ایرانِ دههی ۹۰ را میتوان دههی تولید تهیدستی دانست. اقتصاد در وضعیتی فاجعهبار قرار گرفت و بحرانهای پیاپی منجر به تولید نظاممند لشکر فقرا شد. در همین دهه بود که متراکمشدن فقر سوژهی گزارشهای خبری و فیلمهای پرشماری شد و نظام بازنمایی رسانهای را تحت تأثیر قرار داد. تهیدستان زیادی برای نخستینبار اسمدار شدند: سوختبر، کو لبر، زبالهگرد، دست فروش و گورخواب. این فیگورها قبلاً هم در جغرافیای ایران حاضر بودند، ولی در این دهه بود که رؤیتپذیر شدند. نویسندگان موزهی پایینشهر و تماشاچیانش نشان دادهاند که چرا این رؤیتپذیری باعث نشد تا فرودست و زندگی محقرش تبدیل به مسئله شود، چگونه موضوع اصلی تبدیل شد به سوژههایی برای کلیکخوری سایتها و فروش قصهشان در سینماها، و در نهایت چگونه فرودستان برای فرادستان امری تماشایی به حساب آمدند و پایین شهر به موزهای بزرگ از فقر بدل شد چاپ اول ۱۴۰۲
کتاب بینظیری بود که مخصوصاً برای امروز و اکنون ما کاملاً مصداق و اهمیت داره؛ امروزی که فقر تبدیل شده به طیفی که یک سرش «فقر و فقیر همچون منزلت و انسان والامقام» هست و ریشه هاش برمیگرده به عرفان بازی و نگاه مسیحی به جهان (به قول نیچه) و سر دیگرش میرسه به «فقر و فقیر همچون ام الخبائث». و البته وجهی که در ایران امروز ما رو اومده در تولیدات هنری و فرهنگی، وجه دومه: نوعی نگاه ویترینی و به قول کتاب موزه ای به فقرا و فرودستان و پایین شهر؛ نوعی سیرک ساختن از زندگی تهیدستان و لات و لوت ها و لمپن ها. آرش حیدری و دو نویسندۀ دیگر با وام گیری از سه متفکر - والتر بنیامین، سوزان سونتاگ و پیر بوردیو - میان و یه چارچوب نظری بسیار محکم و جذاب درست میکنن که سه جهت مختلف حمله میکنه به فتیش سازی از زندگی پایین شهری، با مصداق قرار دادن تولیدات ژورنالیستی (نمونه ها به کثرت از سایت ها و نشریات خبری طی دهۀ نود انتخاب شدن) و فیلمهای بسیار معروف و ستایش شده (ابد و یک روز، متری شش و نیم، مغزهای کوچک زنگ زده، برادران لیلا...). مفهوم «فقر تجربه» در مرکز تحلیلها قرار میگیره. طبقۀ نوکیسه که سرمایۀ نویافتۀ اقتصادی داره و به همین دلیل به حوزۀ هنر و فرهنگ هم که بدون ثروت مادی قابل دستیابی نیستن راه داده شده، از سرمایۀ فرهنگی بی بهره س و به همین دلیل تولیدات فرهنگی و ادبی و سینمایی نازلی میکنه که نه در خدمت بیان تجربۀ فقر و فرودستان حاشیه ای از زبان خودشون، که در خدمت بیان نوعی تجربۀ ویترینی و جذاب و فانتزی از زندگی اونا هستن تا بتونن برای مدتی سرگرم کنن طبقۀ تماشاچی متوسط رو به بالا رو. نویسنده ها میگن اینجور تولیدات نوعی «شر اخلاقی» و در نهایت «علیه حیات اخلاقی جامعه» عمل میکنن. البته اخلاق نه به معنای اون اخلاق مذهبی ها! دیگه گفتن نداره. بگذریم. کتاب بسیار خواندنی و جذابی بود که یک رگۀ بسیار پررنگ و بسیار پرتکرار سینمای امروز رو که اتفاقاً هم بسیار جایزه بگیره به خوبی و با چیدن بنیان های نظری و همچنین و شاید مهمتر از همه با ربط دادنش به اینجا و اکنون - که شاید فقط از کسانی که نظریۀ اجتماعی رو بشناسن بربیاد - انجام داده بود. به نظرم میشه دقیقاً همین تحلیل رو بر روی ادبیات و رمان امروز فارسی هم بار کرد و سراغ گرفت از گروهی از رمانها که فقر و پایین شهر و زندگی لاتی رو دستمایه قرار داده ن برای خلق روایت ها و اشخاص باسمه ای که بتونن مخاطب بی خبر از جهان پیرامون خودش رو اندکی سرگرم کنن. نشر چشمه ید طولایی داره در چنین تولیداتی.
این کتاب رو پارسال خواندم و سعی میکنم از اهمیت آن در حد توان بگویم. کتاب با بنیان نظری شروع میشه از بنیامین و بودریار و بوردیو گرفته تا لویناس و دیگری. خود من بنیان های نظری رو تا چندین متفکر دیگر هم پی گرفتم و در حد موضوع دغدغه کتاب، کافی و مناسب بود. دغدغه کتاب پرداختن به ژورنالیسم مسلط، سینمایی که نام اجتماعی را بخصوص در دهه نود یدک میکشد و حتی خیّرین و بنگاه های به ظاهر خیریه است که همگی با مدعای کمک به فقرا در مقابل حکومت ناکارآمد در حقیقت شانه به شانۀ این حکومت در روایت سازی و داستان سازی طبقه فرودست نقش آفرینی میکنند. کتاب نشان میدهد نیت خیر میتواند شر باشد و حتی بدتر از انفعال ضرر بزند (از اینجا به بعد بصورت مرگ مولف پیش میروم و روایت خود را میگویم) اینکه چقدر انسان میتواند وابسته به امیال خود پیش برود و به بهانه آرام کردن وجدان خود چه بوسیلۀ مادی معنوی یا حتی رسانهای ضربه مهلکی به روایت یک فرد، دسته یا طبقه وارد سازد. فرودست تبدیل به موزه شده است تبدیل به جایی بوگندو و متعفن که هرازگاهی افراد برای ارضای امیال خیرخواهانه خود از آن دیدن کنند و به فرودست چیزکی هم بدهند (توجه ۱: اگر شما نیازمندی را در خیابان دیدید به یک لقمه نان و پنیر نیاز دارد و به شما اظهار نیاز میکند به نظر من حقیرانه ترین فکر این است که از او گذر کنید به بهانهی اینکه امروز او را سیر کردم فردا چه؟ و به او کمک نکنید. این را خواستم بگویم که این موضوع را با موضوع مورد بحث خلط نکنید بحث آنجا بحث کلیتری است که امیدوارم تا حد امکان بتوانم روشنش کنم. توجه ۲: شاید خودم به همان موضوع مورد بحث توجه ۱ هم عمل نکنم بنابراین من نکردم شما بکن!). موزه فرودست باید باشد برای دل سوزاندن (به نظر من دلسوزی هم وجوهی دارد بنابراین باز نتیجه نگیرید دلسوزی کار بدی است یا فاز بودریاری افراطی برداریم که فقط نمایشی است) یا از نظر من برای نقطه امن ایجاد کردن. نقطۀ امن فاصله میان ما و آنها. ما باور داریم چنین فاصلهای وجود دارد (که البته هست اما نه آن فاصلهای که به ما قبولانده شده) و همواره میترسیم که به آن روایت نزدیک شویم و تا آلارم های اخطار به صدا درمیآید دشنامهای ما هم به زمین و زمان و حکومت نثار میشود (که البته در حالت عادی هم باید بشود و صد البته که دشنام داریم تا دشنام) ما با تمام وجودمان از آن روایت میترسیم روایتی که خود ساختیم و اگر هر نقدی به آرش حیدری و کتابش داشته باشم این را موافقم که بطور شگفتانگیزی فرودست هم این روایت و فاصله (همان فاصلهی قبولانده شده) را پذیرفته است بنابراین به همین شکل است که فعل و انگیزۀ ما در حد یک نمایش تقلیل پیدا میکند که میتوانست نکند. بد نیست از همین روایت گریزی بزنم به اتحاد موقت نخبگان با اوباش در اندیشهی آرنت. فرودستی قابل ستایش نیست چون شوربختانه اوباش از دل هم اینان سر برمیآورد. بلی فقر احمق میکند و من هم دوست دارم بدانم که چه شد از قدیسسازی آن رسیدیم به دل سوزاندن بر آن به چه حقی فرودست را تحقیر و تحدید کردیم به یک خانه کلنگی و اعتیاد و هزار کوفت دیگر و اسمش را گذاشتیم واقعیت. نه که نیست اما سیلان وحشتناک طبقه متوسط امروز که به سمت فرودست شدن در حال پیشروی است چه روایتی دارد؟ آیا کسی که تمام عمر زحمت کشیده اما اجاره کمرشکن را ندارد بدهد یا تمام تلاش خود را کرده است تمام لوازم آسایش خانواده را فراهم کند اما از خرید یک موتور سیکلت برای فرزندش عاجز است فرودست نیست؟ که البته به نظر جنابان روایتکوب نیست و فرودست همانی است که باید کوبید بر سرش فرودست همانی است که شما باید از «آن» شدن بترسی و تا مرزهای قلیلی از آن به تو نزدیک شد ستون فقراتت به لرزه میافتد و شب و روزت این میشود که مبادا آن شوی مبادا تو را هم تزیین کنند و اینگونه میشود که روان تو نیز به هم میریزد و احیانا شاید آن روی سگ خود را هم نشان بدهی؛ نه! تو میخواهی همیشه آن ور گود بایستی در سوی تماشاچیان میخواهی خیر برسانی میخواهی به تو بگویند در فکر و اندیشۀ آنان است (چنین انگیزهای قطعا در هر کاری وجود دارد و الزاما منفی نیست ولی ببینید در خدمت چه چیزی قرار گرفته!) و اینطور میشود که آستین ها بالا میرود و گفته میشود حکومت کاری نمیکند؟ خب باشد ما کار را جمع میکنیم! باز هم توجه کنید نه خیر خواهی نفی میشود نه خیّر بودن بد است نه حکومت و کشور عاری از فرودست ممکن الوجود است، همۀ بحث ها بر سر روایت است روایت اینکه چگونه رسانه (که قطعا عاری از حکومت و حکومتها نیست) همین خیر رسانی را در بوق و کرنا کرده از مسئولیت شانه خالی میکند با کلمات پرطمطراقی مانند بیایید وسط مردم کار را دست بگیرند حدیث پیامبر و چه و چه و چه. در پایان هم بگویم به سیاهی این خطوط اعتقادی ندارم اعتقاد که دارم اما در این حد لازمشان میدانم که روایت مسلط را دگرگون کنند اساسا نوشتار رادیکال کاربرد اصلیاش همین است و اگر خود، روایت مسلط شد معلوم نیست چه شود. آیا فیلمساز نمیخواهیم آیا مسئول حکومتی رانتخور نمیخواهیم آیا خیّر نمیخواهیم آیا ژورنالیست و رسانه نمیخواهیم؟ نمیدانم شما بگویید فقط مراقب باشید فقر و فقیر شما را احمق نکند.
یاد کتاب سقوط از آلبر کامو افتادم که شخصیت اصلیش می گفت: با دربان خونه ش خیلی مشکل داشته اما پس از مردن او با حمل کردن تابوتش خواستم بار روانی که رو دوش خود حس کرده بودم رو بردارم و یا اینکه در یه جای دیگر کتاب می گفت: دست پیرزنی را گرفتم و تا اونور خیابان او را همراهی کردم،پیرزن تشکر کرد و من در جواب لبخندی زدم و گفتم نیاز به تشکر نیست در واقع آن لبخند نشان دهنده ی این بود که من از او برتر بودم و با این لبخند احمقانه برتری خود را به او القا کردم سالها پیش این امر شلاق زدن زدن و یا بیگاری کشیدن از برده ها بود اما امروزه ما برتری خود را با کمک کردن به دیگران به خود و آنها ثابت می کنیم.