گاگوری، گورخر ماجراجو همیشه دوست داشت به شهر رویایی گورخرها، گوراگور، سفر کند. روزی بالاخره به آرزوی دیرینهاش دست یافت، اما هنگامی که وارد شهر شد، در کمال تعجب دید شهر با آنچه خیال میکرد بسیار تفاوت دارد: همه چیز در این شهر کج بود! گاگوری با مردم شهر و پادشاه حرف زد تا موضوع را به آنها گوشزد کند، اما هیچکس حرفش را باور نکرد. تا اینکه...
میتوان با این کتاب با بچه ها درباره ی قانون، استبداد و زورگویی و عادت صحبت کرد و آن را به جوامع کوچکتر مثل گروه های دوستی بسط داد و درباره ی آن گفتوگو کرد. اواخر داستان اتفاق باحالی میافتد که برای بچه ها واقعا هیجان انگیزه.
من خیلی از این کتاب خوشم اومد. مخصوصا بعضی قسمت ها که خواننده رو با خودش همراه میکنه مثل وقتی که میگه هیچکس مخالفت نکرد حتی من که نویسنده ام و بعد خواننده رو خطاب قرار میده که تو هم مخالفت نکن. یا وقتی که میگه گورخر رو تنها نذارید و کتاب رو تکون بدید. ( حس میکنم این موضوع مخاطب رو از حالت منفعل خارج میکنه و برای کودک خیلی جذاب تره که خودش هم در کتاب خوندن دخیل باشه)
اما حس میکنم بعضی قسمت ها دچار ابهام میشد و تو ذهنم سوال پیش اومد. ( البته ممکنه کودک از این موارد بگذره و توجه نکنه. شاید هم از اونجایی که بچه ها به چیزهای ریز هم توجه میکنن تو ذهن اون ها ابهام ایجاد بشه) یکی از اون موارد این بود که چرا پادشاهان گورخر باید 1.5 و 2.5 و 6.5 و... باشن و چرا مثلا گورخر اول یا مثلا گورخر ششم نباشن؟ نویسنده میخواست آشنایی زدایی بشه یا علتی داشت که من متوجه نشدم؟؟ و دوم اینکه «گورخر اینطوری شد» یعنی کج شد یا چشماش بد میدید یا چی؟؟؟؟
یه موضوع دیگه ای که برام جالبه اینه که گاگوری سعی در برطرف کردن مشکل افراد شهر داشت اما اونها خودشون مقاومت میکردن. مثلا توی تصویری که گاگوری داشت اون گورخر رو هل میداد، چهره گورخر نشون میداد که نمیخواد از حالت کج بودن خارج بشه و مقاومت میکرد. این میتونه نشون بده که شرط اول تغییر، پذیرفتن تغییر توسط خود شخصه.