کتاب حاضر، بهقلم ناصر پاکدامن، راجع به واپسین احوال نویسندهای است که روزگاری، از زبان یکی از شخصیتهای داستانیاش، نوشت: «از تهِ دل میخواستم و آرزو میکردم که خودم را تسلیم خواب فراموشی بکنم... اگر ممکن بود در یک لکۀ مرکب، در یک آهنگ موسیقی یا شعاع رنگین تمام هستیام ممزوج میشد و بعد این امواج و اشکال آنقدر بزرگ میشد و میدوانید که بهکلی محو و ناپدید میشد ــ به آرزوی خودم رسیده بودم.» پاکدامن، از راه تحقیق در نامههای خودِ صادق هدایت و روایتهای معاشرانِ نویسندۀ بوف کور از ملاقاتهایشان با او در یکیدو سالِ آخر زندگیاش، میکوشد به گزارشی برسد از آنکه نویسندۀ ایرانی چطور «عدم صرف» را به ماندن و نوشتن ترجیح داده.
نوشتن اولین جمله، همیشه برایم سختترین جمله است. شاید برای عدهای اینطور نباشد. ولی میدانم با وجود عشق فراوانم به نوشتن، همیشه چند دقیقه طول میکشد تا اولین جمله بیاید. ولی همین که اولی میآید، بعدی هم پشتش قطار میشود و بعدی و بعدی. به خاطر نمیآورم هیچگاه برای پاراگراف آخر جان کنده باشم. اما اگر نوشتن متنی را تمام کنم و بنا باشد نوشتهی جدیدی را شروع کنم، باز هم باید انرژی صرف کنم که دوباره شروع کنم. چه بسا خیلی بیشتر از انرژیای که برای متن قبلی صرف کردم. زمانی خواهد رسید که شما دیگر چیز جدیدی ندارید. و بعد از آن زمانی خواهد رسید که شما حتی دلیلی هم برای گفتن چیزی ندارید. دیگر نمیخواهید این چرخه را از نو تکرار کنید و شاید بعد از آن نخواهید هیچ چیز دیگر را تکرار کنید. خستگی و ملال، امکان شروعهای دوباره را از هدایت گرفت ولی خستگی از چه؟ هدایت پس از مرگش، در چندی از روزنامههای فرانسه تیتر شد، اما غالبا با عنوان برادرزن ژنرال رزمآرا که چند روز قبل هدایت ترور شده بود و نه با عنوان بزرگترین نویسنده ایران. البته در این جراید شغل هدایت هم ذکر شده بود و نحوهی پرداخت به او کاملا نمایانگر غریب بودن او در داخل و خارج بود. در این متن دلگیرکننده، به آپارتمانی که هدایت در آن تمام درزهایش را پنبهچپان کرد و گاز را باز کرد و قرص خوابی خورد و بر کف آن دراز کشید و از همه کند و رفت، میرویم. سپس از همانجا قصهگوی ما روایت آخرین روزهای دلمردگی آقای هدایت برای ما بازگو میکند. البته بسیار غایب و زبان خود هدایت و دوستانش. نحوهی پرداخت به مرگ هدایت در این کتاب روندی مستندوار اما یک سری نقل قول کسلکننده نیست. شاید اگر بتوان از مثال تصویری آن بهره گرفت، باید به فیلمی مانند همشهری کین اشاره کرد. مرگی مرموز که باید برای کشف آن دست به کار کنکاش باقیماندههای خود نویسنده و اطرافیانش شد. بیشتر دریافتهای ما از نامههای ارسالی خود هدایت به دیگران است و البته تعدادی نامه یا مصاحبه از افرادی مانند فرزانه، هویدا، جمالزاده و ... ناصر پاکدامن، نویسندهی کتاب به نکته درستی اشاره میکند :« خودکشی امری فردی نیست و فقط از روان فرد سرچشمه نمیگیرد. خودکشی امر اجتماعی است و همچون هر امر اجتماعی، حامل پیامی به دیگران است. خودکشی بریدن از دیگران است. در فرو بستن و دم درکشیدن که دیگر نیستم، چرا که نیستید. همین». مثل بوف کورش، مرگ او هم میدان تئوریهای ضد و نقیض بسیاری شد و هر که هر چه دلش خواست از مرگ او و قصد او به این کار، استنباط کرد. یکی گفت برای عشق، یکی گفت برای بیپولی یکی گفت برای حس تبعید و بیوطنی و هزاران مدل نظریه دیگر که هر یک ممکن است تا حدی درست باشند. این کتاب هم به ما نمیگوید «چرا» ولی بسیار بیطرفانه زمان رخدادها و مطالب را به ترتیب میچیند و رو به روی مخاطب میگذارد و خودش را کنار میکشد، هرچند که احتمالا ته دلش میخواهد که ما دلیل این تصمیم جدی را، بیرونی و اجتماعی تلقی کنیم. این تئوری پر بیراه هم نیست و قطعا همیشه اجتماع نقش عمده را در این تصمیمات بازی میکند ولی خود هدایت هم به قدر کافی از درونش حکایت میکند. این دلنوشته ها و بیروحیه بودن او نشانگر این است که چه بسا اگر شرایط بیرون هم تا حدی بهتر میشد، باز احتمال داشت او این تصمیم را اجرایی کند. در هر صورت برای یک محقق یا روانشناس یا جامعهشناس، خواندن چنین گزارشات تحقیقی احتمالا جالب توجه است که البته برای من همینطور است ولی تجربه و حس خواندنش در اولین شب سال نو در فضای سوت و کور خانهای که همهی اهلش به سفر رفتهاند، شاید کمی بیواسطهتر، نزدیکتر و البته غمانگیزتر بود. به راحتی به متن وارد شدم به همان سهولت و عادی بودنی که وارد خانهمان میشوم. گویی هدایت را در زمان پرسهزنیها و کافه رفتنها و معاشرتهای محدودش تعقیب میکردم و در تشییع جنازه اش زیر باران حضور داشتم. حتی بعد از پراکنده شدن جمع تشییع کنندگان هم آنجا بودم و احساس میکنم هنوز هم آنجایم.
کتاب به بررسی نامه ها و یادداشت های پیرامون صادق هدایت در سالهای آخر زندگیش می پردازه،من قبلا پادکست"چنین شد" رو در مورد هدایت شنیده بودم برای همین خیلی از نامه ها برام تکراری بود!ولی همچنان ارزش خواندن داشت
"باید شنبه عصر دیگر آمادهسازی تمام شده باشد. آنوقت است که 《هدایت درِ آشپزخانه را بسته و شیر گاز را باز کرده و بر کف آشپزخانه دراز کشیده است》 مصمم و تمام. مصمم از روزها پیش؟"
"《عادی》 بودن یا 《بهنجار》 بودن را هرطور تعریف کنیم، ناگزیر باید بگوییم هدایت آدمی عادی و بهنجار نبود، چنانکه داستانهایی هم که مینوشت اغلب غیرعادی بودند."
"تورج فرازمند: یک بار در کوچه دولامبر ، در محله مونپارناس ، که هتلش در آنجا بود، به دیدنش رفتم. ضمن صحبت، از اعلامیه هلسینکی سخن به میان آمد. دوران استالین بود و اعلامیه هلسینکی خلاصهاش این بود که ما خواهان صلحیم و با جنگ مخالفیم. همهی چپها و چپ نماها آن را امضا میکردند. پرسیدم شما آن را امضا کردهاید. یکباره ترقه شد: من امضا کنم؟ که بمب اتمی نیندازند؟ بگذار بیندازند. بگذار کنفیکون کنند. چه خبر است؟ مردهشور این زندگی را ببرد ...."
"حسن قائمیان: چند شب پیش از حرکت هدایت به پاریس [۱۲ آذر ۱۳۲۹/ ۲ دسامبر ۱۹۵۰] با دوستانم آقایان اکبر هوشیار و دکتر محمد باقر هوشیار، استاد دانشگاه تهران، در منزل هدایت بودیم. هدایت مقدار زیادی از نوشتههای خود را در حضور ما پاره کرده در زنبیل زیر میزتحریر خود ریخت. هنوز که هنوز است، هر وقت من و آقای دکتر هوشیار به هم میرسیم از این موضوع ابراز تأسف و تأثر میکنیم که چرا آن شب هدایت را از این کار مانع نشدیم."
"بیژن جلالی: .... به من خبر دادند که صادق خان آمده به پاریس و در هتلی در محله مونپارناس اقامت دارد و شماره تلفنش این است. من تلفنش را گرفتم، دیدم فریاد صاحب هتل بلند است. گفت:آقا پدر ما درآمده، از روزی که این آقا آمده به این هتل، ما آسایش نداریم، از بس که به اینجا تلفن میشود. این آقا کیست؟ گفتم:نویسنده است و مشهور هم هست."
"پیش از سفر آلمان، دانشجویی که در کار تدوین رسالهای درباره نمایشنامهنویسی در ایران است با هدایت برخورد میکند و از او کمک میخواهد: استاد! شما کجا، اینجا کجا. تو آثارتون دنبالتون میگشتم، تو پاریس پیداتون کردم! و این جواب را می شنود: حرف دهنتو بفهم. استاد پدرته ... خب دیگه ... با ليسانس دیوانگی آمدم تا با دکترای جنون برگردم."
"مشغول قتلعام روزها هستم. فقط چیزی که قابلتوجه است نسیان هم بر عوارض دیگر افزوده شده و این خودش نعمتی است. یک جور Auto - défence [خود دفاعی] بدن است." -نامهی هدایت به شهیدنورایی
اگر از آن دسته شیفتگانِ صادقخان هدایت باشید که هر آنچه دستنوشته و نامه از او در دسترس بوده را خواندهاید و دنبال کردهاید، این کتاب چیزِ خاصِ بیشتری برای ارائه ندارد. ولیکن به هر حال خواندن کتابی که اینچنین به دو سه سالِ اخیرِ زندگیِ صادقخان پرداخته و تمرکزش را روی خودکشیِ او گذاشته، خالی از لطف نیست.
تورج فرازمند: دوران استالین بود و اعلامیهی هلسینکی خلاصهاش این بود که ما خواهان صلحیم و با جنگ مخالفیم. همهی چپها و چپنماها آن را امضا میکردند. پرسیدم شما آن را امضا کردهاید. یکباره ترقه شد: من امضا کنم؟ که بمب اتمی نیندازند؟ بگذار بیندازند. بگذار کنفیکون کنند. چه خبر است؟ مردهشور این زندگی را ببرد...
میزان اطلاعات جدید و ازرویدستبقیهننوشتهش اینقدر اندکه که خجالتآوره تقریبا و من جای سازندگان کتاب بودم خجالت میکشیدم، نه که افتخار کنم به شاهکارم. کتاب کتیرایی و خودکشی هدایت اسماعیل جمشیدی رو گذاشتهن کنار دستشون و یه خط از رو این نوشتن دو خط از رو اون. تهش هم یه قطع و طرح جلد انتلکتی و مد روز، که همهپسند باشه و سریع آدمها جذب بشن بهش نسبت به هفتصد صفحه کتیرایی بهرحال. ممنونم واقعا.
*ناصر پاکدامن به گردن این حوزه حقها داره، درمورد هدایت از همه بیشتر سروسامون دادن به ۸۲ نامه به شهیدنورایی. و از اون عده که باید از کارشون خجالت بکشن منظورم پاکدامن نیست.
کاملاً اتفاقی این کتاب را حول و حوش سالگرد خودکشی صادق هدایت خواندم. درست ۷۴ سال میگذرد. هر کجا چیزی ازش میخوانم و تصورش میکنم انگار در کنارم است. انگار صندلیای مقابل من قرار دارد و موجودی ساکت، خیره بر من روی آن نشسته. هر بار هم که میخندد شانههایش تکان میخورد. همهی این نامهها همهی کلمات فارسیاش غم به جان آدم میاندازد. یکجایی میگوید که علت نامه ننوشتنش این است که نمیخواهد دیگر کلمهای از او برجای بماند. من هم فکر کردم به همهی کتابهای مضحک و مجلد زشتی که ازش درآوردند و همهی این طرفدارهای مدعی که اگر خودش اینها را میدانست عقش میگرفت. یکبار تورج فرازمند از او پرسید که آیا اعلامیهی هلسینکی در مخالفت به جنگ را امضا کرده است؟ و در جواب شنید: "من امضا کنم؟ که بمب اتمی نیندازند؟ بگذار بیندازند. بگذار کن فیکون کنند. چه خبر است؟ مردهشور این زندگی را ببرد…" بر خلاف نویسندهی این کتاب فکر نمیکنم که جای چرا و اگری در خودکشی هدایت باشد. خودکشی که چرا و اگر ندارد. هدایت از لحظهی ورودش به پاریس میدانست که میخواهد آنجا بمیرد. تمام خوشحالیاش برای عزیمت همین بود. آنجا که رفت دوباره با سیلی از جریانات زندگی رو به رو شد. وخیم شدن حال شهیدنورایی و زندگی پاریسی پس از جنگ. حتی دیدن دختر و پسرهایی که دست هم را در خیابان میگیرند برایش ملالآور بود. او وقتش را گذاشت و آپارتمانی مناسب این کار پیدا کرد، قابلمهای نو خرید که مثلا میخواهد تخم مرغ نیمرو کردن را بر گاز جدیدش امتحان کند. بالاخره کف زمین پیدایش کردند. با لباسی تمیز و ریش تراشیده. مبلغی هم برای کفن و دفن. او خوشحال رفت. و بهتر شد که رفت و اتفاقات پس از آن را ندید. دل او بیش از حد نازک بود و خودش این را انکار میکرد.
تورج فرازمند: دوران استالین بود و اعلامیهی هلسینکی خلاصهاش این بود که ما خواهان صلحیم و با جنگ مخالفیم. همهی چپها و چپنماها آن را امضا میکردند. پرسیدم شما آن را امضا کردهاید. یکباره ترقه شد: من امضا کنم؟ که بمب اتمی نیندازند؟ بگذار بیندازند. بگذار کنفیکون کنند. چه خبر است؟ مردهشور این زندگی را ببرد...
توی دوران نوجوانی خیلی چیزا خوندم که بهنظرم شاهکار بودن ولی الان اون جایگاه رو برام ندارن؛ اما هدایت و آثارش جزو معدود چیزهایی هستن که جایگاهشون همونطور برام حفظ شده. کتاب، شامل تمام نوشتههای هدایت (بهصورت خلاصهوار) توی دوسال قبل از خودکشیشه؛ چون از نوشتن صرف نظر کرده بود، البته تا دو روز قبل از خودکشی. شاید خودکشیش بزرگترین و کاملترین اثرش، در امتداد زندگیش بوده. خوشحالم که تونستم بیشتر هدایت رو بشناسم، و بینهایت غمگینم از سرنوشتی که براش رخ داد. سرنوشتی که ابداً لایقش نبود.
اونقدر نکته اضافهای نداره نسبت به کتابای دیگه مثلا «آشنایی با صادق هدایت» که عالیه و انگار نشستی وردست هدایت و باهات حرف میزنه. کلا دو سه جاش خوب/جدید بود. مثل اون تعریف حال هدایت از زبان اخوان ثالث که جالب بود. بقیهاش انگار به قصد کتابسازی مطلب پر کرده از اینور و اونور. ولی خب 3 کمتر هم نمیتونم بدم به کتابی که مطلب از صادق خان داره!
یه ستاره اونم فقط برای چند سطر تامل برانگیز درباره منشا خودکشی! با این قیمت ها کتاب بخری اونم کتابی ک هیچی برای ارایه نداره! یادم باشه کتابایی از این دست نخرم واز کتابخونه بگیرم یروزه بخونم!
تاب خوردم و بهش گوش دادم. در تمام مدت گوش دادن بهش به آسمون نگاه کردم و اون یکدونه پرتقال که روی درخت پرتقالِ اونورِ دیوار باقی مونده. آسمون جلوی چشمام سیاه شد، شب شد و رعد و برق زد. پتوهارو جمع میکنم و برمیگردم توی خونه. به این فکر میکنم که من هم ۲۴ سالمه، پس هنوز برای مردن دیر نیست.