آبان است. از هر گوشهٔ شهر، بوی بنزین و آسفالت سوخته میآید. بازار، مثل همیشه، زودتر این بو به مشامش رسیده است. بعضی کرکرهٔ مغازه را پایین دادهاند و بعضی دیگر اهمیتی نمیدهند. تکیه دولت اما، امروز قیامت است. کوچهای بنبست در بازار قدیمی تهران که روزگاری نه چندان دور، میزبان باشکوهترین نمایشها و تعزیهها و مراسم بوده است. رستگاری در تکیه دولت، دومین رمان امیر حسین شربیانی است. داستان، روایتی متقاطع و پرهیجان از سرگذشت یازده شخصیت متفاوت است که از قضا، امروز گذر همهشان به کوچهٔ تکیه دولت افتاده است. تهران ملتهب است و مردم در خیابانها فریاد میکشند. آتشنشانی که ترس از شعله دارد، عطرفروشی که چند ماه است بویاییاش را بر اثر شوکی روحی از دست داده است، مردی که فکر میکند حافظهٔ بازار است و باید ماجراهای آن را بنویسد، دختری باستانشناسی که به دنبال کشفی بزرگ در مسجدی قدیمی در بازار است، پلیسی که زنش تا چند ساعت دیگر وضع حمل خواهد کرد اما، او ماموریت دارد با لباس شخصی در کوچهها بچرخد و اوضاع بازار را زیر نظر داشته باشد. ظهر سردی است و هر کدام از این یازده تن، رستگاری شخصی خود را به نوعی در این میانهٔ پرالتهاب و دمکرده از بوی بنزین و خون، جستوجو میکند در این کوچه که روزگاری عروس تهران بوده است.
نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم! ۱۱ شخصیت رو روایت میکرد، و این ۱۱ شخصیت برای کتابی با چنین قطری کمی زیادیه و نمیشه از هم تفکیکشون کرد! بنظرم اگه اتفاقی برای جامعهای میفته، در صورتیکه توانایی بازگوی اون اتفاق رو داریم، به خوبی بازگوش کنیم! اما اگه تواناییِ بازگو کردنِ اتفاقات رو نداشتیم... پس! ازش نگیم! شاید قلب یک جامعه بشکنه!... شاید حق جامعه نادیده گرفته بشه... بهتره سکوت کنیم، و در صورتِ توانایی ازش بگیم. فرع مهم نیست، و از اصل غافل نشیم! درواقع با چنین ادبیات و سبکی نتونستم ارتباط برقرار کنم و از طرفی کمی احساس کردم، لحنِ بازاری داشت این خودش یه پوینت مثبت برای حس کردنِ بازار و بازاریه! احساسات جالب و به خوبی بیان میشد! اما نقطهٔ ضعفِ داستان برای من، تعداد شخصیتها، ناتوانی در تفکیک کردنِ هر کاراکتر و قاطی کردنِ اتفاقات بود، رها کردنِ نصفهنیمه هر کتاب برای من سخته، شاید فرداهای آینده خوندمش، شاید هم نخوندمش... اما ایده رو دوست داشتم، دوست داشتم بهتر میبود، من عاشق ماجراهای سیاسی، جامعه های دیده نشده و داستانهای متفاوتم، به دلیلِ روحیهٔ ماجراجویی و آرومی که دارم، دوست دارم تحلیل کنم، فکر کنم، بررسی کنم، پازل حل کنم و ارتباط برقرار کنم، اما نتونستم...
داستان کتاب در مورد ۱۱ تا شخصیت مختلفه که سرنوشتون تو یک روز توی بن بست تکیه دولت به هم گره میخوره. همچنین، تو بحبوحه آبان ۹۸ و روزهای اعتراضات اتفاق میوفته
هر کدوم از شخصیتهای این کتاب چالشهای شخصی خودشون رو دارن. چالشها و مشکلاتی که در نهایت باعث میشه راهشون به کوچه تکیه دولت بیفته و روی سرنوشت همدیگه تاثیر بذارن. درواقع چیزی که تو این کتاب میبینیم همینه که چطور دومینو وار و به شکل باورنکردنیای، میتونیم روی زندگی همدیگه تاثیرات بزرگی داشته باشیم
من خوشم اومد به چند دلیل. اولا این که شخصیت پردازی خوبی داره. آدمای داستان و دغدغههاشون برام واقعی و قابل درک بود و صرفا یه سری کپی تو خالی از همدیگه نیستن. این باعث میشه واقعا هر کدوم برات اهمیت پیدا کنن و بخوای بدونی قراره چه اتفاقی براشون بیوفته
دوما این که، زاویه دید داستان بین این ۱۱ تا شخصیت جابجا میشه و نکته مثبت اینجاست که با این تغییر زاویه دید، لحن روایت داستان هم تغییر میکنه. وقتی میریم روی زهرا، لحن متن لاتی میشه. وقتی میریم روی بابک، اتو کشیده میشه. وقتی میریم روی علی پرفیوم، رمانتیک و شاعرانه میشه. این خیلی نکته مهمیه توی رمانهایی که چند تا زاویه دید دارن
فضاسازیش هم خوبه. از اونجایی که خود نویسنده با محیط بازار آشنایی کامل داره، خیلی خوب تونسته دنیای داستانش رو به تصویر بکشه. طوری که حتی اگه حتی یه بار هم از بازار تهران رد شده باشین به خوبی میتونین محیط داستان رو تصور کنین
در کل من دوست داشتم کتاب رو. یه چیزی که برام به شدت اهمیت داشت این بود که از اونجایی که اتفاقات داستان تو آبان ۹۸ اتفاق میوفته، برام مهم بود که نویسنده مسئولانه به اون روزها اشاره کرده باشه. نه جهت دار :) که خوشبختانه اینطور نشد و جهت دار نبود
راستش نمیدونم چرا انقدر نسبت به کتاب تالیفی و نویسندهی ایرانی گارد داریم. «سعادت در تکیهدولت» رو چهار روزه خوندم؛ اکثرا تو ساعت استراحت بین کار و وقت ناهار. فصلهای کوتاهی داره و اونقدری خوشخوان هست که بتونید مثل من با تمرکز کم هم در طول روز چند صفحهای ازش بخونید.
داستان دربارهی ۱۱ شخصیت متفاوت و از همه مهمتر «۱۱ طیف مختلف جامعه» روایت میشه که هر شخصیت به دلیلی گذرش به کوچهی معروف و قدیمیِ تکیهدولت میرسه؛ کوچهای که روزگاری عروس تهران بوده.
چیزی که ذهن من و به خودش مشغول کرده اینه که چهقدر زندگی ��مهمون ممکنه به هم متصل باشه بدون اینکه حتی همدیگر رو بشناسیم و اسم هم رو بدونیم. به نظر من این بزرگترین تلنگر و یادآوری نویسندهی کتابه که من رو خیلی تحت تاثیر قرار داد.
اطلاعات کامل نویسنده از بازار تهران، مکانی که داستان در اون اتفاق میفته، یکی از نقاط مثبت و قوی کتابه.
دیالوگهای عاشقانهی کتاب کمی تکراری و کلیشهای بود که من نپسندیدم.
و در آخر، اگر همچنان میل به خوندن کتاب تالیفی دارید و حال و هوای بازار تهران، پانزده خرداد و شلوغی و همهمهش رو میپسندید، این کتاب میتونه گزینهی خوبی براتون باشه.
گاهی در مورد یه کتاب تنها می تونم چند جمله بگم ولی گاهی هم خیلی زیاد می تونم وراجی کنم الان فقط حالت اول برام تداعی شده کتاب شخصیت پردازی هایی داشت که بسیار دوست داشتم ولذت می بردم و این از نظر من توانایی نویسنده رو نشون میده ولی پیرنگ داستانی درست به دل نمینشست.. باید بعضی از جاهایش تغیر می کرد و شخصیت ها بیشتر درگیر میشدن و نقشی فرای تاثیر گذاری ساده می داشتن… خیلی در مورد شخصیت ها توضیح داده میشد.. در مورد درگیری هاشون. اخلاقشون و دغدغه هاشون.. بیماری ها و حسرت های درونیشون و این جای ستایش داره… ولی در متصل کردن هر کدوم این شخصیت ها به بدنه اصلی داستان و حتی شخصیت اصلی یعنی بابک و دغدغه هایش ضعیف عمل شده بود…
این رمان عصبیام کرده. این حد احمق فرض کردن مخاطب عصبیام کرده و این که با چپاندن یک رخداد سیاسی و قیکردن بازار و آتش و دود بشود رمان سیاسی و تاریخی نوشت بیسوادی محض میخواهد که در رمان خروار خروار وجود دارد. فقط خوشحالم که این سالهای غیرت و حسرت ادبیات ایران حتما فراموش میشوند و این دست رمانها به فنا میروند.