به همه چیز میتوانم فکر کنم جز این که یتیم شدهایم. چگونه میتوانم باور کنم که خوشبختیمان در اثر بیمبالاتی یک رانندهی خوابآلود اتوبوس تبدیل به مصیبت و بدبختی شده باشد؟ این اتفاقات فقط در ستونهای حوادث روزنامه باورکردنی است و پذیرفتن این که ما نیز جزو آن دسته افراد مصیبت دیده قرار گرفتهایم، برایم قابل پذیرش نیست. هنوز دوست دارم به گذشته فکر کنم...
در ۲۳ خرداد ماه ۱۳۳۱ در تهران دیده به جهان گشودند. اولین قطعه ادبیشان به نام دلم برای پروانه میسوزد را در ۹ سالگی نوشتند. در سال ۱۳۴۷ ازدواج نمودند و حاصل ازدواجشان دو فرزند به نامهای بابک و بهارک شد. سه سال مشغول به فراگیری علوم دینی در حوزه علمیه آب منگل در کرج شدند. با پشتکار و علاقهای که به خواندن و نوشتن کتاب داشتند اولین کتاب خود را با عنوان بازگشت به خوشبختی منتشر کردند.
شايد خيلي ها خجالت بکشن که بگن فهيمه رحيمي خوندن. کتابهايي درباره عشق و عاشقي، با داستان هاي خيلي ساده. اما اگه يه نگاهي به فيلم هاي هاليوود بکنين، ميبينين خيلي هاشون يه همچين داستان هايي دارن؛ اما همه با افتخار ميگن ما فلان فيلم رو ديديم. فهيمه رحيمي نويسنده درجه يکي نيست. شايد ذهن ساده اي براي داستان پردازي داره. اما اگه کتابي ازش خونديد، خجالت رو کنار بذاريد، و يه کم به نحوه ي توصيف کردن هاش فکر کنيد، ميبينيد که شايد داستان پرداز خوبي نباشه، اما ذهن خوبي براي نوشتن داره. من شايد بيشتر از ده-دوازده سال پيش چندتا از کتاب هاش رو خوندم. و هنوز حس خوبي که اون موقع بهم دادن رو يادمه.
اولین و آخرین کتابی که از فهیمه رحیمی خوندم ان هم در سن سی و دو سالگی! با حفظ احترام به خانم رحیمی،کلا فکر کنم کتابهای فهیمه رحیمی برای 16-17 ساله ها جذابه! شنیده بودم بهترین کتاب خانم رحیمی اتوبوس هست.
امروز در خبرگذاری بی بی سی خواندم که فهیمه رحیمی دیروز 28 مرداد 92 درگذشت. وقتی 12-13 ساله بودم این کتاب را با عنوان یک داستان عشقی خیلی بی نظیر! از یکی از دوستانم در مدرسه گرفتم و خواندم. همان زمان هم بسیار پشیمان شدم از اینکه زمانی را برای خواندن این کتاب گذاشته بودم...
از سری کتاب هایی که با روزنامه جلدش می کردیم و زیر نیمکت های مدرسه دست به دست می چرخید؛ چه محدودیت های مزخرفی! از چه چیزهایی ما را می ترساندند!
اما ما دخترهای دبیرستانی ایی بودیم که از هر کتابی منع می شدیم دزدکی به سراغش می رفتیم و در یک فعالیت زیرزمینی به دست همه ی بچه ها می رساندیم! فهیمه رحیمی و کتاب هایش هم همیشه ممنوع بود و ما باید حتما می خواندیمش؛ کاش از سعدی و حافظ و مولانا منعمان می کردند تا دزدکی به سراغشان می رفتیم، تا از بر شویم... کاش...
اما من خواندن همین عامه پسندها را هم دوست داشتم که تنها کتاب هایی بود که در دسترس بود و ما لاجرعه سر می کشیدیم شان و اتوبوس را بیشتر از همه آثارعامه پسند ایرانی ای که خوانده بودم.
چرا انقدر نظرات منفی گذاشتین؟ کتاب اتوبوس اتفاقا یک رمان ایرانی حوب هستش، شاید در سطح عالی نه ولی واقعا ارزش خوندن رو داره، مخصوصا کسایی که پدر و مادرشون یا یک عزیز رو از دست دادن. من تصادفی یک پاراگراف از متن کتاب رو در اختیارتون قرار میدم : نه! دیدن خزان از پشت پنجره زیباست. من زندگی را دوست دارم و خواهان آن هستم. دوست دارم کتاب جانشیفته¹ را بخوانم و شاخهگلی را که منصور لای آن گذاشته بو کنم. رنگ سبز بهار مرا به نشاط میآورد و این نبض کُند مرا به تپش میآورد. میخواهم زنده بمانم، آنقدر که او بیاید.
1: کتاب جانشیفته اثر نویسندهی فرانسوی رومن رولان .
متأسفانه اون سالی که خوندمش بسیاردوستش داشتم و برای همین نمیتونم کمتر از 3ستاره بهش بدم! برعکس هرچی به آثار نسرین ثامنی هنوز احساس خوب دارم و می تونم خودم رو بابت خوندنشون سرزنش نکنم، آثار این نویسنده رو نمی پسندم همة اینها سلیقة شخصیه و مطمئناً این کتابا، با نویسندههای گوناگون، طرفدارای خودشون رو دارن
بنظرم کتاب خوبی بود، گاهی وقتا لازمه در مورد یه سری شخصیت ها بخونیم که سرشار از مهربانی و خوبی هستند و باخواندن اون کمی به شناخت خودمون پی ببریم، البته این نظر منه
در مورد هر کتابی مهمه که اون رو در چه سن، زمان و شرایطی خوندی. به نظرم این دسته از کتاب ها برای بازه سنی خوبه که اونقدر بزرگ شدی که معنی یک عشق ساده و بی آلایش رو درک کنی و مهمتر از اون حس میکنی تجربه اش کردی و از اون طرف هم هنوز اونقدر تجربه نداری که بدونی بیشتر آدمها خیلی هم ساده و پاک نیستن. اگه در موقعیتی غیر آین خونده بشن لذت زیادی هم نمیدن بهتون.