ترجمه قسمت اول: History of Political Theory: An Introduction, Volume 2 History of Political Theory: An Introduction not only explores the great works of Western political theory but demonstrates their continuing relevance. Volume II traces the origin and development of liberal political theory, and so the foundations for contemporary views. The work provides a readable, scholarly introduction to the great figures in Western political theory from Hobbes to Marx. Major theorists examined include Hobbes, Locke, Hume, Montesquieu, Rousseau, Burke, Mill, and Marx, not only major figures in the liberal tradition but liberal political theory's most important critics. Theorists are examined in their historical contexts, with extensive quotations allowing them to speak for themselves. Central concepts employed in their works are carefully examined, with special attention to both how they fit together to form coherent theories and how they bear on issues of contemporary concern. Major concepts examined include freedom, rights, political obligation, and revolution. Emphasizing depth rather than breadth, this work is an ideal introduction tool for instructors who have been searching for a text that combines careful exposition of important political theorists and clear, critical analysis.
هنر جورج كلوسكو ساده نويسي است. و خيلي ناراحتم كه جلد اخر اين مجموعه ي خوب به فارسي ترجمه نشده. از اين سه جلد خيلي خوب يه خلاصه ي كلي درباره ي فلسفه ي سياسي از دوران باستان تا مونتسكيو ياد گرفتم. اين جلد مشخصا درباره ي ماكياولي، هابز، لاك، هيوم و مونتسكيو بود. ماكياولي اولين كسي كه ميخواست سياست رو مثل يه علم بررسي كنه. علمي كه موضوعش قدرته و نبايد ارزش گذاري اخلاقي درباره اش كرد. خوب يا بد بودن حكومت ها در توانايي شون در حفظ قدرته، نه چيز ديگري. ويژگي مشترك هابز و لاك در شروع كردن فلسفه شون از وضع طبيعي و نشون دادن اوضاع مردم بدون وجود حكومت است. اما اين دو وضعيت متفاوتي رو به تصوير ميكشند، در جهان بدون حكومت هابز، مردم گرگ همديگر هستند و همه جا اشوبه، و وجود حكومت ضروريه تا جان مردم حفظ شه. حكومت ايده ال هابز هم حكومتي تا حد زيادي مستبدانه و نامشروط است. اما لاك ميگه در وضع طبيعي مردم اون قدر هم وحشي نيستند، و حتا مي تونن در كنار هم زندگي كنن اما براي روشن شدن تكليف برخي از چيزا، و حتا براي اينكه ازاديشون بيشتر باشه داشتن حكومت رو ترجيح ميدن. مشكل مردم اين است كه احساساتشون رو وارد قضاوت ها و داوري هاشون ميكنن، و حكومت بايد به عنوان داوري بي طرف براي انها قضاوت كند. هيوم به واسطه ي رد قانون عليت، يقين عقلاني رو درباره ي همه ي چيزها غيرضروري ميدونه. ميگه عدالت يكي از ساخته هاي بشره، اونم به واسطه ي اينكه ديدن چيزهاي ناخوشايند حس همدلي ما رو برمي انگيزه و به ناچار ميخواهيم جلوي اونها رو بگيريم. هيوم كمي محافظه كاره و به نيروي عادت و اداب و رسوم خيلي معتقده. ما نبايد سعي كنيم همه چيز و به يكباره ريشه كن كنيم و تا جايي كه ميشه بايد به قدرت اين اداب و رسوم ريشه دار توجه كنيم. مونتسكيو به نسبي گرايي اخلاقي معتقد بوده، و يكي از نظرات جالبش به نظر من توجهش به نقش جغرافيا و اب و هواي يك مملكت در تعيين قوانينش بوده. يه كتاب معروف داره به نام نامه هاي ايراني كه در اون دو ايراني به فرانسه ميرن و تفاوت ديدگاه هاي بين دو كشور و از نگاه اونا نشون ميده.