روبرت صافاریان، نویسنده و مترجم فعال و توانای ایرانی - ارمنی در کتاب اگر برف از باریدن بازنایستد داستان زندگی دو خانوادهی ارمنی را پیش و پس از انقلاب ۱۳۵۷ روایت کرده است. زاون و سارو دوستانی هستند که خانوادههایشان نیز نسبت دوری با هم دارند. زاون دلباختهی خواهر سارو، آناهید است و مدام تصویر او را بهخاطر میآورد. پدر آناهید مرد متعصب و سختگیریست که بهخاطر تعصبات مذهبیاش، طبقهی بالای یک کلیسای فرسوده را به او دادهاند تا با خانوادهاش آنجا زندگی کند و حالا زاون روزهایی از کودکی را به خاطر میآورد که با سارو، آناهید، ژولیت و بچههای دیگر در حیاط کوچک همین کلیسا بازی میکردند.
من این کتاب رو بخاطر اسمش خریدم، چون هر چیزی که به برف و سرما و زمستون ارتباط داشته باشه برام عزیزه؛ و البته از سمتی سخت پوست که از سری کتابای این مجموعهی نشر چشمه (هزاردستان) بود رو هم خیلی دوست داشتم. هر دو مزید بر علت شد که برم سراغش. تقریبا تا ۷۰ درصد قصه و بازگشت دوباره به فصل «زاون» هم داشتم حسابی باهاش کیف میکردم، اما از اینجا به بعد انگار چفت و بست داستان از بین رفت و وارد کلیشه شد. یه قصهی معمولی و نسبتا خوب که میتونی یک نفس بخونیش و آخرش حسرت بخوری که چقدر میتونست بهتر تموم بشه.
این کتاب مثل غیبت کردن فامیلهای فضول میمونه که میان از اول تا آخر زندگی یکی رو تعریف میکنن و شما ذرهای با اون فرد فلک زده همدل نمیشی! انقدر شخصیتپردازی کتاب ضعیفه که حتی یک دقیقه هم احساسات، منطق و دلیل رفتار کاراکترها رو درک نمیکنی؛ فقط یه گزارش سردستی از رفتارهاشون میشنوی. هیچ سناریوی مشخصی شکل نمیگیره که کشش ادامه دادن ایجاد کنه. شاید مثل من امید داشته باشید که خب، داستان تازه داره شروع میشه و باید صبر کرد، ولی هرچی بیشتر صبر میکنید، بیشتر ناامید میشید!
کتاب نهتنها جذابیت محتوایی نداره، بلکه از نظر تکنیکی هم پر از ایراده. از یه طرف با زندگی روزمرهی دو پسر بچهی ارمنیِ ایرانی طرف هستیم که اتفاقات روتین زندگیشون مثل اخبار علمیفرهنگی روایت میشه، از یه طرف پرشهای چندساله داره! و بعد دوباره چند سال جلوتر میری و باز از روزمرگیهاشون میخونی!! یعنی نه یک داستان منسجم داریم و نه حتی یک روزمرهنویسی درستوحسابی.
از کامنتها اینطور برداشت میشه که این کتاب جزو آثار ضعیف آقای صافاریان هست. قضاوت یه نویسنده با خوندن یه اثر خیلی عجولانه و پرخطاست؛ من هم در این حد آقای صافاریان رو نمیشناختم، حتی نمیدونستم ایرانی هستن و در طول داستان متوجه شدم! پس نمیخوام با همین یه اثر قلم ایشون رو قضاوت کنم، اما حقیقتاً امیدی به باقی آثارشون هم ندارم. کسی که ذهن دغدغهمند داشته باشه، حتی تو سادهترین داستانش هم ردش دیده میشه، ولی این کتاب کوچک ترین دغدغهای نداشت. انگار فقط مجبورشون کرده بودند n کلمه بنویسند ! واقعا دوست دارم بدونم هدف نوشتن این کتاب چی بوده؟ شاید تنها محتوایی که داشت، اشاره به فرهنگ ارمنیهای ایرانی بود که اون هم مثل بقیهی داستان، در حد چند بار تکرار اسم کلیسا و مدرسهی ارمنی و فروشگاه ارمنی و… باقی مونده و هیچوقت شرح و بسط داده نشده.
این کتاب رو بدون هیچ شناختی و بدون خوندن نقد و بررسی، صرفاً چون آقای تایماز رضوانی خونده بودن و زیر سه ساعت بود، گوش دادم؛ که اگر از اول امتیاز گودریدزش رو میدیدم یا ریویو هارو میخوندم، هرگز سراغش نمیرفتم! با اینکه تایم پرتم رو برای این کتاب گذاشتم، باز هم پشیمونم که چرا کتاب بهتری گوش ندادم یا حداقل از سکوت بهره نبردم!؟
من یک ستاره رو برای کتابهایی گذاشتم که خوندنشون میتونه آسیبزننده باشه و فکر رو مسموم کنه. این کتاب اساساً کار خاصی جز هدر دادن وقت (و اگه خریده باشید، پول) نمیکنه؛ برای همین دو ستاره دادم. خوندنش رو ابداً توصیه نمیکنم!
نویسنده آنقدر برای ضربهٔ نهایی قصهاش هیجان دارد و آنقدر مرعوب پایانبندی خودش شده که از نیمهی دوم کتاب شخصیتها و قصه و پرداخت خیلی خوب نیمهٔ اول را کلاً فراموش میکند و همه را فدای اتفاق نهایی میکند. با اینحال لذتبخش بود خواندنش. اما هنوز بهترین عنوان مجموعهٔ هزاردستان، «سختپوست» است.
روبرت صافاریان برای اهلش نیاز به معرفی ندارد. در این سبک و سیاق از او «خانهی دوطبقهی خیابان سنایی» را خوانده بودم و انگیزهی اصلیِ من برای خواندنِ این داستان، تجربهی دوبارهیِ آن کتاب بود که اگر بخواهم انصاف داشته باشم، در بعضی از مواقع آن حال تکرار شد اما بهشکلِ خیلی ضعیفتر..
شاید این حرفم رو دوستان بی ادبی در نظر بگیرن. ولی اصلا یه نفر چرا باید همچین داستان بی معنی و مسخره ای بنویسه و کاغذ اصراف کنه؟ واقعا برای پولی که به این کتاب دادم و وقتی که برای این کتاب گذاشتم متاسفم. بعد هم میگیم چرا ادبیات ایران پیشرفت نمیکنه. با این حجم از داستان های به درد نخور معاصر که نوشته میشه دیگه چه انتظاری میشه از ادبیات ایران داشت؟؟؟؟؟
کتاب “اگر برف از باریدن بازنایستد” تموم شد! من بهش 1/5 ستاره میدم🌟
این کتاب کلا تجربه جالبی برای من نبود، البته که نسخه صوتیش رو گوش دادم و خوانشش بسیار زیبا و دلنشین بود اما محتوای کتاب چنان چنگی به دل نمیزد. اگر برف از باریدن بازنایستد برای من بیشتر تجربه ای بود که به هیچ جا نرسید. انگار وارد مسیری شدم که نه آغاز مشخصی داشت نه مقصد درست و حسابی و نه حتی نشونهای که بفهمم مسیر کتاب کجا میخواد بره! کتاب پر از تیکه های جدا و پرش های یهوییه که کلا انسجام ذهن رو به هم میزنه و پیوستگیِ جذب کننده ای نداره؛ حس میکردم نویسنده صرفا یه سری یادداشت های پراکندهش رو چیده کنارهم و منتشر کرده، بعد من همش منتظر بودم این یادداشت های پراکنده یه جایی در یک نقطه ای به هم متصل بشه و یک تصویر یکپارچه بسازه، ولی خب میشه گفت اصلا اینجوری نشد و همونجوری پراکنده رها شد. دلیل ۱ ستاره دادنمم این هست که ارتباطی با کتاب برقرار نکردم و دستاوردی برام نداشت؛ ولی خب از خوندنش پشیمون هم نیستم به هرحال یک تجربه هست مانند خیلی تجربه های معمولیِ دیگه، چون از نظرم در دنیای کتاب ها پشیمونی معنی نمیده، هر کتاب تجربهای جدیده و حتی اگر ما فکر کنیم دستاوردی برامون نداشته، اتفاقا میبینیم دستاوردش دیدگاه جدیدی هست که به ما میده. درنهایت من کلا لذتی از این کتاب نبردم ولی خب امیدوارم شما بخونید و ازش لذت ببرید.
نکتهش این بود که دربارهی ارمنیهای ایرانه، از زبان و نگاه یه ارمنی ایرانی. کلاً خوندن روایتهای اقلیتهای مذهبی ایران برام همیشه جذاب و مهم بوده. ویژگی جالب دیگهای هم داشت. علیرغم اینکه در خط زمانی داستان انقلاب ۵۷ اتفاق افتاد اما به خود انقلاب مستقیم نمیپردازه، قصهی شخصیتهاش رو روایت میکنه و ما در خلال اونه که میفهمیم انقلاب ۵۷ چه تأثیرات مستقیم و غیرمستقیمی داشته روی زندگی و سرنوشت آدمها. اینکه مستقل از ارادهی ما اتفاقهای کلان مملکتی و بینالمللی میوفتن و اثرشونم میذارن ولی روزمره هیچوقت متوقف نمیشه هم آرامشبخشه و هم غمانگیز.
پ.ن: پیشتر روبرت صافاریان رو فقط با نقد فیلم و ترجمه میشناختم. پ.ن: اسمهای ارمنی واقعاً جالبن. پ.ن: بمیرم برای بخت سیاهت آرپیکجونم. شی هکاردی گی هکاردی. :))
دلیل اول من برای خوندن این کتاب، فارغ از روبرت صافاریان، جلد این کتاب بود. واقعا ترکیب جلد و اسمش بی نهایت زیباست و بیشتر زیباییش هم بخاطر جلدشه. پس باید دست آقای سیامک پورجبار رو بوسید با این طراحی جلد. ولی داستان هم داستان پرکششی بود و جالب با حال و هوای ارمنی و مفاهیم درون خانوادگی زندگی روزمره.
من کتاب را صرفا به این دلیل که مجموعهی «هزاردستان» و «برج بابل» نشر چشمه را دنبال میکنم؛ خواندم.
داستان استخوانداری نبود حقیقتا؛ تکراری و کلیشهای؛ صرفا برای خوانندهی فارسیزبان شاید همین نکتهاش جالب توجه باشد که سختگیریهایی در رابطه با نوع پوشش و ارتباطات و غیره صرفا مربوط به خانوادههای مسلمان نیست و مسیحیها هم با چنین مصائبی روبهرو هستند... ای بسا که همهی ما در خاورمیانه با چنین مصائبی دست به گریبانیم...
این کتاب ارزش خواندن دارد؛ اما انتظار قصهای عجیب و غریب و گیرا و ... نداشته باشید. کتاب را در یک نشست در قطار مسیر مشهد به تبریز خواندم.
جالب تر از چیزی بود که تصور میکردم داستان روان پیش میرفت درسته که فضا سازی بهتر میشد شکل بگیره ولی با این وجود دایتان مملوس و قابل لمس بود شخصیت ها رو میشد خیال پردازی کرد و صحنه ها رو تو ذهن به اجرا درآورد من کاتاب های دیگر این نویسنده رو نخوندم پس نمیتونم مقایسه ای در این خصوص انجام بدم ، ولی میتونم بگم با توجه به کوتاه بودن داستان جالب بود
برای کسی که کتاب خانه خیابان سنایی را خوانده باشد این متن آشفته، اخته و انگار سانسور شده به شوخی شبیه است. مثل تفنن میماند در جوانی و بین نوشتههایی که ناگهان پیدا میشوند و نویسنده میگوید بد نیست چاپش کنم. حیف
یک صافاریان ناامیدکننده. هیچ کدام از شگردهای نوشتههای او در این کتاب نیست. طنز، تاریخنگاری و آهنگ کلمه. مثل داستان نیمهکاره ای میماند که گویا تازه پیدا شده.