میرزا محمد فرخی یزدی (تاج الشعرا) (۱۲۶۸ خورشیدی - ۲۵ مهر ۱۳۱۸) شاعر و روزنامهنگار آزادیخواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر نشریات حزب کمونیست ایران از جمله روزنامه طوفان بود. او همچنین نماینده مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر فوت کرده است. مدفن او نامعلوم است
دوستانِ گرانقدر، به انتخاب ابیاتی از میانِ غزلیات و رباعیاتِ این دیوان را برایِ شما ادب دوستانِ گرامی، در زیر مینویسم --------------------------------------- ابیاتِ سیاسی +++++++++++++ قسم به عزت و قدر و مقامِ آزادی که روح بخشِ جهان است نامِ آزادی به پیشِ اهلِ جهان محترم بُوَد آنکس که داشت از دل و جان احترامِ آزادی ******************** آن زمان که بنهادم سر به پایِ آزادی دست خود زِ جان شستم از برایِ آزادی شیخ از آن کند اصرار بر خرابیِ احرار چون بقایِ خود بیند در فنایِ آزادی ******************** غارتِ غارتگران شد مالِ بیت المالِ ما با چنین غارتگرانی وای بر احوالِ ما اذنِ غارت را به این غارتگران داده ست سخت سستی و خون سردی و نادانی و اهمالِ ما ******************** ای دودهٔ تهمورس، دل یکدله باید کرد یک سلسله دیوان را در سلسله باید کرد تا این سرِ سودایی، از شور نیفتاده در راهِ طلب پا را، پُر آبله باید کرد اهریمنِ استبداد، آزادیِ ما را کشت نه صبر و سکون جایز، نه حوصله باید کرد ******************** در کهن ایرانِ ویران انقلابی تازه باید سخت از این سست مردم، قتلِ بی اندازه باید نامِ ما، در پیشِ دنیا، پست از بی همتی شد غیرتی چون پورِ کیخسرو، بلندآوازه باید ******************** خیزید زِ بیدادگران داد بگیرید وز دادستانانِ جهان یاد بگیرید تا چند چو صیدید گرفتارِ دد و دام؟ از دام برون آمده، صیاد بگیرید ضحاک عدو را به چکش مغز توان کوفت سرمشق گر از کاوهٔ حداد بگیرید ******************** هر لحظه مزن در که در این خانه کسی نیست بیهوده مکن ناله، که فریادرسی نیست آزادی اگر میطلبی غرقه به خون باش کاین گلبنِ نوخاسته بیخار و خسی نیست هر سر به هوایِ سر و سامانی و ما را در دل به جز آزادیِ ایران هوسی نیست ******************** از رهِ داد زِ بیدادگران باید کُشت اهلِ بیداد، گر این است و گر آن، باید کُشت هر چه گفتیم و نوشتیم، چو آدم نشدند زین سپس، اول از این گاو و خران باید کُشت ******************** در کفِ مردانگی شمشیر میباید گرفت حقِ خود را از دهانِ شیر میباید گرفت تا که استبداد سر در پایِ آزادی نهد دست خود بر قبضهٔ شمشیر میباید گرفت ******************** گرچه ما از دستبردِ دشمنان افتاده ایم ما زِ بهرِ جنگ از سر تا به پا آماده ایم قلبِ ما تسخیر شد از مهرِ جمعی خودپرست آه از این بتها که ما در قلبِ خود جا دادهایم این اسیری تا به کی، ای ملتِ بی دست و پا گر برایِ حفظِ آزادی زِ مادر زاده ایم ******************** این ستمکاران که میخواهند سلطانی کنند عالمی را کُشته تا یک دم هوسرانی کنند جشن و ماتم پیشِ ما باشد یکی، چون بره را روزگارِ جشن و ماتم هر دو قربانی کنند ******************** آنکه از آرا خریدن مسندِ عالی بگیرد مملکت را میفروشد تا که دلالی بگیرد از تهی مغزی نماید کیسهٔ بیگانه را پُر تا به کف بهرِ گدایی، کاسهٔ خالی بگیرد ******************** خونریزیِ ضحاک در این مُلک فزون گشت کو کاوه که چرمی به سرِ چوب نماید؟ مپسند خدایا که سر و افسرِ جم را با پایِ ستم، دیو لگدکوب نماید کو دستِ توانا که به گلزارِ تمدن هر خار و خسی ریخته، جاروب نماید ******************** کشورِ جَم سر به سر پامال شد، از دست رفت پورِ سیروس اِی خدا تا کی تحمل میکند؟ ناجیِ ایران بُوَد آنکس که در این گیر و دار خوب میزانِ سیاست را تعادل میکند ******************** تا به کی داری به ایران و به ایرانی امید؟ تا به کی گویی که صبحِ دولتِ ایران دمید؟ تا به کی گویی که آبِ رفته باز آید به جوی؟ تا به کی باید از این الفاظِ بی معنی شنید؟ تا به کی باید که ملت را نمود اغفال و رنگ؟ تا به چند این ملتِ بی مغز را دادن نوید؟ مملکت یکباره استقلالِ خود از دست داد شاهبازِ سروری از بامِ ایرانی پرید ******************** آزادیِ ایران که درختیست کهن سال ما شاخهٔ نو رستهٔ آن کهنه درختیم در صلح و صفا گرمتر از مومِ ملایم با جنگ و جفا سردتر از آهنِ سختیم ******************** در دفترِ زمانه فتد نامش از قلم هر ملتی که مردمِ صاحب قلم نداشت در پیشگاهِ اهلِ خرد نیست محترم هرکس که فکرِ جامعه را محترم نداشت ******************** غارتِ غارتگران گردید بیتِ المال ملت باید از غیرت به غارت داد این غارتگران را مادرِ ایران عقیم آمد برایِ مرد زادن همچو زنها پیروی کن صنعتِ رامشگران را ******************** دفعِ این کفتارها گفتار نتواند نمود از رهِ کردار باید دفعِ این کفتارها کشورِ ما پاک کی گردد زِ لوثِ خائنین تا نریزد خونِ ناپاک از در و دیوارها؟ از برایِ این همه خائن بُوَد یک دار کم پُر کنید این پهنِ میدان را زِ چوبِ دارها ******************** دردی بتر از علتِ نادانی نیست جز علم، دوایِ این پریشانی نیست با آنکه به رویِ گنج منزل دارد بدبخت و فقیرتر زِ ایرانی نیست ******************** هر مملکتی در این جهان آباد است آبادیش از پرتوِ عدل و داد است کمتر شود از حادثه ویران و خراب هر مملکتی که بیشتر آزاد است ******************** ای دودهٔ جم قیامِ یکباره کنید بیچارگیِ عموم را چاره کنید زنجیرِ اسارتی که در پایِ شماست خوب است به دستِ خویشتن پاره کنید ******************** یک دم دلِ ما غمزدگان شاد نشد ویرانهٔ ما از ستم آباد نشد دادند بسی به راهِ آزادی جان اما چه نتیجه، ملت آزاد نشد ******************** ما زادهٔ کیقباد و کیکاووسیم جان باختگانِ وطنِ سیروسیم در تحتِ لوایِ شیر و خورشید، ای لُرد آزاد زِ بندِ انگلیس و روسیم ******************** در این طلوعِ سعادت که روزِ بیداریست غرورِ جهل مبادا تو را به خواب کند زِ فقر، آهِ جگر گوشگانِ کیکاوس سزَد اگر دلِ سیروس را کباب کند به این اصولِ غلط باز چشمِ آن داری زمانه داخلِ آدم تو را حساب کند زِ انتخاب چو کاری نمیرود از پیش به پورِ کاوه بگو فکرِ انقلاب کند --------------------------------------- ابیات عاشقانه +++++++++++++++++ گر چه مجنونم و صحرایِ جنون جایِ منست لیک دیوانه تر از من، دلِ شیدای منست رخت بر بست زِ دل شادی و هنگامِ وداع با غمت گفت که یا جایِ تو یا جایِ منست ******************** دل زارم که عمرش جز دمی نیست دمی بی یادِ رویِ همدمی نیست در این عالم خوشم با عالمِ عشق که در عالم به از این، عالمی نیست ******************** هر جا سخن از جلوهٔ آن ماه پری بود کارِ منِ سودازده، دیوانه گری بود روزی که زِ عشقِ تو شدم بیخبر از خویش دیدم که خبرها همه در بیخبری بود ******************** آن غنچه که نشکفت زِ حسرت، دلِ ما بود وآن عقده که نگشود زِ غم، مشکلِ ما بود گر دامنِ دل رنگ نبود از اثرِ خون معلوم نمیشد دلِ ما قاتلِ ما بود ******************** تنها نه منم غمین برایِ دلِ خویش کس نیست که نیست مبتلایِ دلِ خویش آن را که تو شادکام میپنداری او داند و دردِ بی دوایِ دلِ خویش ******************** آن روز که حرفِ عشق بشنفت دلم شب تا به سحر میانِ خون خفت دلم از بس که خزانِ نامرادی دیدم صد بار بهار آمد و نشکفت دلم --------------------------------------- امیدوارم این انتخابها را پسندیده باشید «پیروز باشید و ایرانی»
فرخی یزدی از اون آدمای عجیب و غریب تاریخ معاصره شاعری که یک لحظه دست از مبارزه بر نداشته
به دلیل سرودن شعری علیه حاکم یزد، لبهاش رو با نخ و سوزن دوختن و از اون به بعد به شاعر لبدوخته معروف شد.
تمام عمرش رو صرف آزادی خواهی و سرودن اشعار سیاسی، اجتماعی و انقلابی کرد و در نهایت هم در زندان قصر تهران به دستور مأموران سیاسی رضا شاه کشته شد. اونو با تزریق هوا به رگ به قتل رسوندن تا مرگش شبیه به بیماری یا حادثه جلوه داده بشه
جوری بیپروا شعر میگه این بشر که آدم باورش نمیشه
"محو شد ایران ز اقدام قوام السلطنه محو بادا در جهان نام قوام السلطنه
مذهبش کافر پرستی دینش آزادی کشی ای دریغ از دین و اسلام قوام السلطنه
گشته بیت المال ملت بهر مشتی مفتخور مخزن الطاف و انعام قوام السلطنه"
شعر خوبی بود یاد ایرج میرزا من رو انداخت در اون موقع از تاریخ که مردم دچار خرافه پرستی وکیش واپس گرایی بودند روشن فکر بودن خیلی سخت بوده برای همین ایشون مثل اخوان ثالث فقط مینالیدن از اوضاع مملکت مسئله ای که من رو اندکی آزرده خاطر کرد گرایش چپ شاعر و استفاده از کلمات توده،کارگر، و خلق بود و همون طور که دوستان من رو می شناسند می دونن که از گفتمان چپ بیزارم
محمد فرّخی یزدی (۱۲۶۳-۱۳۱۸)، که در نگاه شفیعی کدکنی بعد از حافظ هیچکس غزل سیاسی را به خوبی او نگفته و از احترامی خاص برخوردار است (شفیعی کدکنی، ۱۳۹۲: ۴۳۰ الی۴۳۳)، در دیوان اشعار خود به تمجید از غزلهایش پرداخته و خود را استاد غزل معرّفی میکند (فرخی یزدی، ۱۳۸۰: ۵۹-۱۵۰):
در غزل گـفتن غـزال فـکر بـکـر فرّخی طعنه بر گفتار سعد و شعر خواجو میزند کرده از بس فرّخی شاگردی اهل سخن در غزل گفتن کسی مانند او استاد نیست
فرّخی، که از شجاعت و صراحت گفتار کمنظیری برخوردار بود: ما خیل گدایان که زر و سیم نداریم / چون سیم نداریم ز کس بیم نداریم (فرخی یزدی، ۱۳۸۰: ۵۵)، به تبلیغ انقلاب و ترویج شهادت پرداخت: از ره داد ز بیدادگران باید کُشت / اهل بیداد گر این است و گر آن باید کُشت (همان: ۶۵) چنانکه بر مبارزۀ مسلّحانه و اخذ حقوق خویش تأکید کرد: در کفِ مردانگی شمشیر میباید گرفت / حقِّ خود را از دهان شیر میباید گرفت (همان: ۷۲)» و ضمن نقد شاه و شیخ و رئیسپلیس شهر، همگی آنها را شاگردان یک استاد دانست: شهر خراب و شحنه و شیخ و شهش خراب / گویا در این خرابه به غیر از خراب نیست / شاه و شیخ و شحنه درس یک مدرّس خواندهاند / قیلوقال و جنگشان هم از ره نیرنگ بود (همان: ۱۹-۹۳) این شاعر مشروطهخواه یزدی پس از مبارزات متعدد دستگیر شد و بعد از خودکشی نافرجامی که داشت، سرانجام در ۲۵ مهرماه ۱۳۱۸ در زندان به قتل رسید و گور او کماکان پنهان و ناشناخته است (همان: ۱۰). از معروفترین غزلهای فرّخی یزدی میتوان به شعرِ آزادی اشاره کرد (همان: ۱۶): آن زمـان کـه بـــنـهـادم سـر بـه پـای آزادی دست خود ز جان شستم از برای آزادی در محیط طوفانزای، ماهرانه در جنگ است نـاخـدای اسـتـبـداد بـا خـدای آزادی شـیـخ از آن کـنـد اصـرار بـر خـرابـی احرار چـون بـقای خود بیند در فنای آزادی دامـن مـحـبّـت را گر کـنی ز خـون رنـگین میتوان تـو را گـفـتن پـیشوای آزادی منابع:
_ فرّخی یزدی، محمد، ۱۳۸۰، مجموعه اشعار فرّخی یزدی، تدوین مهدی اخوت و محمدعلی سپانلو، تهران، نگاه.
_ شفیعی کدکنی، محمدرضا، ۱۳۹۲، با چراغ و آینه، تهران، سخن.
مطالعه این کتاب را از اواخر شهریور 1401 آغاز کردم. حوصلهی ثبت نبود. چند روزی طول کشید تا تمامش کنم. جستجوی من، وعدهی آینده و حرکت در شعر معاصر بود. حرکتی که برخیزد و آزادی را هر سو که هست نشان دهد. در شعر فرخی، مثل شعر بهار که دو سه هفتهای هست درگیرش هستم، مفهوم ملت مترادف مذهب نیز هست. خلاف امروز که چیزی به نام امت در مقابل ملت شکل گرفته، برای فرخی و بهار که فکر نمیکنم شخصیتی مذهبی داشته باشند، ملت توانسته مذهب را در خود داشته باشد. این در حالیست که «شاه و شیخ» هر دو در مقابل ملت هستند و از آن بیرون.