حالا داشت به سمت من میآمد. اولین شعاع نور مهتاب که به صورتش خورد، نفسم بند آمد. چه شبیه محمود بود! دکمۀ ته چراغقوه را زدم و نور را به صورتش انداختم. خواب میدیدم؟ (دیگر البته جواب این سؤال را تقریباً میدانستم.) خودش بود: احمد محمود. پیراهن سفید گشادی تنش بود که چهارخانههای ریزی داشت؛ انداخته بود روی شلوار. عینکی داشت با قاب قطور سیاهرنگ. دستهایش لرزش ثابتی داشت. دست و سیگارش را بالا برد و به دهان نزدیک کرد. دود را که از دهان بیرون میداد، تکسرفهای کرد، به سیگار لای انگشتهایش نگاه کرد و گفت: «این سیگار هم داره منو میکشه.»
این کتاب کاملا من رو شگفت زده کرد. اصلا ازش همچین انتظاری رو نداشتم . قلم روان و شخصیت پردازی درست و تسلط نویسنده به فرهنگ و عرف مردم بومی این سرزمین بی نظیر بود. خوشحالم که خوندمش
۹ داستان کوتاه. زبان داستانی نویسنده واقعا بدیع، پیراسته و شخصیسازیشده است. جهان داستانها در عین مشابهت بومی، متفاوت و متنوعند. پنج داستان بینظیر، یک داستان خوب، دو داستان معمولی و یک داستان خیلی ضعیف دارد.
اما مسالهٔ من با داستانها، سیاهیِ اغراقشده و شعارزدگی حوصلهسربر بود. این کتاب مطلقا قرار نیست روزنهٔ امیدی برای انسان معاصر ایرانی باز کند. نویسندهٔ باید پیامبر پارهوقت عصر خودش باشد. این چه رسالتی است که آقای پیریاری عزیز به دنبالش است؟ یک هفته خواندن کتاب طول کشید. به سختی تمامش کردم و از خواندن داستانها واقعا آزار دیدم. این مجموعه داستان، نوید یک نویسندهٔ حرفهای در آینده را میدهد.
کتابی بود غریبه و در عین حال آشنا. تصاویری از زندگی٬ درد ها ٬ مشکلات و میشه شکست ها. واقعا خوشحالم که در ادبیات معاصر آثار به این زیبایی هم داریم. با خواندن این کتاب به ادبیات ایران امیدوار شدم.