"با بالهای بلند آرزو" را دختری سیزده ساله با نام الیا حکایت می کند؛ دختری که به کار و کردار پدر و مادرش، آموزگاران و دوستانش عمیقتر از دیگران می اندیشد. این داستان، سرشار از حادثه ها و ماجراهای گیرا و سرگرم کننده است، اما پاره ای از ماجراهایش به راستی جدی ست: الیا از خلال این گونه ماجراها ارزش دوستی، درستکاری، اتحاد، پشتکار و پایداری واقعی را می آموزد. از این همه، کتابی شیرین و گیرا پدید آمده است. این کتاب برنده ی بهترین جایزه ی جشنواره ی بین المللی پراگ در سال 1971 شده است.
Прямо очень хорошая подростковая книга, почти без назойливой советскости, которая портит послевкусие многих советских подростковых книг. И неожиданный мостик в нынешние грустные времена, когда киевскую школьницу спрашивают какого поэта она больше всего любит, она отвечает «Шевченко» и собеседник очень шокирован её ответом — «Больше Пушкина, больше Лермонтова?».
Most of these stars are for the epigraph ("Everything that happens to a person after he is fourteen is of no real importance") and the first paragraph ("The fable about childhood being a gloriously happy time was invented by grown-ups. So that they wouldn't have to feel ashamed of themselves. Only adulthood is a happy time. There is no such thing as a happy childhood. Ask any child."). The book provides an interesting look into the (fictional) life of young people in Soviet Russia. Translated so well that I often wondered how it could possibly have been written in any other language....particularly with all the snippets of the protagonist's poetry.
It's a weird reading experience, not just for the translated poetry or the glance back into a fictional Soviet past (and the lurking suspicion that the pro-communist protagonist might have been part of the author's attempt to bury a subversive message in the text)...there's also the incredibly unsettling occurrence, roughly 160 pages in, where the novel shifts from a slice-of-life, bildingsroman/kuntslerroman (I can't spell, sorry...) of this poet-cum-chemist and her gang of friends to a young-detectives story. Somewhat dark, and very much a product of its time. But I really liked Olya, in spite of all this strangeness. Maybe because of it.
Ах, как все рекомендовали эту книгу! Так и неудивительно, что я разочарована. Сложилось впечатление какой-то мешанины. Есть очень удачно пойманные, тонкие моменты, которые узнает любой, кто был подростком, но сюжет в целом плохо продуман, не очень ясно, зачем всё это было написано? Не для того же, чтобы подбодрить всех пишущих стихи?
حکایت هایی که از شادی و شکوه کودکی نقل می کنند، ساخته و پرداخته ی بزرگترهاست. تازه برای این دروغ پردازی از کار خود خجالت هم نمی کشند. تنها دوران شاد زندگی هنگامی است که انسان پا به سن بالا گذاشته باشد. از هر بچه ای که بپرسید خواهید دید که دوران شاد کودکی وجود ندارد. برای مثال کار را در نظر می گیریم. در کشور ما بزرگترها روزی هفت ساعت کار می کنند. بچه هایی که به مدرسه می روند باید شش ساعت در مدرسه درس بخوانند و بعدا اگر مثل من شاگرد خوبی باشند، باید سه ساعت هم تکلیف های مدرسه را در خانه انجام دهند. بنابراین ما بچه ها نه ساعت کار روزانه داریم. درست مثل اینکه از اتباع کشور مستعمره عقب افتاده ای باشیم. هرگاه در کار بزرگترها مشکلی پیش می آید، برای هم دلسوزی می کنند. در اداره مادرم که کارها به هم ریخت، همه گفتند:"آه، طفلکی یلنا! می دانیم چه بلایی بر سرت آمده. کمکی از دست ما بر نمی آید؟ فکر نمی کنی به مزخصی و استراحت احتیاج داری؟" و مادرم لب و لوچه اش را آویزان می کرد و نشان می داد که ناراحت است. ولی وقتی نمره جبر من 9 شد، کسی پیدا نشد که برایم دلسوزی کند. گو اینکه این ماجرا بدترین ماجرای دوران کودکیم نیست. بدترین آنها این است که...