What do you think?


Mierea și amarul
O cultură care te obligă la tăcere.
În acest roman urmărim căsătoria impusă a unui cuplu în care compromisurile și tristețea au dus la apariția remușcărilor, a unor acte de lașitate și, inevitabil, la eșecuri. Cei doi se agață de nefericirea lor și se hrănesc cu ea, parcă pentru a se pedepsi. Iar tânăra lor fiică, poetă, ține un jurnal în care se ascunde drama multor femei, victime ale unei tradiții și societăți care obligă la tăcere.
Odată cu retrăirea momentelor care le-au marcat, cândva, viața, asistăm treptat la recuperarea destinului acestei familii dezbinate și ni se dezvăluie foarte subtil tragedia care i-a distrus nucleul.
Speranța vindecării stă într-un sărman imigrant, care, cu multă blândețe și bunătate, are grijă de ceea ce a mai rămas din această familie, readucând armonia. El e mierea (sau balsamul) care înmoaie amărăciunea celor înșelați de soartă.
În acest roman urmărim căsătoria impusă a unui cuplu în care compromisurile și tristețea au dus la apariția remușcărilor, a unor acte de lașitate și, inevitabil, la eșecuri. Cei doi se agață de nefericirea lor și se hrănesc cu ea, parcă pentru a se pedepsi. Iar tânăra lor fiică, poetă, ține un jurnal în care se ascunde drama multor femei, victime ale unei tradiții și societăți care obligă la tăcere.
Odată cu retrăirea momentelor care le-au marcat, cândva, viața, asistăm treptat la recuperarea destinului acestei familii dezbinate și ni se dezvăluie foarte subtil tragedia care i-a distrus nucleul.
Speranța vindecării stă într-un sărman imigrant, care, cu multă blândețe și bunătate, are grijă de ceea ce a mai rămas din această familie, readucând armonia. El e mierea (sau balsamul) care înmoaie amărăciunea celor înșelați de soartă.
224 pages, Paperback
Published March 12, 2024
About the author
Tahar Ben Jelloun
252 books2,281 followersTahar Ben Jelloun (Arabic: الطاهر بن جلون) is a Moroccan writer. The entirety of his work is written in French, although his first language is Arabic. He became known for his 1985 novel L’Enfant de Sable (The Sand Child). Today he lives in Paris and continues to write. He has been short-listed for the Nobel Prize in Literature.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 147 reviews
November 19, 2022
شتک زدهاست به خورشید، خونِ بسیاران
عسل و حنظل داستانی ایست از طاهر بن جلون ، نویسنده مراکشی . او در داستان کم حجم خود ، خواننده را با فرهنگ ، سنن و اجتماع مراکش آشنا کرده و به موضوعات مهم دیگری مانند رابطه پدر و مادر با فرزندان ، شکاف فرهنگی ، تبعیض نژادی ، فساد اداری و البته تجاوز و پایمال شدن حق زنان هم پرداخته است .
آنچه در طنجه و مراکش و داستان نویسنده گذشته تفاوت چندانی با یک داستان کلاسیک غرب آسیا و شمال آفریقا و یا حتی دورتر در هند و پاکستان ندارد ، طاهر بن جلون از تجاوز استفاده کرده و پایمال شدن حقوق زنان را به زبانی بلند و رسا فریاد زده ، نویسنده گذشته مراکش و طنجه را بهتر می دانسته
از نگاه او زنان گویا به عقب رانده شده و بیشتر برقع می پوشند ، یکی از شخصیتهای داستان برقع رانوعی از مد می داند : فکر می کنم مده ، تموم
زنا
برقع می پوشن ، به همه می آد ، از مامان گرفته تا بدکاره
یا در جایی دیگر هنگام ازدواج مادر به دختر همان حرفهایی را تکرار می کند که پیش تر مادر و مادر بزرگش گفته اند :
نویسنده نگاهی انتقادی به فضای سیاسی مراکش ( احتمالا زمان ملک حسن دوم ) دارد :
سفر چرا ؟ بمان و پس بگیر
زندگی جوانان در چنین جامعه ای نه تنها شیرینی عسل را ندارد بلکه طعم تلخ حنظل را دارد ، آنان که می مانند زندگی محقر و ویرانی دارند که گویی جلوی سگ انداخته شده و آنانی که می روند و زادگاهشان را که با شهروندانش چندان مهربان نبوده ترک می کنند همواره دل در مهر آن دارند ، هر جا که بروند ریشه ها دنبالشان می آیند و هرگز رهایشان نمی کنند .
از نگاه نویسنده جوانان مراکشی هنوز اهل مبارزه ، اهل ماندن و پس گرفتن نشده اند ، زیستن در جامعه ای فاسد آنان را بی اعتنا ساخته .
نشر برج در معرفی کتاب عسل را آن بخشهایی از رمان دانسته که سخن از طنجهی سالهای پیش است که هنوز در فساد و تباهی گرفتار نشده و «حنظل»؛ این میوهی تلخ، استعارهای است از طنجهی گرفتار فساد . اما باید اعتراف کرد که کتاب هیچ طعم شیرینی ندارد . داستان زندگی مردمان این منطقه تنها حنظل بوده و هست .
عسل و حنظل داستانی ایست از طاهر بن جلون ، نویسنده مراکشی . او در داستان کم حجم خود ، خواننده را با فرهنگ ، سنن و اجتماع مراکش آشنا کرده و به موضوعات مهم دیگری مانند رابطه پدر و مادر با فرزندان ، شکاف فرهنگی ، تبعیض نژادی ، فساد اداری و البته تجاوز و پایمال شدن حق زنان هم پرداخته است .
آنچه در طنجه و مراکش و داستان نویسنده گذشته تفاوت چندانی با یک داستان کلاسیک غرب آسیا و شمال آفریقا و یا حتی دورتر در هند و پاکستان ندارد ، طاهر بن جلون از تجاوز استفاده کرده و پایمال شدن حقوق زنان را به زبانی بلند و رسا فریاد زده ، نویسنده گذشته مراکش و طنجه را بهتر می دانسته
از نگاه او زنان گویا به عقب رانده شده و بیشتر برقع می پوشند ، یکی از شخصیتهای داستان برقع رانوعی از مد می داند : فکر می کنم مده ، تموم
زنا
برقع می پوشن ، به همه می آد ، از مامان گرفته تا بدکاره
یا در جایی دیگر هنگام ازدواج مادر به دختر همان حرفهایی را تکرار می کند که پیش تر مادر و مادر بزرگش گفته اند :
خودت می دونی که توی این کشور زن حق و حقوقی نداره ، خودش باید گلیمشو از آب بیرون بکشه و با چیزی که زندگی بهش می ده از پس خودش بربیاد
نویسنده نگاهی انتقادی به فضای سیاسی مراکش ( احتمالا زمان ملک حسن دوم ) دارد :
اینا هیولاهایی ان که هر کاری بخوان می کنن و کشور وملک خصوصی خودشون می دونن . یه روز ، این دیکتاتور متکبر و بی مایه از کار بی کار میشه ، چون به قدر کفایت خدمت کرده و جاشو یه آدم مکارتر و شیطون صفت تر از اون می گیره .
سفر چرا ؟ بمان و پس بگیر
زندگی جوانان در چنین جامعه ای نه تنها شیرینی عسل را ندارد بلکه طعم تلخ حنظل را دارد ، آنان که می مانند زندگی محقر و ویرانی دارند که گویی جلوی سگ انداخته شده و آنانی که می روند و زادگاهشان را که با شهروندانش چندان مهربان نبوده ترک می کنند همواره دل در مهر آن دارند ، هر جا که بروند ریشه ها دنبالشان می آیند و هرگز رهایشان نمی کنند .
از نگاه نویسنده جوانان مراکشی هنوز اهل مبارزه ، اهل ماندن و پس گرفتن نشده اند ، زیستن در جامعه ای فاسد آنان را بی اعتنا ساخته .
نشر برج در معرفی کتاب عسل را آن بخشهایی از رمان دانسته که سخن از طنجهی سالهای پیش است که هنوز در فساد و تباهی گرفتار نشده و «حنظل»؛ این میوهی تلخ، استعارهای است از طنجهی گرفتار فساد . اما باید اعتراف کرد که کتاب هیچ طعم شیرینی ندارد . داستان زندگی مردمان این منطقه تنها حنظل بوده و هست .
March 20, 2025
«در هر مردی متجاوزی رو میبینم، در هر دختر جوانی خشونتی که از سر گذرونده. در نظر من آدم خوب وجود نداره. دنیا رو خاکستری و سیاه میبینم، هیچ نوری در انتهای این تونلی که درونش قدم میزنم وجود نداره.»
زیاد نظر نمی دم و کارم توش خوب نیست ولی خب درباره این کتاب :
چقدر دوستش داشتم و چقدر زیاد ناراحتم کرد.
قطعا یکی از آثار ادبیات عربه که قراره یادم بمونه.
به دلیل این جغرافیای تقریبا مشترک احتمالا خیلی جاها بتونید با نویسنده همدردی کنید و عمیقا درکش کنید.
این یه روایته دنبال پایانش نباشید.
زیاد نظر نمی دم و کارم توش خوب نیست ولی خب درباره این کتاب :
چقدر دوستش داشتم و چقدر زیاد ناراحتم کرد.
قطعا یکی از آثار ادبیات عربه که قراره یادم بمونه.
به دلیل این جغرافیای تقریبا مشترک احتمالا خیلی جاها بتونید با نویسنده همدردی کنید و عمیقا درکش کنید.
این یه روایته دنبال پایانش نباشید.
June 25, 2023
*خطر اسپویل قسمتی از داستان*
عسل و حنظل، داستان یک مرد و زنه که در مراکش مذهبی به طور سنتی ازدواج کردن، درگیر فساد حاکم بر تمام ارکان کشور شدن، بچه دار شدن، با هم به مشکل خوردن، مصیبتی بر سرشون اومد و پس از اون فقط با هم در یک خونه بودن. نقطهی عطف این کتاب همین مصیبت هست، دختر این مرد و زن شاعره و مردی به بهانهی چاپ اشعارش اون رو به خونهش میکشه و بهش تجاوز میکنه و این دختر تنها دختری نیست که این بلا سرش اومده، دختر توان تحمل این اتفاق رو نداره و خودش رو میکشه و بعد از این مصیبته که همه چیز بدتر از بدتر میشه برای این خانواده. نویسنده از مشکلات زنان، فساد، تجاوز، مشکلات جوانان و مسائلی از این قبیل صحبت میکنه. زبان کتاب خیلی روان و شیواست اما آنچنان داستان و روایت سنگین و عمیقی نداره هرچند دل نشینه.ه
عسل و حنظل، داستان یک مرد و زنه که در مراکش مذهبی به طور سنتی ازدواج کردن، درگیر فساد حاکم بر تمام ارکان کشور شدن، بچه دار شدن، با هم به مشکل خوردن، مصیبتی بر سرشون اومد و پس از اون فقط با هم در یک خونه بودن. نقطهی عطف این کتاب همین مصیبت هست، دختر این مرد و زن شاعره و مردی به بهانهی چاپ اشعارش اون رو به خونهش میکشه و بهش تجاوز میکنه و این دختر تنها دختری نیست که این بلا سرش اومده، دختر توان تحمل این اتفاق رو نداره و خودش رو میکشه و بعد از این مصیبته که همه چیز بدتر از بدتر میشه برای این خانواده. نویسنده از مشکلات زنان، فساد، تجاوز، مشکلات جوانان و مسائلی از این قبیل صحبت میکنه. زبان کتاب خیلی روان و شیواست اما آنچنان داستان و روایت سنگین و عمیقی نداره هرچند دل نشینه.ه
May 18, 2022
در مورد تک تک شخصیتها کلی حرف تو سرم هست ولی نمیتونم به زبون بیارمشون، سختمه (نمیدونم چرا؟!)! مادری که جامعه مذهبی و سنتی تربیتش کرده و نمیتونه احساساتش رو بیان کنه، پدری که در سیستم فاسد جامعه حل میشه، دختری که قربانی رفتار جامعه و آبروی خانوادگی میشه، پسری که با فرهنگ غلط جامعه داره دست و پنجه نرم میکنه و فرزند دیگری که از کشور و وطنش مهاجرت میکنه تا به آرامش برسه! همینقدر تلخ و همینقدر مشابه یک خانواده ایرانی!
و چقدر نویسنده قلم قویای داشت.
و چقدر نویسنده قلم قویای داشت.
November 20, 2021
اولین اثری بود که از طاهر بن جلون میخواندم. قصه را بسیار دوست داشتم. تنوع راویان به زیبایی این قصهی پرغصه افزوده بود!
خواننده ایرانی ( و به طور کلی احتمالا خواننده اهل خاورمیانه ) با مطالعهی این کتاب به شدت احساس قرابت فرهنگی با مراکش خواهد کرد...
حتما مطالعهی این کتاب را توصیه میکنم. حتی به نظرم برای شروع مطالعهی ادبیات عرب هم میتواند مفید و مناسب باشد!
ترجمهی آقای شجاعی هم کمنظیر بود! بسیار لذت بردم. از نشر برج هم سپاسگزارم بابت نشر این اثر.
خواننده ایرانی ( و به طور کلی احتمالا خواننده اهل خاورمیانه ) با مطالعهی این کتاب به شدت احساس قرابت فرهنگی با مراکش خواهد کرد...
حتما مطالعهی این کتاب را توصیه میکنم. حتی به نظرم برای شروع مطالعهی ادبیات عرب هم میتواند مفید و مناسب باشد!
ترجمهی آقای شجاعی هم کمنظیر بود! بسیار لذت بردم. از نشر برج هم سپاسگزارم بابت نشر این اثر.
March 2, 2022
اولین مواجهه من با ادبیات عرب.
یه کتاب خوب ولی متوسط. داستان زیبا روایت شده ولی درونمایهی خیلی قوی نداره. قابل حدسه.
در کل نوع روایتش هم برام جدید نبود ولی خب کتاب رو دوست دلشتم.
چون احتمالا درد مشترک تموم مسلمونهارو بازگو کرده
یه کتاب خوب ولی متوسط. داستان زیبا روایت شده ولی درونمایهی خیلی قوی نداره. قابل حدسه.
در کل نوع روایتش هم برام جدید نبود ولی خب کتاب رو دوست دلشتم.
چون احتمالا درد مشترک تموم مسلمونهارو بازگو کرده
July 25, 2023
انگار که داشتم یک رمان با فکر و سبک زندگی ایرانی میخوندم😅
همش بدبختی 😂
همش بدبختی 😂
June 12, 2026
عاشق ادبیات عربم. واقعا فوق العاده ست. نوشته هاشون قلب آدمو لمس میکنه همیشه. این اولین باری بود که از ادبیات مراکش میخوندم. خیلی جالب بود که دغدغه هاشون شبیه آدمهای توی خاورمیانه بود. توی روزهای خیلی بد و با حال خراب خوندمش. داستانش با اینکه غمگین بود ولی خب منم غم داشتم و حس میکردم یه کسی هم دردمه. غم من از بی عدالتی بود، از دنیایی که آدمهاش اجازه میدن اسراییلی وجود داشته باشه که داره هرروز هزارنفرو میکشه، غم کتاب هم همین بود و البته غمهای دیگه که اونا هم بازم مشترک بود و ترسهایی بود که من همیشه داشتم.💔
- خبرهای جهان عرب را دنبال نمیکنم. میدانم، مطمئنم چیز زیادی را از دست نمیدهم. عربها به جان یکدیگر افتادهاند، همدیگر را میدرند و مدام در دامهایی میافتند که آمریکاییها برایشان پهن کردهاند. فلسطین همین طور از دست رفت. مصر مانند یک کشتی است که ناخدای دیکتاتورش آن را از مسیر خارج کرده، آمریکاییها عربستان سعودی را غارت کردهاند، خود عربها آمریکاییها را راه دادهاند، و تروریسم خودش را اسلام جا میزند و هر روز همهگیرتر میشود.
زیرزمینِ ما آینهای بسیار قدیمی هست، آن را از بازار دستدومفروشیهای تطوان خریدهام. مال خانوادهای یهودی بود که ناگهان تصمیم میگیرند به آن سرزمین مهاجرت کنند. فروشنده داستانشان را برایم گفت. مراکش یهودیان خود را از دست داد و این فقدانی بزرگ است. کشور، سرزمین، خانهشان را ترک کردند تا زندگی خود را در حکومتی بسازند که استقبالی بسیار سرد از آنها کرد. وقتی به این قضیه فکر میکنم، غمگین میشوم از اینکه عضوی مهم از فرهنگ و میراثمان را قطع کرده اند
نزدیکش شدم و خواستم محبتی کرده باشم. اما واکنشی نشان نداد. انگارنهانگار. تهماندهی بویی از عطری زنانه روی گردنش حالم را به هم زد. آن شب اولین بار بود که به او گفتم ناتوان. هنوز جوان بود و سالم. اگر با من تحریک نمیشد برای این بود که عصرش را در آغوش کس دیگری گذرانده بود. دیگر توان نداشت، انرژی نداشت و مهمتر از اینها هوسی نداشت.
پدرم همیشه از رفتن به حج امتناع کرده است. مادرم اینطور نیست، بیشترِ رفقای حمامش به مکه رفتهاند. پدرم میگوید به این کار اعتقادی ندارد و علاوه بر این از سعودیها متنفر است. آدمهای خوشنامی نیستند، خصوصاً در طنجه. همه میدانند که تابستانها با کیفهای پر از دلار از راه میرسند و مردان و زنان را میخرند. کلی حرف پشت سرشان هست، اما کسی کاری با این نظام فحشا ندارد، اسمی از فحشا برده نمیشود.
لبخند میزنم، میخندم و حوصلهام سر میرود. دلم برای اتاقم، برای دفترم تنگ میشود. دلم برای تنهایی تنگ میشود. این آدمها نمیدانند تنهایی چه لذتی دارد، چقدر شیرین است؛ تنهاییای لطیف، شیرین، ارزشمند، آن تنهایی که درها را به روی عوالمی دیگر میگشاید.
مرد! مرد واقعی؟ یعنی چه؟ مرد یعنی پول داشتن؟
کار کشوری که بیشتر از مدرسه و بیمارستان مسجد میسازه، تمومه. چیز درستی ازش درنمیآد. میشه توی خونه نماز خوند. حتی میشه تو ذهن با خدا مناجات کرد. به مسجد نیازی نیست.
بهخاطر سعودیهاست. برای مسجد پول میدن، اما برای بیمارستان پولی نمیدن. اگه برای مدرسهها پولی خرج کنن، برای آموزش وهابیته. وهابیت متحجر و قهقرایی.
• نفت! آه، بدبختیِ این عربهاست. ای کاش زیرِ زمینهای مراکش هیچوقت نفتی پیدا نشود.
قتی جوان بودم، خیلی وقتها با رفقا از استرالیا حرف میزدیم. مهاجرت به دورترین کشور از مراکش. دورتررفتن برای ازیادبردن زادگاهی که با شهروندانش چندان مهربان نیست. اما هر کجا برویم، ریشهها دنبالمان میآیند و هرگز رهایمان نمیکنند. پس بهتر است استرالیا را از یاد ببریم و همراه جمعیت داد بزنیم «زنده باد مراکش!»
شاید چند عکس، متعلق به زمانهای بسیار دور که تازهعروس و تازهداماد، پدر و مادرمان، در آنها به زندگی لبخند میزدند. حس میکردم آن زمان حقیقت ندارد، هرگز وجود نداشته است.
- خبرهای جهان عرب را دنبال نمیکنم. میدانم، مطمئنم چیز زیادی را از دست نمیدهم. عربها به جان یکدیگر افتادهاند، همدیگر را میدرند و مدام در دامهایی میافتند که آمریکاییها برایشان پهن کردهاند. فلسطین همین طور از دست رفت. مصر مانند یک کشتی است که ناخدای دیکتاتورش آن را از مسیر خارج کرده، آمریکاییها عربستان سعودی را غارت کردهاند، خود عربها آمریکاییها را راه دادهاند، و تروریسم خودش را اسلام جا میزند و هر روز همهگیرتر میشود.
زیرزمینِ ما آینهای بسیار قدیمی هست، آن را از بازار دستدومفروشیهای تطوان خریدهام. مال خانوادهای یهودی بود که ناگهان تصمیم میگیرند به آن سرزمین مهاجرت کنند. فروشنده داستانشان را برایم گفت. مراکش یهودیان خود را از دست داد و این فقدانی بزرگ است. کشور، سرزمین، خانهشان را ترک کردند تا زندگی خود را در حکومتی بسازند که استقبالی بسیار سرد از آنها کرد. وقتی به این قضیه فکر میکنم، غمگین میشوم از اینکه عضوی مهم از فرهنگ و میراثمان را قطع کرده اند
نزدیکش شدم و خواستم محبتی کرده باشم. اما واکنشی نشان نداد. انگارنهانگار. تهماندهی بویی از عطری زنانه روی گردنش حالم را به هم زد. آن شب اولین بار بود که به او گفتم ناتوان. هنوز جوان بود و سالم. اگر با من تحریک نمیشد برای این بود که عصرش را در آغوش کس دیگری گذرانده بود. دیگر توان نداشت، انرژی نداشت و مهمتر از اینها هوسی نداشت.
پدرم همیشه از رفتن به حج امتناع کرده است. مادرم اینطور نیست، بیشترِ رفقای حمامش به مکه رفتهاند. پدرم میگوید به این کار اعتقادی ندارد و علاوه بر این از سعودیها متنفر است. آدمهای خوشنامی نیستند، خصوصاً در طنجه. همه میدانند که تابستانها با کیفهای پر از دلار از راه میرسند و مردان و زنان را میخرند. کلی حرف پشت سرشان هست، اما کسی کاری با این نظام فحشا ندارد، اسمی از فحشا برده نمیشود.
لبخند میزنم، میخندم و حوصلهام سر میرود. دلم برای اتاقم، برای دفترم تنگ میشود. دلم برای تنهایی تنگ میشود. این آدمها نمیدانند تنهایی چه لذتی دارد، چقدر شیرین است؛ تنهاییای لطیف، شیرین، ارزشمند، آن تنهایی که درها را به روی عوالمی دیگر میگشاید.
مرد! مرد واقعی؟ یعنی چه؟ مرد یعنی پول داشتن؟
کار کشوری که بیشتر از مدرسه و بیمارستان مسجد میسازه، تمومه. چیز درستی ازش درنمیآد. میشه توی خونه نماز خوند. حتی میشه تو ذهن با خدا مناجات کرد. به مسجد نیازی نیست.
بهخاطر سعودیهاست. برای مسجد پول میدن، اما برای بیمارستان پولی نمیدن. اگه برای مدرسهها پولی خرج کنن، برای آموزش وهابیته. وهابیت متحجر و قهقرایی.
• نفت! آه، بدبختیِ این عربهاست. ای کاش زیرِ زمینهای مراکش هیچوقت نفتی پیدا نشود.
قتی جوان بودم، خیلی وقتها با رفقا از استرالیا حرف میزدیم. مهاجرت به دورترین کشور از مراکش. دورتررفتن برای ازیادبردن زادگاهی که با شهروندانش چندان مهربان نیست. اما هر کجا برویم، ریشهها دنبالمان میآیند و هرگز رهایمان نمیکنند. پس بهتر است استرالیا را از یاد ببریم و همراه جمعیت داد بزنیم «زنده باد مراکش!»
شاید چند عکس، متعلق به زمانهای بسیار دور که تازهعروس و تازهداماد، پدر و مادرمان، در آنها به زندگی لبخند میزدند. حس میکردم آن زمان حقیقت ندارد، هرگز وجود نداشته است.
January 27, 2022
تأدیب رو بیشتر دوست داشتم؛ شاید به دلیل نزدیک بودن مسائلی که نویسنده تو اون کتاب ازش حرف میزنه با زندگی خودم. اما، این کتاب هم خیلی دست کمی از تأدیب نداشت. واقعا بعد خوندن این دو تا رمان دلم میخواد میتونستم برم مراکش رو ببینم و از نزدیک، زندگی آدمای اونجارو ببینم. چقدر آدما، جوامع و... یک منطقه جغرافیایی و یک طبقهی "جهان سومی" مثل ایرانِ سنتی و مراکشِ سنتی شباهت دارند. چقدر این نویسنده تونسته قشنگ، جذاب، پرکشش و در عین حال، خلاصه و متفاوت اعتراف نامه ای از ابتذال و فساد فکری، فرهنگی و اجتماعی مردم تو مراکش بنویسه. چقدر این نویسنده تونسته ذهنیت بسیار قابل لمس از شخصیت هاش ارائه بده. اما امتیاز من به این رمان کوتاه بین 3 و نیم تا 4 هستش و دلیلش هم، به نظرم منحرف شدن سبک قلم و روایت به سمت توصیفات زیاد از حد و رمانتیک گونهی کتابای کلاسیکه. شاید نویسنده تعمدا این زبان رو برای دختر 16 ساله ای که بهش تجاوز شده یا تو برخی جاها، برای درد و شرم پدر و مادرش یه کار برده اما، به نظرم تو اثری به سبک رئال که فکر کنم باید بازتابی حد الامکان واقعی از دنیامون باشه، آدم وقتی بهش تجاوز میشه جملات زیبا و عمیق و سس ماستی طور! راجع به شرم و عذاب و... اش نمیگه.
August 15, 2022
نزدیکی عجیب فرهنگ مراکش با ما جذابترین بخش ماجراست. کتابی معمولی با ترجمهی خوب و داستانی که ارزش خواندن دارد. طرح جلد باید مدرنتر میبود و نوشتهی پشت آن اسپویل است. تعدد راویها را دوست داشتم.
February 18, 2025
طاهر بن جلون در این رمان که تلخی آن غالب است ما رو به شهر طنجه مراکش می بره و به تجاوز و تعرض جنسی، رابطه پیچیده و ویران شده ی یک زوج مسن، روابط والدین و فرزندان، تعصبات مذهبی، ادغام مهاجران، نژادپرستی، فساد و به طور کلی ترسیم چشمگیری از جامعه مراکش می پردازه. این رمان در طول داستان از زبان چند راوی بیان میشه و نشون میده که هرکس در تحلیل موقعیت و شرایط، افکار و برداشت خودش را داره، آقای جلون داستانی تلخ اما سرشار از احساس و عشق ناگفته خلق کرده است.
February 14, 2024
این کتاب رو طی هفته اخیر تموم کردم میتونین معرفی کاملش رو از لینک زیر ببینین
https://youtu.be/DW0qonggQLU?si=z7rXV...
این کتاب داره از آداب و رسومی میگه که تو کشورهای جهان سوم دست و پای زنان رو میبنده... درسته که از تجاوز و فساد و نژادپرستی و خیلی چیزای دیگه در مراکش میگه اما فقط محدود به مراکش نیست همه جا حس میشه اما تو جوامع مرد سالار خیلی خیلی بیشتر....
چهار ستاره: چون واقعا خیلی کم پیش میاد یه کتاب ۵ستاره رو کامل بگیره 🤠
ستاره اول: موضوع و ایده عالیه. هم آمار بالایی داره هم جهانیه
ستاره دوم: ترجمه عالی
ستاره سوم: با توجه به اینکه پرش زمانی داره خط داستان رو گمم نمیکنین
ستاره چهارم: شخصیت پردازی و فضا سازیش خوب بود.
https://youtu.be/DW0qonggQLU?si=z7rXV...
این کتاب داره از آداب و رسومی میگه که تو کشورهای جهان سوم دست و پای زنان رو میبنده... درسته که از تجاوز و فساد و نژادپرستی و خیلی چیزای دیگه در مراکش میگه اما فقط محدود به مراکش نیست همه جا حس میشه اما تو جوامع مرد سالار خیلی خیلی بیشتر....
چهار ستاره: چون واقعا خیلی کم پیش میاد یه کتاب ۵ستاره رو کامل بگیره 🤠
ستاره اول: موضوع و ایده عالیه. هم آمار بالایی داره هم جهانیه
ستاره دوم: ترجمه عالی
ستاره سوم: با توجه به اینکه پرش زمانی داره خط داستان رو گمم نمیکنین
ستاره چهارم: شخصیت پردازی و فضا سازیش خوب بود.
January 7, 2023
از متن کتاب:
- بهم توجه کنین! حرفی باهاتون دارم، میخوام به چیزی وحشتناک اعتراف کنم. دیگه همون دختر قبلی نیستم، تجاوزی که هفتهی پیش تو آپارتمان خنزیر اتفاق افتاد، منظورم پستفطرتِ خیابانِ گویاست، منو عوض کرد. توی آپارتمانی کثیف و وحشتناک. منو مسموم کرد و بهم تجاوز کرد. روی چهره و تموم تنم بیآبرویی کل خانواده رو حمل میکنم. تموم شما رو، زَنا و مردا رو، من بیآرو کردهم. بردارزاده یا خواهرزادهتون، دخترخاله یا دخترعموتون، دخترِ تمومِ گناها منم. شما رو مسئول میدونم، چون شما از چیزی خبر ندارین، فکر میکنین دختراتون بینقصان، قدیسهان و هوسی ندارن. برای من هوسی در کار نبود، هوسی جز دیدنِ انتشار شعرهام. نمیدونین شعر چیه. طبیعیه، عقلتون به شعر نمیرسه. اما آبرو رو میشناسین، میدونین آبرو رو کجا پناه بدین، کجا بذارینش، کجا پنهونش کنین. و این آبرو رو انسانی پلید لکهدار کرده. پست فطرت، متجاوز و پلشتی که توی شهر میچرخه. مردی بین شما پیدا نمیشه که بلندشه و جلوشو بگیره یا دستکم دهنشو پُرخون کنه، مقطوعالنسلش کنه. حفرهای تو زندگیم ساخت، حفرهای که درواقع گور منه. و شما زَنا! چیزی نمیگین. مادرم بیهوش شد؛ هربار که باید با واقعیت روبهرو بشه کارش همینه. از هوش میره، دیگه چیزی نمیبینه و بنابراین، مسئولیت چیزی رو به عهده نمیگیره. میرم؛ دیگه از شما نیستم، از طایفه و قبیلهتون نیستم. از جای دیگهای اومدهم و برمیگردم سمت سرنوشتم. دستکم حرف دلمو زدم، فضا رو آلوده کردم، کمی این هالِ تروتمیز و وجدانهای تا همیشه خوابتونو کثیف کردم.
- بهم توجه کنین! حرفی باهاتون دارم، میخوام به چیزی وحشتناک اعتراف کنم. دیگه همون دختر قبلی نیستم، تجاوزی که هفتهی پیش تو آپارتمان خنزیر اتفاق افتاد، منظورم پستفطرتِ خیابانِ گویاست، منو عوض کرد. توی آپارتمانی کثیف و وحشتناک. منو مسموم کرد و بهم تجاوز کرد. روی چهره و تموم تنم بیآبرویی کل خانواده رو حمل میکنم. تموم شما رو، زَنا و مردا رو، من بیآرو کردهم. بردارزاده یا خواهرزادهتون، دخترخاله یا دخترعموتون، دخترِ تمومِ گناها منم. شما رو مسئول میدونم، چون شما از چیزی خبر ندارین، فکر میکنین دختراتون بینقصان، قدیسهان و هوسی ندارن. برای من هوسی در کار نبود، هوسی جز دیدنِ انتشار شعرهام. نمیدونین شعر چیه. طبیعیه، عقلتون به شعر نمیرسه. اما آبرو رو میشناسین، میدونین آبرو رو کجا پناه بدین، کجا بذارینش، کجا پنهونش کنین. و این آبرو رو انسانی پلید لکهدار کرده. پست فطرت، متجاوز و پلشتی که توی شهر میچرخه. مردی بین شما پیدا نمیشه که بلندشه و جلوشو بگیره یا دستکم دهنشو پُرخون کنه، مقطوعالنسلش کنه. حفرهای تو زندگیم ساخت، حفرهای که درواقع گور منه. و شما زَنا! چیزی نمیگین. مادرم بیهوش شد؛ هربار که باید با واقعیت روبهرو بشه کارش همینه. از هوش میره، دیگه چیزی نمیبینه و بنابراین، مسئولیت چیزی رو به عهده نمیگیره. میرم؛ دیگه از شما نیستم، از طایفه و قبیلهتون نیستم. از جای دیگهای اومدهم و برمیگردم سمت سرنوشتم. دستکم حرف دلمو زدم، فضا رو آلوده کردم، کمی این هالِ تروتمیز و وجدانهای تا همیشه خوابتونو کثیف کردم.
November 26, 2021
غم...درد...غصه...این داستان خیلی زیاد شما رو یاد ایران میندازه...
December 29, 2022
فرزندان باد
از شب میگذرند
بر پلکهای دخترکان جوان
که رازش را در دل میوهای تابستانی دفن کرده اسس
راز او هسته ای میوه است
عسل و حنظل
از شب میگذرند
بر پلکهای دخترکان جوان
که رازش را در دل میوهای تابستانی دفن کرده اسس
راز او هسته ای میوه است
عسل و حنظل
July 20, 2023
مدتهاست دنبال کتابی میگشتم که در سوگ، در روزهای سخت و در تلخی، که روز به روز تراکم و تداومش داره شدیدتر میشه نجاتم بده.
کتابی شبیه به ظرافت جوجهتیغی، یا مومو، یا تمام کتابهایی که روزی نجاتم دادهند.
کتاب رو که شروع کردم، جذبش شدم. بخشهای اول، صداقت و خلوص شخصیتها جذبم کرد. ویژگیای که به تدریج از دست رفت و تبدیل شد به عقدهگشایی و هرچی جلوتر میرفتیم من قطع و قطعتر میشدم از کتاب.
نهایتا، کلیت کتاب رو دوست نداشتم وجز چندتا عبارت و چند ارجاع، چیزی ازش به یادم نخواهد موند.
پ.ن: اگر پیشنهاد رمانی دارید که تمام ویژگیهایی که این کتاب نداشت رو داشته باشه، با کمال میل پذیرائم.
کتابی شبیه به ظرافت جوجهتیغی، یا مومو، یا تمام کتابهایی که روزی نجاتم دادهند.
کتاب رو که شروع کردم، جذبش شدم. بخشهای اول، صداقت و خلوص شخصیتها جذبم کرد. ویژگیای که به تدریج از دست رفت و تبدیل شد به عقدهگشایی و هرچی جلوتر میرفتیم من قطع و قطعتر میشدم از کتاب.
نهایتا، کلیت کتاب رو دوست نداشتم وجز چندتا عبارت و چند ارجاع، چیزی ازش به یادم نخواهد موند.
پ.ن: اگر پیشنهاد رمانی دارید که تمام ویژگیهایی که این کتاب نداشت رو داشته باشه، با کمال میل پذیرائم.
June 7, 2025
عسل و حنظل داستان تازه ای نیست روایتیه از دختری که قربانی شده و حالا پدر و مادر و برادرهاش بعد از مرگش راویان بعداز این حادثه هستن .
در این کتاب و در شهری که نویسنده به تصویر میکشه همون داستان تکراری ترس از آبرو ،سنت ها و آسوده خاطر بودن مجرم مطرح میشه ولی چیزی که متفاوتش میکنه اینه که خانواده قربانی چه روزای سختی رو پشت سر میذارن و بدون اینکه حواسشون باشه از یه جایی به بعد خودشون هم قربانی میشن .
نویسنده به درستی نشون میده که یه حادثه چطور میتونه زندگی آدم ها رو برای همیشه دستخوش تغییر کنه و دیگه هیچ چیز سر جای خودش قرار نگیره.
راستش من این کتاب رو خیلی دوست داشتم درسته سراسر رنج بود ولی این رنج طوری بیان نشد که کامتون رو تلخ کنه و شما کتاب رو کنار بذارید.
تقریبا از اوایل کتاب میتونید حدس بزنید با چه چیزی مواجه میشید و این فلش بک ها به کجا ختم میشه ولی خب یه حسی باعث میشه نتونید کتاب رو زمین بذارید و به خوندنش ادامه بدین.
ترجمه کتاب هم ترجمه خوبی بود و در کل خوندنش دشوار نبود.
در این کتاب و در شهری که نویسنده به تصویر میکشه همون داستان تکراری ترس از آبرو ،سنت ها و آسوده خاطر بودن مجرم مطرح میشه ولی چیزی که متفاوتش میکنه اینه که خانواده قربانی چه روزای سختی رو پشت سر میذارن و بدون اینکه حواسشون باشه از یه جایی به بعد خودشون هم قربانی میشن .
نویسنده به درستی نشون میده که یه حادثه چطور میتونه زندگی آدم ها رو برای همیشه دستخوش تغییر کنه و دیگه هیچ چیز سر جای خودش قرار نگیره.
راستش من این کتاب رو خیلی دوست داشتم درسته سراسر رنج بود ولی این رنج طوری بیان نشد که کامتون رو تلخ کنه و شما کتاب رو کنار بذارید.
تقریبا از اوایل کتاب میتونید حدس بزنید با چه چیزی مواجه میشید و این فلش بک ها به کجا ختم میشه ولی خب یه حسی باعث میشه نتونید کتاب رو زمین بذارید و به خوندنش ادامه بدین.
ترجمه کتاب هم ترجمه خوبی بود و در کل خوندنش دشوار نبود.
Read
August 1, 2025باز هم کتابی که خوندم و در گودریدزم داشتم ولی الان می بینم نیست!
January 21, 2022
عسل و حنظل کنکاشی در "درونِ انسانهاست" و ارتباطش با دیگران است. جایی که نویسنده، یک خانواده مراکشی را حلاجی میکند و از درون تک تک افراد خانواده به بیرون و دیگران نگاه میکند. آن زمانی که در خانواده تباهی لانه کرده است و همه چیز با "مصیبت" فرو ریخته است.
عسل و حنظل داستان نابودی ارزشها و تهی شدنی است که میتوانست جور دیگری باشد. و نشان از جغرافیایی دارد که هم با جغرافیای خوانندهی خارج از مراکش فرق میکند و هم به شدت با آن آشناپنداریای انسانی دارد.
شاید هنگام خواندن فروپاشیِ انسانهای عسل و حنظل، ما هم فرو بپاشیم و دوباره از درون ساخته شویم و این براستی رسالت یک هنرمند واقعی است که چشمها را باز کند، چشماندازها را بگستراند، ویران کند و... دوباره مصالحی برای ساختن به او بدهد. و طاهر بن جلون یک هنرمند واقعی است.
داستان در هر فصل از زبان یک شخصیت است که از خود و دیگری میگوید و این اختلاف صداها را ما به عنوان خواننده کاملاً درک میکنیم. و نویسنده با هنرمندی، توانایی خویش در شناخت انسانهای مختلف را نشان میدهد.
من هنگام خواندن روایت بن جلون، تعجب کردم که چقدر به این آدمها نزدیک و در عین حال چقدر دور هستم.
پ.ن: می خواستم با کتاب "تادیب" خواندن آثار این نویسنده کنجکاوی برانگیز را شروع کنم اما این کتاب را یک دوست خوب به من پیشنهاد داد و تقدیر اینگونه شد که من به طنجه رفتم..
عسل و حنظل داستان نابودی ارزشها و تهی شدنی است که میتوانست جور دیگری باشد. و نشان از جغرافیایی دارد که هم با جغرافیای خوانندهی خارج از مراکش فرق میکند و هم به شدت با آن آشناپنداریای انسانی دارد.
شاید هنگام خواندن فروپاشیِ انسانهای عسل و حنظل، ما هم فرو بپاشیم و دوباره از درون ساخته شویم و این براستی رسالت یک هنرمند واقعی است که چشمها را باز کند، چشماندازها را بگستراند، ویران کند و... دوباره مصالحی برای ساختن به او بدهد. و طاهر بن جلون یک هنرمند واقعی است.
داستان در هر فصل از زبان یک شخصیت است که از خود و دیگری میگوید و این اختلاف صداها را ما به عنوان خواننده کاملاً درک میکنیم. و نویسنده با هنرمندی، توانایی خویش در شناخت انسانهای مختلف را نشان میدهد.
من هنگام خواندن روایت بن جلون، تعجب کردم که چقدر به این آدمها نزدیک و در عین حال چقدر دور هستم.
پ.ن: می خواستم با کتاب "تادیب" خواندن آثار این نویسنده کنجکاوی برانگیز را شروع کنم اما این کتاب را یک دوست خوب به من پیشنهاد داد و تقدیر اینگونه شد که من به طنجه رفتم..
March 26, 2025
عسل و حنظل برای من فقط یه رمان نبود؛ یه زخم بود که آروم باز شد، سوزوند، ولی بعد، مرهم هم شد.🫠
این کتاب با یه لحن شاعرانه و دردناک، رفت توی عمیقترین لایههای جامعه و روان آدمها.
داستان پره از تناقض... مثل اسمش: عسل و حنظل. شیرینی عشق، تلخی رنج. زیبایی زن، خشونت مردسالاری. امید، و بعد سرکوب.
هر کلمهاش انگار یه تیر بود که توی دلم نشست و هر فصلش، یه اعتراف تلخ از چیزایی که تو دنیای ما واقعیان ولی ازشون حرف نمیزنیم.💔
چیزی که تو ذهنم حک شد، فقط قصه نبود؛ یه حس بود، یه بوی خون ، یه بغض که تا ته گلو نشست و پایین نرفت…
این کتاب اونقدر تاثیرگذار بود که بعدش تا چند ساعت نتونستم به چیزی دیگه فکر کنم. انگار نویسنده با کلماتش از ته روح من خبر داشت.🥲
و شاید برای اولین بار، احساس کردم یکی حرفمو زده، همونجوری که باید:).
💭 جمعبندی :
من عاشق این کتابم… نه از اون عشقهای سبک، از اون عشقهایی که درد دارن، که جا میذارن، که یه تیکه از تو رو با خودشون میبرن.
«عسل و حنظل» همونقدر که زیباست، همونقدر هم زهره. ولی تو این زهر، یه حقیقتیه که نمیتونی نادیدش بگیری…
📌 امتیاز من: ۵ از ۵
چون گاهی، درد هم میتونه مقدس باشه…🖤
این کتاب با یه لحن شاعرانه و دردناک، رفت توی عمیقترین لایههای جامعه و روان آدمها.
داستان پره از تناقض... مثل اسمش: عسل و حنظل. شیرینی عشق، تلخی رنج. زیبایی زن، خشونت مردسالاری. امید، و بعد سرکوب.
هر کلمهاش انگار یه تیر بود که توی دلم نشست و هر فصلش، یه اعتراف تلخ از چیزایی که تو دنیای ما واقعیان ولی ازشون حرف نمیزنیم.💔
چیزی که تو ذهنم حک شد، فقط قصه نبود؛ یه حس بود، یه بوی خون ، یه بغض که تا ته گلو نشست و پایین نرفت…
این کتاب اونقدر تاثیرگذار بود که بعدش تا چند ساعت نتونستم به چیزی دیگه فکر کنم. انگار نویسنده با کلماتش از ته روح من خبر داشت.🥲
و شاید برای اولین بار، احساس کردم یکی حرفمو زده، همونجوری که باید:).
💭 جمعبندی :
من عاشق این کتابم… نه از اون عشقهای سبک، از اون عشقهایی که درد دارن، که جا میذارن، که یه تیکه از تو رو با خودشون میبرن.
«عسل و حنظل» همونقدر که زیباست، همونقدر هم زهره. ولی تو این زهر، یه حقیقتیه که نمیتونی نادیدش بگیری…
📌 امتیاز من: ۵ از ۵
چون گاهی، درد هم میتونه مقدس باشه…🖤
November 23, 2025
نویسنده کتاب عسل و حنظل طاهر بن جلون اهل مراکش است و داستان خانواده ای در طنجه را تعریف می کند.
کتاب چندین راوی دارد و هر یک از اعضای خانواده از دید خود داستان را پیش می برد. داستان مردمی سنتی که عقاید و سنت های قدیمی به دست و پایشان پیچیده و فساد در جامعه که راهی جز تن دادن به آن برای گذران زندگی نیست.
داستان کتاب تلخ است و خبری از شیرینی عسل نیست شاید عسل به بخشی از زندگی مردم اشاره دارد که طنجه هنوز در فساد و تباهی گرفتار نبود حنظل به وضعیت جامعه ای که غرق در فساد و تباهی است.
کتاب چندین راوی دارد و هر یک از اعضای خانواده از دید خود داستان را پیش می برد. داستان مردمی سنتی که عقاید و سنت های قدیمی به دست و پایشان پیچیده و فساد در جامعه که راهی جز تن دادن به آن برای گذران زندگی نیست.
داستان کتاب تلخ است و خبری از شیرینی عسل نیست شاید عسل به بخشی از زندگی مردم اشاره دارد که طنجه هنوز در فساد و تباهی گرفتار نبود حنظل به وضعیت جامعه ای که غرق در فساد و تباهی است.
January 11, 2021
في بعض الاحيان تشدك الرواية اليها وتذهلك،ليس بسبب قوتها الادبية وفلسفتها وفخامة لغتها،إنما لانها تلامس فؤادك نفس الشيء حدث معي لما قرأت العسل والعلقم أسلوب الطاهر بن جلون سهل ممتنع،أنا أقرأ و افكر: كيف استطاع الكتابة بهذه البساطة،بهذه الانسيابية لكن في نفس الوقت برهافة،بعبارات مؤثرة،عبارات عميقة عن معنى الحياة،عن معنى الموت،عن أن تكون غريبا وسط اهلك ومحيطك ومجتمعك أذهلني بن جلون كيف تقمص شخصياته،كيف حلل دواخلهم،واستكشف شياطينهم ومنح لكل واحد منهم صوتا مميزا
قرائتي الأولى لبن جلون ولن تكون الاخيرة بالطبع
قرائتي الأولى لبن جلون ولن تكون الاخيرة بالطبع
December 9, 2021
وقتی جوان بودم خیلی وقتها با رفقا از استرالیا حرف میزدیم. مهاجرت به دورترین کشور از مراکش. دورتر رفتن برای از یاد بردن زادگاهی که با شهروندانش چندان مهربان نیست. اما هرکجا برویم، ریشهها دنبالمان میآیند و هرگز رهایمان نمیکنند. پس بهتر است استرالیا را از یاد ببریم و همراه جمعیت داد بزنیم «زنده باد مراکش!»
در هنگام مطالعه این کتاب قطعا با خودتون میگید اینکه خیلی شبیه شرایط ایران هستش!
در هنگام مطالعه این کتاب قطعا با خودتون میگید اینکه خیلی شبیه شرایط ایران هستش!
November 7, 2023
ماهم همینطور سامیه، ما، تمام زنان و دختران این جغرافیای لعنتی هم، همینطور سامیه...
May 14, 2023
طاهر بن جلونِ مراکشیِ ساکنِ فرانسه در عسل و حنظل، زندگی تیپیکال یک خانواده مراکشی را به تصویر میکشد و آداب و سنن مراکش را به خواننده معرفی میکند.
نثر داستان، شسته رُفته و تر و تمیز و ساده و روان بود، ولی نه داستان و نه اطلاعات درونش چیز خاصی برای عرضه به من نداشت.
از متن کتاب:
«کار کشوری که بیشتر از مدرسه و بیمارستان، مسجد میسازه، تمومه. چیز درستی از توش در نمیاد. میشه توی خونه نماز خوند. حتی میشه توی ذهن با خدا مناجات کرد. به مسجد نیازی نیست. ... امروزه کسایی که اعتقاد دارن، میخوان همه رو باخبر کنن. چه اشتباهی! چه تکبری!» صفحه ۲۳۶
نثر داستان، شسته رُفته و تر و تمیز و ساده و روان بود، ولی نه داستان و نه اطلاعات درونش چیز خاصی برای عرضه به من نداشت.
از متن کتاب:
«کار کشوری که بیشتر از مدرسه و بیمارستان، مسجد میسازه، تمومه. چیز درستی از توش در نمیاد. میشه توی خونه نماز خوند. حتی میشه توی ذهن با خدا مناجات کرد. به مسجد نیازی نیست. ... امروزه کسایی که اعتقاد دارن، میخوان همه رو باخبر کنن. چه اشتباهی! چه تکبری!» صفحه ۲۳۶
July 11, 2022
دومين تجربه شخصيم از ادبيات عرب بود.
بدون اغراق فوق العاده بود.
قلم "جلون" بشدت تيز بود و جز حقيقت زندگى چيز ديگري رو ننوشت.
روايت يك خانواده مراكشي بود و هر فصل از زبان يكي از افراد روايت مي شد.
خرافات ، اسلام ، فساد ، پوچى ، تجاوز ، ديكتاتوري و نژادپرستي و ... هر چيزي كه زندگى رو تشكيل ميده با قلم تند نويسنده از زبان راويان بيان ميشد.
تصويرها براي منِ اسيرِ خاورميانه تا حد زيادي قابل لمس بود .
February 19, 2026
چیزی که برام از عسل و حنظل تو ذهن موند، این بود که زندگی همیشه انتخاب بین خوب و بد نیست؛ گاهی انتخاب بین «کمتر تلخ» و «بیشتر تلخ بودنه کتاب مهربونی نبود، ولی صادق بود. و این صداقت، عجیب آرومم کرد،
مزه همزمان شیرینی و تلخی در دورانی که ادمها بجای حرف زدن سکوت میکنن و همواره رنج میکشن!
تقدیم به کسانی که بعد از دست دادن کسی، تصمیم به نامهربانی باهمدیگه رو در پیش گرفتن✨
مزه همزمان شیرینی و تلخی در دورانی که ادمها بجای حرف زدن سکوت میکنن و همواره رنج میکشن!
تقدیم به کسانی که بعد از دست دادن کسی، تصمیم به نامهربانی باهمدیگه رو در پیش گرفتن✨
April 15, 2024
E prima carte pe care o citesc de la Tahar Ben Jelloun, dar nu va fi ultima.
Titlul cărții se potrivește foarte bine conținutului. Are momente de sensibilitate și emoție profundă care apoi sunt acoperite de amărăciune și suferință. Două extreme frumos redate în această poveste care aparține unei familii destrămate și totuși întregi, care nu se poate distanța de durere.
Avem mai multe pespective, membrii familiei iși destăinuie trecutul și secretele. Totul începe de la o căsătorie impusă și continuă, arătând toate straturile care au construit-o dar care au și distrus-o. Vocea tatălui și a fiicei mi-au plăcut cel mai mult, le-am simțit foarte reale și sincere.
O lectură scurtă dar cu impact.
"Există în subsolul nostru o oglindă destul de veche, cumpărată din piața de vechituri de la Tétouan. Mă uit la ea și mă întreb câte amintiri a păstrat. A fost martora multor scene și petreceri. O întreb și îmi imaginez că memoria ei se golește la picioarele mele. Am impresia că oglinda plânge. Însă eu sunt cel care are ochii plini de lacrimi. Nu mai știu dacă tristețea mea provine de la oglindă sau de la telefon. Îmi mut privirea când la un obiect, când la celălalt și simt cum crește în mine dorința de a mă acoperi cu un cearșaf și de a dormi ca și cum aș fi în Toscana, vara, la umbra generoasă a unui smochin."
Titlul cărții se potrivește foarte bine conținutului. Are momente de sensibilitate și emoție profundă care apoi sunt acoperite de amărăciune și suferință. Două extreme frumos redate în această poveste care aparține unei familii destrămate și totuși întregi, care nu se poate distanța de durere.
Avem mai multe pespective, membrii familiei iși destăinuie trecutul și secretele. Totul începe de la o căsătorie impusă și continuă, arătând toate straturile care au construit-o dar care au și distrus-o. Vocea tatălui și a fiicei mi-au plăcut cel mai mult, le-am simțit foarte reale și sincere.
O lectură scurtă dar cu impact.
"Există în subsolul nostru o oglindă destul de veche, cumpărată din piața de vechituri de la Tétouan. Mă uit la ea și mă întreb câte amintiri a păstrat. A fost martora multor scene și petreceri. O întreb și îmi imaginez că memoria ei se golește la picioarele mele. Am impresia că oglinda plânge. Însă eu sunt cel care are ochii plini de lacrimi. Nu mai știu dacă tristețea mea provine de la oglindă sau de la telefon. Îmi mut privirea când la un obiect, când la celălalt și simt cum crește în mine dorința de a mă acoperi cu un cearșaf și de a dormi ca și cum aș fi în Toscana, vara, la umbra generoasă a unui smochin."
April 5, 2024
اول از همه باید بگم به هیچ عنوان متن پشت کتاب رو نخونید، چون تقریبا تا نیمههای داستان رو اسپویل کرده متاسفانه.
دوم اینکه لطفاً تو زمان مناسبی سراغ این کتاب برید. خیلی خیلی حال و هوای تاریک و افسردهکنندهای داره که البته این توانایی نویسنده تو فضاسازی رو نشون میده، اما من یه مقدار با خوندنش اذیت شدم. انگار از اول تا آخر کتاب فقط سیاهی بود و سیاهی. همهش حنظل بود، عسلی نداشت :)))
دوم اینکه لطفاً تو زمان مناسبی سراغ این کتاب برید. خیلی خیلی حال و هوای تاریک و افسردهکنندهای داره که البته این توانایی نویسنده تو فضاسازی رو نشون میده، اما من یه مقدار با خوندنش اذیت شدم. انگار از اول تا آخر کتاب فقط سیاهی بود و سیاهی. همهش حنظل بود، عسلی نداشت :)))
February 16, 2026
داستان در مورد زن و مردی هست که ازدواجشون به نقطعه آخر رسیده، حالا اون ها در زیرزمین خونه شون زندگی میکنن، همون اول کتاب از مصیبتی صحبت میشه که زندگی این خانواده رو به ورطه نابودی کشونده. و در نهایت مشخص میشه که این مصیبت چی بود.
زندگی در زیرزمین میتونه نمادی از شرم باشه، از بار گناه یا عذاب وجدانی که با خودمون حمل میکنیم، قصه دختر بودن و چارچوب و عذابی که جامعه صرفا بخاطر بودن توی این نقش بهت میده، داستان غیرت و شرم. داستان در مراکش میگذره و خب جامعه اون ها طوری که نویسنده توصیف کرده به جامعه ما خیلی نزدیک هست. من خیلی بعضی جاها رو دوست داشتم، نگاه شخصیت مراد به مذهب، وقتی زن ها تازه شروع به پوشیدن برقعه کردن و انگشت اتهام به سمت زنانی که کمی آزادانه تر انتخاب میکنن میچرخه، و درنهایت غصه بار تلخی که دختر خانواده در سکوت با خودش حمل کرد.
از اینکه کتاب چندتا راوی داره خیلی خوشم اومد، فکر میکنم بجز حضور کمرنگ دو برادر، کتاب چهار راوی داشت که داستان رو روایت میکردن، اما در عین حال من فکر میکنم داستان پردازی اونقدر عمیقی شکل نگرفته بود. جر و بحث زن و شوهر داستان بهش خیلی بها داده شده بود و فکر کنم میتونست اون قسمت ها کمی کمتر بشه و گرهی تازه در داستان ایجاد بشه. داستانی ساده اما غمگین بود، چقدر خوندن این داستان ها برام سخته، چند روز صبر کردم تا ازش بنویسم و خب هنوز هم قلبم رو مچاله میکنه.
زندگی در زیرزمین میتونه نمادی از شرم باشه، از بار گناه یا عذاب وجدانی که با خودمون حمل میکنیم، قصه دختر بودن و چارچوب و عذابی که جامعه صرفا بخاطر بودن توی این نقش بهت میده، داستان غیرت و شرم. داستان در مراکش میگذره و خب جامعه اون ها طوری که نویسنده توصیف کرده به جامعه ما خیلی نزدیک هست. من خیلی بعضی جاها رو دوست داشتم، نگاه شخصیت مراد به مذهب، وقتی زن ها تازه شروع به پوشیدن برقعه کردن و انگشت اتهام به سمت زنانی که کمی آزادانه تر انتخاب میکنن میچرخه، و درنهایت غصه بار تلخی که دختر خانواده در سکوت با خودش حمل کرد.
از اینکه کتاب چندتا راوی داره خیلی خوشم اومد، فکر میکنم بجز حضور کمرنگ دو برادر، کتاب چهار راوی داشت که داستان رو روایت میکردن، اما در عین حال من فکر میکنم داستان پردازی اونقدر عمیقی شکل نگرفته بود. جر و بحث زن و شوهر داستان بهش خیلی بها داده شده بود و فکر کنم میتونست اون قسمت ها کمی کمتر بشه و گرهی تازه در داستان ایجاد بشه. داستانی ساده اما غمگین بود، چقدر خوندن این داستان ها برام سخته، چند روز صبر کردم تا ازش بنویسم و خب هنوز هم قلبم رو مچاله میکنه.
Displaying 1 - 30 of 147 reviews































