بسیار متشکرم از شاهرخ مسکوب که در کتابش هویت ایرانی و زبان فارسی این کتاب را معرفی کرده بود، یا شاید هم اشاره ای گذرا کرده بود و من که در یک لحظه ی الهام و درخشش ذهنی - که خیلی کم اتفاق می افتد- حواسم جمع شد و نام کتاب را یادداشت کردم و یک روز بارانی که تک و توک مغازه ای باز بود، این کتاب را که اخرین باقیمانده از نسل خود بود به قیمت حیرت آور بیست و هشت هزار تومان خریدم - فروشنده دست گذاشت روی قیمت و به من نشان داد و خندید - و من سرخوش از این اتفاق در باران به خانه برگشتم و در اتوبوس که لق زنان و لیزخوران در خیابان ها می رفت، خواندن آن را شروع کردم، و بعد هرجا می رفتم، می نشستم یا می خوابیدم تکه ای می خواندم. هربار شگفت زده می شدم چطور به این گنج کوچک دست پیدا کرده ام و چطور تا به حال از وجود آن خبر نداشتم و باز در اتوبوس و در جاده های پرپیچ شیراز بوشهر کمی خواندم و خواب جمشید را دیدم که درخشش او چشم را کور می کرد و بعد در یک روز بارانی، ساعت هفده و هفده دقیقه ی عصر، روی صندلی کنار در نیمه باز بالکن آن را تمام کردم
و فکر کردم تمامی این اتفاقات به نوعی به هم مربوط بوده اند و زنجیره ای شبیه زنجیره های اساطیری - شبیه و بسیار کمرنگ تر یا شاید هم به همان رنگ!- مرا به این کتاب متصل کرده بود برای همین ممنونم از مسکوب و کریستین سن و ژاله آموزگار و احمد تفضلی که ترجمه شان شایسته ی مدال است