آهسته از عکس خارج می شوی و با چتر از کنار عکاس می گذری . پرنده ها از دیوار خرابه های عکس پرواز می کنند . تو در عکس نیستی ، عروسکت نیست ، پرنده ها نیستند ، من هم نیستم ! در عکس هنوز باران می بارد بر خرابه های شهر . ما در عکس ، زیر باران گم شده ایم !
***
پیش درآمد یك كتاب جنگ زده
اولین بار كه مادرم از دور صدایم زد، احساس كردم دارم از كودكی فاصله میگیرم. هراسان شدم و نام دیگری برای خودم انتخاب كردم. بعدها هركس صدایم میزد، نشنیده میگرفتم و میرفتم گوشهای كز میكردم و با خودم حرفام میشد؛ حرفهایی كه نمیشد به هركس گفت، حتا به آینه كه پُر بود از تنهایی ام! وقتی با آدمهای دوروبرت احساس غریبی میكنی، وقتی دلات نمیخواهد از كودكیات فاصله بگیری، دنبال كسی یا چیزی در خودت میگردی كه زبان همهی اشیاء و عناصر جهان را بفهمد. دوست داری فقط فكر كنی و او فكرهایت را حرف بزند. با درخت حرف میزدم، با ماه و حتا با پرندههایی كه دور فكرم میچرخیدند. گاهی وقتها پُر از كلمه میشدم. به اشیاء نگاه میكردم، انگار با من حرف میزدند و من ناچار سكوت میكردم و سكوت اوقاتام را مینوشت. خیال میكردم اگر آن حرفها نوشته نشوند از فكرم فرار میكنند و طعمهی كلاغها میشوند تا غارغارشان كنند. و همین بود كه از غارغار كلاغها بدم میآمد. امّا ناگهان غارغار كلاغها به صدای هواپیماهای جنگی تبدیل شد و همهی فكرهایم به هم ریخت. ما كودكانی بودیم كه زمین را شبیه سیبی بر شاخهای دور فرض میكردیم و همیشه منتظر افتادن اتفاقهای شیرین بودیم، امّا به جای اتفاقهای شیرین، ناگهان بمب از آسمان پایین افتاد و زمین به تلخی دور خودش گیج رفت! ....