آدمهای داستانها گاهی بعد سالها برمیگردن و ادامهی قصهی زندگیشونو واسه نویسنده تعریف میکنن. شش سال پس از چاپ پنجمین فصل سال، پندار و البرز برگشتن تا از زندگیشون برامون بگن. فصل بیمرگی قراره ما رو از حال پندار و البرز و شخصیت محبوب یکی دیگه از کتابها مطلع و حال دلمون رو ذرهای خوش کنه.
بعضی کتابها اینجوری هستن که وقتی تموم میشن دوست داری یه جلد بعدی هم باشه تا ادامهی قصهی زندگی شخصیتها رو بخونی. این کتاب (ادامهی کتاب پنجمین فصل سال) برام از همون جنس بود و پروندهی شخصیتهای داستان رو برای همیشه برام بست. انگار آرامش گرفتم. حس خوبیه وقتی میبینی یه انسانِ خستهی دردمندِ رنجکشیده بعد از کلی بالا و پایین شدن تونسته ذره ذره زندگیشو از نو بسازه و حالا به آرامشی که لیاقتشو داشته رسیده.
پ.ن: یکی از بهترین تجربهها همخوانی این کتاب با یک نفر دیگه بود که لذت خوانشش رو چند برابر کرد.
من خیلی دلتنگ بودم. بخاطر همین یهویی دلم خواست بخرمش و بخونمش. چون البرز و پندار و ... شخص سوم که اسپویلر محسوب میشه رو باهم داشت. خیلی دلم برای البرز تنگ شده بود. دلم برای این بچهها واقعا تنگ بود. و اونقدری برام دوستداشتنی بود و روان خوندمش که زود تمومش کردم. قلبم براشونه.