سهند ایرانمهر که در فضای مجازی شخصیتی شناختهشده و صاحبنظر محسوب میشود، اینگونه دید که در دوران فضای مجازی و پستهای موقت، روایتی مکتوب و ماندگار از نسل و روزگار اکنون ما موجود نیست که برای نسلهای بعد باقی بماند. بنابراین تصمیم گرفت گزارش آخرین تابستان را بنویسد تا نسل بعد بداند چرا ما نتوانستیم باهم گفتوگو کنیم، چرا نتوانستیم به هم رحم کنیم و چراهای دیگر... .
او در این روایت آنچه تجربه کرده، نوشته و ژانری که برای کتابش انتخاب کرده «طنز تلخ» است. درست مثل روحیات مردم ایران که در بسیاری از اتفاقات غمانگیز سعی میکنند لطیفه بسازند تا خودشان را سر پا نگه دارند.
گزارش آخرین تابستان راوی اولشخص دارد. مردی که بیشباهت به نویسنده نیست، داستان زندگی خود را برای خواننده تعریف میکند. او با هزار بدبختی در تهران خانهای پیدا میکند. روستای اجدادی راوی در قزوین است و برای اینکه به خانهٔ پدریاش سری بزند و حالش بهتر شود، راهی آنجا میشود. داستانْ شخصیت محوری دیگری دارد که «عمو» شناخته میشود. او رند و باهوش است و در جای جای داستان اتفاقات معاصر را به رخدادهای گذشته پیوند میزند؛ برای مثال در دعوا با گروهی میگوید: ابوموسی اشعری بهمان حمله کرده است. بسیاری از اتفاقاتی که در روستا میافتد، مثل دعوا با ده بالا، مشابه اتفاقاتی است که در تهران میافتد؛ اما در مقیاسی کوچکتر. و نویسنده میخواهد پیوند و مشابهت این دو را نشان دهد.
کیومرث دوباره به عکس نگاه کرد و گفت: «این زن و این راه پله تو رو یاد چی می ندازه؟»
بلند شدم و روبروی عکس ایستادم. متوجه جزئیات بیش تری شده بودم. سمت چپ راه پله، باز هم پله هایی بود که از فضای تاریک تر پایین به کف می رسید و در پاگرد، نور کمرنگ و بی روح لامپ مهتابی پاشیده بود. زن انگار آن پله ها و پاگرد را پیموده بود و حالا پله های دیگری پیش رو داشت که به فضای پرنورتری منتهی می شد. کبوترهای هراسان، طول مسیر را اشغال کرده بودند. شقیقه ام را خاراندم و گفتم: «اولش مضطربم می کنه، ولی بعد آرومم می کنه چون ته راه پله می رسه به سطح، به نور آفتاب. »
کیومرث گفت: «من رو هم مضطرب می کنه، اما اضطرابم رو از بین نمی بره؛ چون هنوز به یقین نرسیده م که اون نور، مال آفتابه یا یه لامپ مهتابی دیگه؟ شاید هم اضطراب کبوترها هم از چیزیه که می دونن، از گرفتار شدن، از پروازِ ناگزیر... نه حضور یه زن. »
دوباره به عکس دقت کردم. حس کردم در خوشبینی ام به انتهای راه پله کمی عجله کرده ام.
بهمن تازه طلاق گرفته و افتاده است توی تلهی افسردگی. نمیتواند خودش را ببندد به قرص و دوای تجویزی روانپزشک. خودش انگاری دوای این افسردگیحالش را میداند. نشستن و به عزلت تن دادن، غرق شدن بیشتر و بیشتر است در چاه ویل افسردگی. شاید بهترین درمان مسافرت به کوچه پسکوچههای گذشتهی زندگی خویش باشد. شاید گریختن از این شهر پر از دود و ترافیک کلانشهر تهران است به مقصد روستای آبا و اجدادی خویش است. نویسنده این روستا را «خیارقلعه» معرفی میکند.
بهمن بهمحض ورود به خیارقلعه، انگاری آن افسردگی را از یاد میبرد. او یکسره گویی که شوت میشود به میانهی روزوروزگار یومیه روستا و روستائیان. در گذران تلخ و شیرین آنها قروقاطی میشود. در دعواهای آنها با جهانآبادیها که سرِ زمین و زمان گویی باهم در مشاجرهای تاریخی به سر میبرند. بهمن میخواهد برود و در کنج خانهی نقلی پدریاش، چندروزی را ساکن شود؛ شاید این سکوت روستا و خاطرات خوش ننهشوکت و...او را به حال حسابی سابق برگرداند. ولی مگر اوستعلی عموی بهمن میگذارد. مگر هاشم چرچیل عموی بزرگش دست از سرش برمیدارند.
بهمن، خواسته و ناخواسته در گیروگرفتاریهای ده قاطی میشود. روزی اوستعلی او را به زور سوار لکنتهی پیکانبارش میکند تا بقول خود راه و چاه درست اهالی روستا را به گوشش بخواند. روزِ دیگر ، این هاشم چرچیل است که دوروبر خانهی آنها آفتابی میشود تا بهمن را با نقشهها و فتنههای خود همراه بسازد برای بالا کشیدن زمین خلایق.
بهمن به ناچار با جانعلی و تقی کمرنگ چوپان و فتحالله پیریک سابقن کمونیست و لطفالله دولت و رستم دیلماج و محمد کوچیکه و دکتر قدرتاله عباسی نمایندهی خیارقلعه و دکتر طراوت به اصطلاح کارآفرین و حاج سدیف و آشیخ عنایت و...دمخور میشود. حالا انگاری که اصلن بهمن یک روستازاده است و قدم به قدم با بدبختیها و جهالتها و پدرسوختهبازیهای آنها همراه میشود. میبیند که اوستعلی که خود را عالم دهر میداند و کسی را به اندازهی خودش عالم به خیر و شر روستا و اهالی آن نمیداند؛ چگونه جز به تمسخر این و آن و وادیایی نمیاندیشد که بتواند مخالفان خود را سکهی یک پول کند. در دل خود خداخدا میکند که فلان و بهمان نقشهشان برای حلوفصل اختلافاتشان با جهانآبادیها به جایی نرسد و او بتواند که همچنان جمعی از روستائیان را گرد طعنه و کنایهگوییهای خود در حق این و آن جمع کند. بهروشنی درمییابد که بزرگان ده که گرد هاشم چرچیل جمع شدهاند؛ جز به منافع خود نمیاندیشند. حتی شده گوشهای از خاک روستا را با مثلن نمایندهشان عباسی، بالا میکشند. در تحمیق و استحمار اهالی روستا هم با روضه و مداحی و...تلاش میکنند که همچنان بهعنوان بزرگان روستا بر مدار روزوروزگار ده پابرجا بمانند. بهمن حتی ویران شدن زندگی محمد کوچیکه و زنش بلور را هم با چشمان خود میبیند که در این وادی جهالت و پدرسوختهبازی با خاک یکسان میشود. بهمن، سرگردان و استیصال علیرضا و دیگر جوانان روستا را هم میبیند که در میانهی اختلافات اهالی روستا، زندگیشان به هیچ و پوچ بدل میشود و جز به مهاجرت نمیاندیشند.
بهمن، وقتی هم که خسته و کوفته از این روزگار جهنمی ده، به گوشهی دنج رفاقتش با کیومرث پناه میبرد؛ در عوالم دغدغههای فلسفی و عرفانی و هستیشناسی خود غرق میشود.
نویسنده، انگاری در تلاش بوده است که سرشت و سرنوشت ایران حال حاضر را به نگاشتن چنین کتابی بر روی صفحات کتاب متصور سازد. دعوای خیارقلعه و جهانآبادیها هم شاید همان چالش ایران و غرب و آمریکا باشد. و شخصیتهایی که به نام اوستعلی و هاشم چرچیل و...شکل گرفتهاند؛ به نوعی گیروکرفتاریهای تاریخی و فرهنگی را نمایندگی میکنند.
ولی نویسنده در خلق یک کتاب به شکل یک رُمان چندان هم موفق نبوده است. انگاری نویسنده کلی تحلیل جامعهشناختی و تاریخی را میخواسته است که در دل این کتاب جای بدهد. هر حرف و حدیثی را، فقط به عشق اشراف نویسنده، نه در تطابق و تناسب با شخصیتهای داستان، در زبانشان نهاده است. لحن برخی از شخصیتها، چندان متناسب با موقعیتشان درنیامده است. نویسنده فقط سعی کرده است که دانستههای خود را بیربط و باربط در دهان شخصیتهای داستان بگذارد. اصلن داستان یک روستا را بهانه قرار دادن برای به تصویر کشیدن مشکلات و بحرانهای ایران، آنرا خیلی ساختگی و باسمهای و قلابی از آب درآورده است. هدف نویسنده برای خلق این رُمان خیلی گُنده بود و روی دوش داستان روستا نمیتوانست شکل بگیرد. شکل هم اگر میگرفت به فیلمهای آبکی بدل میشد. نه چیزی فاخر. ادبیات به معنای مرسوم آن در کتاب گموگور است. نویسنده بیش از این که به عوالم نویسندهگی متبحر باشد؛ در عوالم «سهند ایرانمهر»ی خود غرق است. همان ایرانمهری که در شبکههای اجتماعی قلم میزند.