این جلد رو من بیشتر از جلد باستان دوست داشتم. البته فکر می‌کنم آشنایی نسبی با فلاسفه‌ی یونان و اینکه هیچ ایده‌ای از فلاسفه قرون وسطا و عقاید عهد جدیدی-مسیحی نداشتم هم در جذاب‌تر شدن‌ـش برام تاثیر داشت. اگر حوصله‌ی خوندن ریویوی طولانی رو ندارید (چون من خودم حوصله‌ی کوتاه‌تر کردن خلاصه‌مو نداشتم و ریویوم خیلی طولانی می‌شه) هم خیلی خلاصه‌تر می‌شه گفت: پنج فصل این کتاب حدود ۱۵ قرن از سیر نظریات سیاسی این دوره در غرب رو پوشش می‌ده. اول پیش‌زمینه‌ای از عهد جدید و منابعش می‌ده، بعدش به‌طور مفصل از قدیس آگوستینوس و روندی که به عقاید رادیکال مسیحی‌ش منتهی می‌شه. بعد از اون قدیس توماس آکویناس و بازگشت به اندیشه‌های کلاسیک ارسطو و پیوندش با عقاید مسیحی. فصل چهارم به شکل‌گیری اندیشه‌های مشروطیت و شوراگرایی با محوریت مارسیلیوس پادوایی می‌پردازه و در نهایت هم از مارتین لوتر و اندیشه «اصلاح دینی» در قرن پانزدهم می‌گه.

- پیش‌زمینه‌های عهد جدیدی

پیش از هر چیز، توجه به تعالیم عهد جدید که بر فلسفه و سیاست تمام قرون وسطا تاثیر به‌سزایی داشت، اهمیت دارد. چهار انجیل مرقی، لوقا، متی و یوحنا در کنار رساله‌های پولُس رسول و رساله‌های آبای نخستین از جمله پطرُس، یعقوب و یوحنا.
اصلی‌ترین پیام عیسی، طلوع «ملکوت آسمان» بود؛ در واقع انتظار یهودیت، با آمدن عیسی رنگ‌وبوی نزدیک شدن به واقعیت می‌گیرد. عیسی از نزدیکی ملکوت خداوند می‌گفت؛ اهمیت ندادن به این‌جهان و توجه به دنیای دیگر بر تمام جوانب عقاید او تاثیرگذار است. در واقع فلسفه‌ی اطاعت همه‌جانبه از حاکم (مگر در مواقع مقابله با امور دینی؛ که آن هم به اطاعت نکردن، عدم مقاومت و پذیرش جزای آن که شهادت است محدود می‌شد) هم از همین نشأت می‌گرفت. گرچه با گذشت زمان، امید به قریب‌الوقوع بودن ملکوت آسمان رنگ می‌بازد، اما بازهم در درجات نسبتا پایین‌تری شاهد ادامه‌ی این عقاید با قوت سابق در قرون آتی هستیم.

- قدیس آگوستینوس

اصلی‌ترین موضوعی که در سراسر فلسفه قدیس آگوستینوس یافت می‌شود «شر و گناه» است. می‌توان گفت اندیشه‌های آگوستینوس سه مرحله تغییرات اصلی را شامل می‌شوند؛ ‌ابتدا رو آوردن به عقاید مانویت و ایده‌ی دو جهانی مانی که یک سمت را خیر و نیک و دیگری را شر و بدی تشکیل می‌داد و برای شرارت یک موجودیت جداگانه قائل بود. آگوستینوس در ادامه به ایده‌های نوافلاطونیان نزدیک شد؛ آن‌ها جهان را به‌صورت سلسله‌مراتبی می‌دیدند که از خیر مطلق به شر مطلق می‌رسد اما شر مطلق وجودی مستقل نیست، بلکه از نیستی خیر (و نبود نشانی از هستی خداوند در آن) تشکیل می‌شود. در گام آخر، آگوستینوس به ترکیبی از عقاید نوافلاطونی و عهد جدیدی می‌رسد (که البته رگه‌هایی از مانویت را هم می‌توان در آن یافت). او ابتدا به کلاسیک‌ها نزدیک‌تر و عقاید مسیحی میانه‌روتری داشت.
آگوستینوس در ابتدا مردم را از دو طبقه می‌دید که بر حسب اراده و اختیار بین چیزهای موقتی و گذرا و چیزهای ابدی، یکی را برای عشق ورزیدن انتخاب می‌کنند. اما در ادامه، با رجوع به ماجرای هبوط آدم از باغ عدن، انسان را از بدو تولد و طفولیت گناه‌کار شمرده و اراده‌ای در انتخاب راه خیر برایش در نظر نمی‌گیرد. در واقع این عقیده را دارد که خداوند به گروهی از انسان‌ها نظر کرده آن‌ها را ساکن شهر آسمانی خواهد کرد، اما این نتیجه تا روز رستاخیز مشخص نخواهد شد. چه‌بسا افرادی از اعضای کلیسا که به آن نخواهند رسید.
کلاسیک‌ها دولت را نهادی برای رسیدن به فضیلت برتری که انسان می‌تواند با عقل‌ـش به آن دست یابد، می‌دیدند. چنین نگاهی در دوره هلنیستی کم‌رنگ‌تر می‌شود و طبیعی‌گری و توجه به جهان غیرماده اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. آگوستینوس به‌تدریج تحت‌تاثیر نوشته‌های پولس رسول، عقاید مسیحی رادیکالی پیدا می‌کند.
اصلی‌ترین و شاید تنها کاربرد دولت از دید آگوستینوس، کارکرد سلبی آن در هرج‌ومرج و ایجاد صلحی بابلی برای پیش‌برد زندگی روزمره است. او رسیدن به عدالت را از طریق نهاد دولت ممکن نمی‌داند و عدالت را تنها در شهر خدا واقعی می‌یابد. از طرفی کارکردهای تربیتی دوره کلاسیک را هم برای دولت قائل نیست و حساب دولت و کلیسا را به کل جدا از هم می‌داند.

- قدیس توماس آکویناس و قرون وسطای متاخر

در ابتدای این بخش به ادعای کلیسا برای «حق تام و تمام حاکمیت» پرداخته می‌شود. آبای کلیسا با استناد به داستان اهدای کلیدهای کلیسا توسط عیسی به پطرس، این نتیجه‌گیری را می‌کردند که علاوه بر امور دینی، حق حاکمیت بر امور زمینی هم بر عهده‌ی کلیساست و کلیسا و دولت وحدتی دارند که تحت‌لوای کلیسا می‌باشد.
همزمان با قدیس توماس، نهضتی برای ترجمه‌ی آثار یونانی کلاسیک از جمله ارسطو به راه افتاد که خود توماس نقش مهمی در پیش‌برد آن داشت. توماس در سرتاسر فلسفه‌اش، برخلاف آگوستین، سعی در آشتی دادن عقل و ایمان و تکمیل‌کننده بودن این‌دو در کنار هم برای رسیدن به رستگاری داشت. آنچنان که ارسطو ژرف‌اندیشی فلسفی را راه رسیدن به حقیقت می‌دانست، توماس ژرف‌اندیشی در خداوند را برای جست‌وجوی حقیقت ضروری می‌دانست.
توماس با گسست از آگوستین، ارتباطی بین وجود دولت با هبوط از باغ عدن قائل نیست و انسان را حیوانی اجتماعی-سیاسی و نیازمند به دولت می‌داند که دیدگاهش در این مورد هم باز نزدیک به ارسطو می‌باشد.
در نوشته‌های توماس حمایتی متناقض از حکومت پادشاهی و مختلط می‌بینیم و می‌توان گفت تاکید اصلی او روی محدود کردن قدرت حکومت از طریق قانون است و اهمیت چندانی به شکل حکومت نمی‌دهد. توماس با تقسیم قوانین مختلف، به تفصیل از تاثیرات آن‌ها بحث می‌کند.

- مارسیلیوس پادوایی و مشروطیت قرون وسطایی

مارسیلیوس به‌سبب فلسفه سیاسی و نظریات رادیکالش در باب مشروطیت که در قرن چهاردهم و در اثر مهمش «دفنسور پاکیس» (مدافع صلح) مطرح کرده، مشهور شده. مارسیلیوس این اثر را برای دفاع از امپراتور مقدس روم در مقابل پاپ می‌نویسد که موجب اعلام ارتداد او از سوی کلیسا می‌شود. اصلی‌ترین مسائل مورد بحث مارسیلیوس: مشروطیت، فرمانروایی و فرمانروایی مردمی یا دموکراسی هستند. دفنسور پاکیس در بلندمدت، تاثیرات بزرگی بر انقلاب‌هایی گذاشت که علیه قدرت نامحدود پادشاهان شکل گرفت.
علاوه بر نزاعی که بین کلیسا و قدرت‌های زمینی وجود داشت، اسقف‌ها در کنار قدرت‌های زمینی برای محدود کردن قدرت کلیسا با اربابان فئودال که در کنار کلیسا برای رقابت با شاه و امپراتور قرار گرفته بودند، نزاع داشتند.
استفاده‌ی کلیسا از «قانون رومیِ خصوصیِ شرکت‌های سهامی» در پیش‌برد نظریه‌ی مشروطیت نقش مهمی داشت: اینکه قدرت اصلی در دست اعضا و نه رئیس است- صاحب‌منصبان قدرت‌شان را از اعضا می‌گیرند تا نماینده منافع آن‌ها باشند- قدرت‌شان محدود است- عدم انجام وظایف می‌تواند موجب برکناری شود. قدرت «از پایین» به‌جای قدرت «از بالا».
توجه به ویژگی‌های حکومت برای انجام وظایف به‌جای توجه مرسوم در قرون وسطا به اهدافی که باید مردم را به‌سوی آن‌ها هدایت کند، از مهم‌ترین دیدگاه‌هایی است که اندیشه‌های مارسیلیوس را خاص می‌کند.
مارسیلیوس برخلاف توماس، معتقد به طبیعتا حیوان سیاسی-اجتماعی بودنِ انسان نیست و منشأ حکومت را پس از هبوط می‌دانست.
مارسیلیوس دموکراسی بی‌قید و شرط را پیشنهاد نمی‌کند اما مدافع فرمانفرمایی مردمی بوده. او کل جمعیت را در فضیلت برتر از عده قلیل می‌داند، هرچند به‌صورت فرد به فرد اقلیت برتری داشته باشد، اما نیروی کل از آنجا که مصرف‌کننده‌ی اصلی حکومت‌اند، بیشترین صلاحیت داوری را هم دارند.
به باور مارسیلیوس، افزایش شمار قانونگذاران موجب تبعیت بهتر جامعه می‌شود. البته از آنجا که عده‌ی کثیر از همه جوانب بر اقلیت برتری ندارند، نیاز به وجود هیئتی از خردمندان برای تحقیق و وارسی در قوانین می‌باشد.
اندیشه مارسیلیوس از این جهت مطلقه است که قانونگذار اقتداری نامحدود دارد و گرچه خودش برای محدود کردن قدرت پادشاهی آمده اما هیچ نهایی برای محدود کردن خودش وجود ندارد.
مارسیلیوس دیدگاهی نسبتا پوزیتیویستی حقوقی در مورد قانون دارد؛ به این معنا که هرچه مراجع ذی‌صلاح تصویب کنند، قانون است.

فلسفه سیاسی «اصلاح دینی»

نقطه‌ی شروع اندیشه‌ها و نتیجه‌گیری‌های الاهیاتی لوتر، تشابه شگفت‌انگیزی با سن آگوستین دارد؛ «احساس گناه‌کاری». لوتر که راهبی شدیدا معتقد بود، با ژرف‌اندیشی در رساله پولس، در مورد «عدالت» به این نتیجه رسید که عدالت، چیزی در رفتار بشر نیست بلکه هدیه‌ای است از سوی خداوند به شکل رحمتی دریافت می‌شود. پس عملی فعالانه در کار نیست. لوتر هم مانند آگوستینوس، عقاید تقدیرگرایانه دارد. او رستگاری را کسب‌کردنی نمی‌داند؛ بلکه موهبتی از سوی خدا به برخی بندگان برگزیده می‌داند.
لوتر، برخلاف توماس که عقل و ایمان را دو عامل تکمیل‌کننده برای حل مسائل بشری می‌دانست، عقل را بی‌ارزش می‌داند. البته قدرت تعقل فرد در محدوده‌ی تفسیر شخصی از کتاب مقدس ارزشمند است، اما این هم عقلی است مورد عطای خدا. او هم انسان را طبیعتا گناهکار می‌داند.
لوتر عقیده دارد که پیروی از شریعت، لزوما موجب رستگاری نمی‌شود و افرادی که سعی در انجام ظاهری آن دارد، بهتر است دست از این کار بردارند. او امید به رستگاری از طریق انجام کارهای خیر و نیک را «اندیشه‌ای انحرافی» می‌داند. البته این موجب برداشتی اشتباه شد. به باور لوتر، افراد باایمان به‌طور معمول شریعت را انجام می‌دهند و روی صحبت او با این افراد نیست.
این تاکید لوتر بر عادل شدن با ایمان صرف، سلسله منازعاتی را بین او و کلیسا در جهت کاهش اقتدار کلیسا رقم زد. لوتر می‌خواست نقش کلیسا به‌عنوان میانجی بین مسیحی و خدا را از بین برده و آن را به عاملی مضاعف برای رسیدن به خدا تقلیل دهد. البته لازم به ذکر است که لوتر برای رسیدن به این هدف، به حکومت نزدیک شد تا توانایی مقاومت در مقابل کلیسا را داشته باشد و به سرنوشت مخالفان پیشین کلیسا دچار نشود.
نظرات لوتر در مورد دولت به دو دوره تقسیم می‌شود. او در ابتدا حامی بی‌چون‌وچرای دولت بود، طبق رساله پولس رسول به رومیان از حق الهی دولت، و اطاعت مردم و مقاومت نکردن در برابر آن حمایت می‌کرد. لوتر چون تمام جامعه را متشکل از مسیحیان واقعی نمی‌دانست، به حاکمان حق استفاده از زور و بی‌عدالتی را می‌داد و شریعت انجیل را مناسب اجرا در این جهان نمی‌دانست. او در ابتدا حقوق محدودی برای شهروندان در مقابل فرمانروایی ناعادلانه قائل بود. لوتر برخلاف ��گوستین، از حق دخالت دولت در امور بدعت‌گذاری حمایت نمی‌کرد و خواهان عدم دخالت دولت در امور دینی بود. هرچند در مورد آناباپتیست‌ها شاهد مواضع بعضا متناقضی از سوی لوتر هستیم.
شرایط سیاسی خاصی که در اواخر قرن ۱۶ پیش‌ آمد، موجب تجدیدنظر لوتر در دیدگاه‌هایش در مورد مقاومت برابر فرمانروایی ناعادلانه شد. پروتستان‌ها با تفسیرهای متفاوت از کتاب مقدس و کمک گرفتن و تاکید بر قانون طبیعی، حق مقاومت امیر برابر امپراتوری در صورت سرپیچی پادشاه از قانون طبیعت و شریعت را تحت‌عنوان «کلانتری فرودست» قائل شدند. با وجود اینکه در این دوره همچنان ترس از هرج‌ومرج با شورش مردمی وجود داشت، اما همین آزادی نسبی برای مقاومت تحت‌نظر امیران هم زمینه‌ساز اتفاقات بعدی شد.
Profile Image for Melika Khoshnezhad.
468 reviews99 followers
April 13, 2020

قرون وسطی به تعبیر گامبریچ شبی پرستاره است. ستاره هایی دارد که نمی گذارد با قطعیت از آن با عنوان دوران تاریک یاد کنیم. در این کتاب درباره ی نظریات آگوستینوس، توماس آکویناس،، مارسیلیوس و مارتین لوتر کینگ می خوانیم که چند تن از این ستاره ها هستند. در قرون وسطا به دلیل حاکمیت دین مسیحیت بر اندیشه ی افراد، شباهت های زیادی می توان با جامعه ی امروزه ی ما پیدا کرد. دو اندیشه ی غالب در این دوران اندیشه ی افلاطون و ارسطو و سعی در پیوند دادن آنها با آموزه های مسیحیت است. آگوستینوس طرفدار افلاطون و توماس طرفدار ارسطوست. من اصلا نمی توانم با نظریات آگوستینوس مثل اینکه ایمان لطف الهی است و افراد هیچ نقشی در آن ندارد کنار بیایم، و طبیعتا توماس برایم فیلسوف جذاب تری است. او عقل و ایمان را توام با هم می داند. مارسیلیوس هم یکی از چهره های جذاب قرون وسطی است که از اندیشه های منحصر به فرد و متفاوتش می توان به فرمانروایی مردم اشاره کرد. او بر این باور است که که حاکم فقط باید قوانین را اجرا کند و واضع آنها نیست. اقتدار وضع قوانین در دست مردم است. تفاوتی که وی با توماس دارد در این است که دغدغه ی اهدافی را ندارد که با قوانین می خواهد به آنها برسد، بلکه برای او چگونگی کارکرد و عملی شدن این قوانین است که مهم هستند.
به نظر من روند اتفاقات در این دوران بسیار منطقی است جوری که تا حدی می توانم با منطق هگل در این مورد موافق باشم. مارتین زمانی می اید که فساد جامعه ی مسیحیت را انباشته است و مهم ترین نظر او این است که روحانیون از طرف خداوند انتخاب نشده اند و هیچ گونه برتری بر سایر مردم ندارند. مسیحیان همه حق تفسیر فردی کتاب مقدس را دارند و با اصلاحات دینی اش راه را برای سر در آوردن حکومت های مشروطه ی آینده باز می کند.
Displaying 1 - 2 of 2 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.