به نام آزادی…
پایم را از پشت دیوار بلند زندان،
به مقابل دیوار بلندتر جهان گذاشتم!
دیوارهای خاکستری سیاه بودند؛
لباس های رنگی، سیاه بودند؛
اینبار همه چیز فرق داشت؛
برای گناهکار زاده شده ای مثل من،
اینبار آزادی سیاه بود.
چطور بگویم؟!
مثل همان روز برفی کودکیها،
که پایم روی یکی از سیصد و شانزده پلهی یخ بسته لغزید،
و زن همسایه با چادر گلدار داد زد:
“آهای فلانی، نیوفتی!”
راستش وقتی حتی قبل از تمام شدند جملهاش،
من نقش بر زمین بودم،
دلم میخواست خرخرهاش را بجوم،
و لاشه اش را بیندازم جلوی سگ!
بعد دور بایستم و بلند داد بزنم که:
“آهای فلانی، خوراک سگ نشوی!”