Sull’orlo di una crisi di nervi, Mani Rafat vaga per Teheran alla disperata ricerca della sorella gemella. Non ne trova più traccia e sentimenti contrastanti gli attraversano la mente. È un giovane ingegnere dallo spiccato gusto letterario, che soffre di disturbi psichici e fa uso di stupefacenti. La moglie lo ha lasciato perché Mani non riesce a darle un figlio. Intorno a lui, per giunta, la città si muove a un ritmo disumano. A poco a poco, mentre il lettore lo insegue in questa ricerca spasmodica, il protagonista comprende che la sua inquietudine è alimentata da un dolore profondissimo: è un uomo, certo, e come tale lo riconoscono le persone in cui si imbatte, eppure dentro di sé custodisce un io femminile, cui da tempo non presta ascolto. A mano a mano che l'uomo inizia a riconoscersi meglio, la sua identità si sovrappone a quella della sorella perduta. Tra ossessioni e discriminazioni, perciò, la ricerca della gemella si intreccia all’indagine sull’animo femminile che Mani ha riscoperto in sé, con un finale imprevedibile e commovente.
کتابی بود که به کسی پیشنهاد نمیکنم بخونه. یه سری جملهها درون متن بارها و بارها بدون هدف تکرار میشد و ارزش خودشون رو از دست میدادن. متن و داستان قوی نبود و برام خوشایند نبود خوندنش.
گاهی اوقات یک سری کتابها یا داستانها اصلا مال من نیستند، انگار نمیفهممشون. حتی اینکه چرا نویسنده دست به قلم شده و چنین کتابی رو نوشته هم متوجه نمیشم و از قلم مالیخولیایی و ذهن راوی همیشه مریض هم خسته میشم. نویسندگی همیشه پیچیدگی هم نیست.
نویسنده سراغ موضوعی جالب رفته. داستانی مالیخولیایی از زبان مانی. پسری که خواهر دوقلوش گم شده و خودش رو تو وجود خواهرش میبینه. داستان رازی خانوادگی از مرگ مادر مانی، ازدواج پدرش که روزی خان ده بوده با زنی خدمتکار و فرارشون به تهران. اما مشکل نالههای مکرر راویه. ما نزدیک دویست صفحه غر و ناله میخونیم. خط داستانی لاغره و شاید برای داستانی کوتاه جالب باشه این موضوع. اما کش دادن این خط لاغر داستانی برای نگارش رمان اون هم نه با خرده روایت، با نالههایی که تو سر راوی میگذره، بسیار کسلکنندهس. کتاب جالبی نبود و در توصیفش میتونم بگم به شدت ملالآور
"حرافی ذهنی" عبارتی است که نویسنده کتاب در جایی از داستان درباره فعل و انفعال ذهنی شخصیت اصلی به کار برده و این عبارت دقیقا بهترین توصیف درباره محتوای کل کتاب است.
"کافورپوش" داستان سرراست و ساده ای ندارد. روایت کننده داستان فردی است به نام مانی. اما مانی به جای روایت، فکر می کند. به عبارت دیگر خواننده کتاب درون ذهن مانی نشسته و بر هر آنچه در ذهن مانی رخ می دهد اشراف دارد و اتفاقات بیرون را نیز از دریچه ذهن او می بیند. لذا ما بیشتر از دیالوگ بین افراد و توصیف صحنه ها، با افکار مانی مواجهیم و از لابلای این افکار به هم ریخته یا "حرافی ذهنی"، خط سیر داستان را کشف می کنیم.
داستان کافورپوش درباره مانی و گمشده هایش است. او هم "آبجی"اش را گم کرده و هم "هویت"ش را. آبجی برای مانی از هر کسی نزدیکتر است، حتی از همسرش. همین او را به مرز نابودی می کشاند... گم شده دیگر مانی هویتش است. او و خانواده اش از تبار خانی بزرگ در ناکجاآباد هستند که با مهاجرت به تهران، مجبور به فراموشی ریشه ها و اصالت خانوادگی خود شده اند. اما مانی نمی خواهد فراموش کند...
ممکن است شیوه روایت "کافورپوش" تمرکز و حوصله بالایی بطلبد و خواننده کتاب (مثل خودم) در جاهایی حوصله اش از خواندن کتاب سر برود، اما اگر تا آخر کتاب طاقت بیاورد، احتمالا رضایتش جلب می شود. پایان بندی خوب کتاب و باز شدن گره اصلی داستان تا حد زیادی غافلگیرکننده است.
عالیه عطایی، اصالتا افغانستانی و بزرگ شده ایران است. او در دانشگاه تهران درس خوانده و تا کنون چند کتاب به چاپ رسانیده. او در این کتاب با پرداختن به مسئله مهاجرت و عواقبی چون بی هویتی و سرگشتگی، به نوعی دغدغه های شخصی خودش را دنبال کرده است. او اگرچه متولد ایران است، اما باز هم یک مهاجر است و تمام مسائل آن را به شخصه درک کرده است.
داستان کافورپوش بسیار قوی و پخته است و به خوبی توانایی های بالای خانم عطایی را در این عرصه نشان می دهد. این مهم از چشم منتقدان پوشیده نمانده و جوایز ادبی "مهرگان ادب" و "واو" را برای او به ارمغان آورده است.
نمیدونم تاثیر کتاب نخوندن زیاد بود یا چی ولی بعد از مدتها رفتم کتاب فروشی و این کتاب و چندتایی دیگ خریدم و شروع کردم به خوندن این کتاب این وسطای شروع کتاب دایی عزیزم فوت کرد و خب من واقعا شبها که کتاب رو میخوندم غرق کتاب و موقعیتهاش میشدم تا اینکه دیشب بعد مدتها گودریدز رو باز کردم و کتاب رو سرچ کردم دیدم چه نمره پایینی داره :) ولی با همهی اینا کتاب نرمی بود برای من و حس نسبتا خوبی بهش داشتم بعضی از دیالوگهای مانی رو هم خیلی دوس داشتم همین دیگ.
من چشم سگ عالیه عطایی رو چندان نپسندیدم اما کافورپوش رو دوست داشتم. کمی طول کشید که بتوانم با داستان ارتباط برقرار کنم و احساس میکنم در این زمینه حق هم داشتم زیرا با شروع متن با تعدد شخصیتها مواجهه میشویم و بازگشت داستان به حال و گذشته. کافورپوش روایت سرراستی نداشت و از نظر من به عنوان اولین رمان نویسنده داستان جانداری محسوب میشود. خانم عطایی نویسندهی باب میلم نیست، اما در آینده کارهاشون رو دنبال خواهم کرد.
داستان با گمشدن «آبجی» یعنی خواهر دوقلوی مانی که بهطور مادرزادی دچار عقبماندگی ذهنیه شروع میشه و مسئله بر سر رابطهی مانی با آبجیه. حضور غایب آبجی تا انتهای داستان هست. آبجی برای مانی فقط یه خواهر دوقلو نیست بلکه وجودش انگار با هویت مانی درهمتنیدهس. مانی هویتی نیمهزنانه-نیمهمردانه داره و دائماً روش تأکید داره. این برام خیلی جذاب بود. راوی یعنی مانی ذهن بهشدت مشوّش و کلافهای داره و این در خطبهخط روایتش محسوسه و دائماً فلشبک میخوره به گذشتهای که معلوم نیست واقعیه یا نه. مخاطب کمکم در نیمهی دوم داستان متوجهی درهمآمیختگی خیال و واقعیت در ذهن مانی میشه. تقریباً از نیمهی دوم، داستان وارد فاز دیگهای میشه که خواننده رو شوکه میکنه و و دور تندتر و هیجانیتری میگیره و در آخر پایانی تکاندهنده داره. گرهی داستان دقیقاً در آخرش باز میشه ولی اونقدر هم نمیشه مطمئن بود. این مرز خیال و واقعیت، هوشیاری و شیدایی، بهقدری درهمآمیختهست که نمیشه مطمئن بود واقعاً انگار. آدمهای قصهی «کافورپوش» دوستداشتنی نیستند حتی آبجی (حداقل برای من) اما این به این معنی نیست که مخاطب نتونه با داستان ارتباط برقرار کنه. اتفاقاً فکر میکنم این قضیه تا یه حدی به هنر عالیه عطایی در داستاننویسی برمیگرده.
پ.ن۱: این دومین اثریه که از عالیه عطایی خوندم. اولی مجموعهداستان «چشم سگ» بود که دوسش داشتم. پ.ن۲: بعضی از جاها مانی مستقیماً سویههای ضدّ زن داشت و خب توجیهای براش پیدا نکردم با توجه به هویت نیمهزنانه-نیمهمردانهش. و حتی ironic هم نبود. این اذیتم کرد. پ.ن۳: تا اواسط داستان واقعاً از مانی متنفر بودم! هر پنج صفحهای که میخوندم به اعصابم فشار میموند ولی از نیمهی دوم فرق کرد. پ.ن۴: دارم تمام تلاشم رو میکنم که spoil نکنم ولی اون اتفاقه که نیمهی اول داستان میوفته برای مانی -اون شوک اولیه برای مخاطب- یکم کلیشهای و اگزجره بود انگار. 🚶🏻♀️ پ.ن۴: یه تومخی کوچیک دیگه هم بود. اینکه مثکه وزارت مسخرهی ارشاد واژهی مشروب رو سانسور کرده بود و بهجاش گذاشته بود شربت. تومخی مسخره! 🙄😒
کافورپوش را به هوای اینکه خوشم بیاید شروع کردم. دلم داستان ایرانی میخواست، و به طور کلی نسبت به نویسنده اش یعنی عالیه عطایی کنجکاو بودم. اما داستان خیلی به من نساخت. راوی مرد بود و من شاید به دلیل زن بودن نویسنده و شاید به دلیل حواس پرتی خودم و شاید هم واقعاً به این دلیل که به نظرم این کلمات بیشتر توصیف روحیات زنانه بودند احساس کردم که راوی زن است. هر چند خودش را معرفی کرد و ما فهمیدیم مرد است. حتی بیشتر از آن کلی هم چیز بار زن ها کرد و بهشان نسبت داد. شاید چون مرد بددهنی بود. درستش این است که بگویم راوی مرد بدبین و بددهنی بود که خودش را کتک خوردهی زمین و زمان میدانست و آنقدر در خیالش که پر از پرش بود حرف مفت میزد و آسمان ریسمان میبافت که دلت میخواست هر آن داد بزنی سرش : زر نزن، مرتیکه گه... البته راوی مرد کامل هم نبود، نیمهی زنانه وجودش همواره با او بود. نیمهی زنانهی وجودش که همراه با جفتش از او جدا شده بود او را تبدیل به موجود کنونی کرده بود، مردی پریشان و ناقص... چاره ای نبود؛ کتاب را گرفته بودم دستم و باید تمامش میکردم. این هم بار نکبتی بود که نویسنده روی دوشم گذاشته بود. قلمش خوب بود، سبک روایتش با محتوا جفت و جور بود و شخصیت اصلی به اندازه کافی درآمده بود. منظورم این است که رقتبار و ترحم برانگیز شده بود. راوی شخصیتی بود که بین دو دنیا گیر افتاده بود. آنهم یک گیر حسابی، توی هر دنیایش صد تا پیچ خورده بود. پر از گره های کور بود در دنیایش که بعد به آن یکی دنیا برخورد کرده بود و بین هر دو مانده بود. برای همین صدایش آزاردهنده بود. وقتی جین آستین تصمیم گرفت کتاب #اِما را بنویسد با خود گفت قهرمانی خلق میکنم که همه از آن بیزار باشند. من فکر میکنم عالیه عطایی در خلق این شخصیت خیلی بیشتر از او موفق بوده، بعد از مدتها کتابی خواندم که قهرمان اولش واقعاً روی مخم بود.
اما در مورد خود کتاب، خارج از محتوا اگر حرف بزنیم، چیرهدستی بیان و قلم نویسنده خیلی مشهود بود. از طرفی تمهای مهاجرت، از جایی به جایی رفتن های زوری، پرهیزهای اجباری و بحران هویت، از نقاط مثبت داستان به شمار میرفتند. فهمیده ام که سلیقه ام با خیلی از دوستان نزدیک و هماخلاقم هم فرق میکند در خواندن، بنابراین بخوانید شاید شما لذت بردید از کلماتی که بوی دلتنگی ابدی میدهند...هیچ بعید نیست.
گمگشتگی؛ شاید بتوان تمام این داستان را در همین یک کلمه خلاصه کرد. البته این کلمهی به ظاهر کوتاه و مختصر میتواند آغازگر طوفان ذهنی و روانی بزرگی باشد و مانند گردابی انسان را در خود ببلعد. این موضوع شاید حسی آشنا برای همهی ما باشد. این حس با یک چیز شروع میشود و آن هم «پرسش از خود» است. تا به حال شده که در تعریف خودت بمانی؟ کلمات و هر پدیدهای در منطق تعریفی جامع و مانع دارند و هر چیزی باید قابل تعریف باشد. حال فرض کنید انسان در تعریف خودش بماند؛ حسی عجیب، عمیق و گاه ویرانگر است. عالیه عطایی برای نگارش رمان کافورپوش، موفق به دریافت جایزهی مهرگان ادب و جایزهی ادبی واو در بخش رمان متفاوت سال شد.از نکات گیرای کتاب، عنوان آن است: کافورپوش. قبل از شروع داستان نمیشود به معنای مشخصی رسید و حتی تا آخر داستان هم معنای آن تا حدی برایم مبهم بود. کافور، مادهای خوشبو و سفید رنگ است که پوشیدن آن نوعی حسآمیزی ایجاد میکند
شیوهی روایت و پرحرفیهای راوی گاهی خستهکننده و تکراری بود،اما نگاهش به یک معضل روانی و ترکیبش با داستانهای خلقت اساطیری واقعا گیرا و پر کشش بود. به نظرم بدون اشارهی مستقیم تمام حرفها و تحلیل های موردنظر را گفته بود. فضاسازی کل داستان هم خیلی خوب بود.
Romanzo introspettivo con narratore inaffidabile. Diciamo che dopo un po’ si capisce cosa succede davvero. Scrittura frammentaria, che riproduce esattamente il flusso di pensieri che attraversano il giovane Mani, che viene dall’Afghanistan ma emigra a Teheran. Per una volta leggo un libro ambientato nel Medio Oriente che non sia sulla condizione della donna o sulla guerra civile. È una storia introspettiva, che parla di un dramma familiare, con riflessioni brillanti sulla vita.
تصورم از این کتاب یک داستان با تم زندگی افغانها در ایران بود، ولی تصور اشتباهی بود. من کتاب قبلی که از عالیه عطایی خوندم، یعنی کورسرخی رو خیلی بیشتر دوست داشتم. البته نویسنده تو این کتاب هم هنر روایتگریش رو نشون داده، ولی خود سیر داستان -که برای من یک مولفه مهم هست- اونقدرها برام جذاب نبود.
از خانم عالیه عطایی در یکی از شمارههای نشریهی سان داستان کوتاهی خوانده بودم با عنوان شب سمرقند. اون داستان واقعا جذاب و قوی بود و باعث شد که من علاقهمند بشم که بیشتر از این نویسنده مطلب بخونم. به خصوص که مدتها بود فقط از نویسندههای خارجی خونده بودم و هیچ اطلاعاتی از نویسندگان جدیدتر ایرانی نداشتم. دلیل انتخاب کافورپوش برای من همین بود. قلم نویسنده واقعا شیرین بود ولی من در جاهای زیادی از کتاب واقعا خسته شده بودم و دیگه تمایلی به ادامهی داستان نداشتم.
تو این کتاب داستان با گفتگوهای درونی و کشمکشهایی شکل میگیره که درون راوی اتفاق میفته و مجزاست از اتفاقات بیرونی. این مضمون میتونه شمشیر دولبه باشه: میتونه از طرفی جذاب و روانشناسانه باشه، از طرفی دیگه خطر خستهکننده شدن رو داره. من فکر میکنم که کافورپوش روی این لبه حرکت میکرد. گاهی به سمت جذابیت روانشناسانه متمایل میشد و گاهی هم میفتاد به سمت خستهکنندگی.
من اگر بخوام به کسی کتاب هدیه بدم یا کتابی پیشنهاد بدم، به هیچ عنوان به کافورپوش فکر هم نمیکنم. ولی اگر کسی ازم درمورد نویسندگان جدیدتر ایرانی بپرسه، حتما به عالیه عطایی و کتاب حاضر اشاره میکنم. خودم هم شخصا هم که نوشتههای این نویسنده رو باز هم دنبال کنم و به نظرم حرفی برای گفتن داره.
به معنای واقعی ناامیدکننده بود. تم داستان که کپی است از فضاهای غزاله علیزاده و بداعتی ندارد. در اجرا هم غیر از پوشاندن ضعف در داستانگویی با زبان شاعرانه چیز دیگری وجود ندارد. ساختار رمان سست است. عطایی در این کتاب که گویا قبل از چشم سگ چاپ کرده بسیار مبتدی بوده. اشکالی که در چشم سگ نیز دارد و نمیتواند جز با سوژه چیز دیگری به آدم منتقل کند.
http://sarbook.com/product/324865 کتاب «کافورپوش» اثر عالیه عطایی است. در این کتاب داستان فردی به نام مانی روایت میشود که در جستجوی خواهر دوقلوی خود رفعت است که او را در زندگیاش گم کرده است.در این رمان، نویسنده علاوه بر روایت کشمکشهای درونی شخصیت اصلی، سعی کرده است مصائب و شرایط پیرامونی وی را نیز روایت نماید و این عامل مهم هم سبب تنوع در روایت داستان گردیده است(که مخاطب را دلسرد از دنبالکردن ادامه رمان نمیکند) و هم تعادل زیبای در داستان به وجود آورده است. یکی از مسائل مهمی که نویسنده سعی کرده است در رمان «کافورپوش» به آن بپردازد مسئله مهم «بحران هویت» است که یکی از مضامین مهم اثر را به خود اختصاص داده است.
"اشتباه میکنی. اصالت در محیط معنا دارد. اصالتی که گم شود هویتت را هم به بازی میگیرد و کم کم خودت را گم میکنی و از یاد میبری." داستان بحران هویت و اصالت و جاگذاشتن بخشی از وجودت در گذشته... اوایل داستان کمی پیش بردنش سخت بود ولی از یه جایی انگار جذبم کرد... جذب به معنای واقعی. داستان بخش های سورپرایزکننده زیاد داره از اواسط به بعد و برای من این موضوع به خودی خود جذابه. روایتش کلا تو ذهن کاراکتر اصلیه و مونولوگ محوره و خود این ذهن پریشون پیرنک داستان رو شکل میده. "این یک روز اضافی اش برای این بود که به این جا برسم و تو را پیدا کنم.بلندشو کافورپوشم! بلند شو نگاه کن."
. از سبک جدید کارش خوشم اومد اما به نظرم میتونست این ایده قوی تر پیاده بشه.به نظرم با توجه به اینکه اولین رمان نویسنده بود و سبک سختی هم انتخاب کرده بود میشه گفت کتاب خوبیه هرچند که از چیزهایی زیادی برای ادامه دادن سبک و زبان راوی تا آخر کتاب استفاده کرده بود که شاید واقعا نیازی هم نبوده.. .در هر صورت اگر دنبال خوندن کتاب از نویسنده های ایرانی با سبک متفاوتی از روایت هستید پیشنهاد میشه.
آدمهایی که خودشان می آیند که نمی روند. آنهایی می روند که به زور بیایند....توی هیچ کتابی ننوشته اند که وقتی بفهمی میتوانستی با حضور دیگری کامل باشی ولی نیستی چه دردی دارد! واکسنش نیست ! درمانش را هنوز کشف نکرده اند....
کافورپوش دومین کتابی بود که از خانم عالیه عطایی میخوندم، کتاب توسط نشر چشمه منتشر شده بود، کیفیت چاپ و صفحه ارایی و حروف چینی بسیار ضعیف و مبتدیانه بود. داستان در مورد مهندس جوانی به نام مانی هست، که همراه نامادری و برادر خوانده اش، پدرش و خواهر دوقلویش زندگی میکند و با دختری به نام نگین که از بچه های دانشگاهشان هست ازدواج کرده غالب داستان تصویرهای ذهنی مانی هست، گفتگوهای ذهنی او، در جست و جوی آبجی گم شده اش میگردد وکم کم با شخصیتاو و مشکلاتش آشنا میشویم، کمی خواندن داستان برای عموم شاید خسته کننده و زننده باشد، خصوصا در فصل دوم کتاب که شاهد گفتگوهای درونی بیشتری از مانی هستیم، نوبسنده در فصل پایانی گره های داستانی را باز میکند و ارزش کتاب را بالا میبرد در غیر اینصورت با یک اثر ضعیف و مبتدیانه طرف میبودیم. شخصیتهای داستان جز مانی، لنگ میزنن و به درستی چرایی و نحوه عملکردشان و شخصیتشان برایمان تا انتها آشکار نمیشود، که از نقاط ضعف داستان هست هرچه مانی کامل و تکمیل هست برعکس نگین، یعقوب، ملوس، بابک، ساناز، آقاجون ناقص و ابتر هستند. امتیاز من به این اثر خانم علایی ۳ خواهد بود
تا بیست خط مانده به پایان کتاب نمیدانم چرا اسم کتاب کافور پوش است ،دلم میخاست بیشتر بدانیم اون شهر و روستا کجاست و جایی در جغرافیای واقعی هم باشند ، یک جا میگفت این زمین ها از کم توجهی به بی نیازی رسیده اند و من یاد ادمها افتادم بجای زمین ها،.و جایی گفت هر نویسنده ای وقتی ادم هاش رو می نویسه از کسی خالی میشه ،کسی از درونش میره و این میتونه ادم رو به نابودی بکشونه ....... همین دو تیکه انقدری هست که ارزش خوندن رو داشته باشه کتابت عالیه جان.
Questo è un libro sulla confusione dell'uomo nella sua identità, tra ciò che è e ciò che piace alla società. L'autore ha espresso bene ciò che ha toccato nella società, considerando le limitazioni che il suo Paese ha posto alle opere letterarie. Anche se ha molto mistero e ironia. Leggi il libro per comprendere il carattere e l'atmosfera dell'ambiente che l'autore ha raffigurato.