در عین سادگی و گاهی خام دستانه و احمقانه بودن از دید نمایشی و بیان نمایشی چقدر گستردگی معنایی و مفهومی داشت و تاثیراتی که از طرف شرق بر تئاتر غرب گذاشته شده به خوبی رگه هایش مشخص بود. به طور مثال در نمایشنامه دوم یکی از شخصیتها با تماشاچیان صحبت میکند که به طور مشخص شکستن دیوار چهارم و تاثیرش بر سبک برشتی است.
وقتی قرار شد "دو نمایشنامه از چین قدیم" با ترجمه "لیلی گلستان" را بخوانیم، یاد کتاب "نمایش در چین" از استاد "بهرام بیضایی" افتادم. ساختار کتاب بیضایی اینطور است: 1. حدود صد صفحهٔ اول یک گزارش پژوهشی فشرده و تحلیلی دربارهٔ تاریخ نمایش در چین (از دوران باستان تا عصر حاضر)، تکنیکها، ساختار درام، نقشهای بازیگران، صحنه و حتی تأثیرات فرهنگی-اجتماعی است. 2. بعد از آن سه نمایشنامه کلاسیک چینی ترجمه شده آمدهاند با عناوین"لی کویی، گردباد سیاه"، "مهر تقلبی"، "دایرهٔ گچی". من به دنبال ردی از دو نمایشنامه "برف در چله تابستان " و "یک روز خاطرهانگیز برای آقای وو دانشمند" در کتاب بیضایی بودم که بنظرم آمد نمایشنامه "برف در چله تابستان" در واقع همان داستانی است که تم اصلی آن (مثل عدالت، بیگناهی و انتقام الهی/طبیعی) به شکل دیگری بعدها در نمایشنامه "دایرهٔ گچی" هم دیده میشود و از همان سنت درامهای دادگاهی و انتقادی دوره یوآن میآید. اما خودِ آن دو نمایشنامه در کتاب بیضایی آورده نشدهاند. راستش منطقی هم هست چون کتاب بیضایی یک معرفی فشرده از سنت تئاتر چین است نه یک تاریخ کامل درامهای یوآن. بیضایی اگر میخواست همه متنهای مهم چینی را بررسی کند، کتابش احتمالاً سه برابر میشد. ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ ادبیات نمایشی دوره یوآن، یعنی قرن سیزدهم و چهاردهم، فقط نمایش سرگرمی ساده نبودند بلکه این آثار عملاً دادگاههای نمادین جامعه بودند که فساد اداری، ظلم قضایی و بیعدالتیها با زبانی دراماتیک نمایان میکردند. دو نمایشنامه "برف" و " آقای وو دانشمند" هر دو در این فضا قرار میگیرند. با اینکه یکی تراژدی و دیگری کمدی سوءتفاهم هستند ولی هر دو در یک نقطه مشترک به هم میرسند یعنی نقد ساختار قدرت و تأمل در معنای واقعی عدالت.
داستان نمایشنامه "برف" که یکی از مشهورترین تراژدیهای تئاتر سنتی چین است، حول دوئه، زنی جوان و بیوه میگردد که قربانی فساد قضایی و فشار اجتماعی میشود و به ناحق به قتل متهم و اعدام میگردد. این نمایشنامه یک ساختار اخلاقی پیچیده دارد که ریشه در تفکر کنفوسیوسی و ایده تعادل کیهانی دارد. در فلسفه سنتی چین، وقتی یک بیعدالتی بزرگ اتفاق بیفتد نظم آسمانی واکنش نشان میدهد تا تعادل را برگرداند. دوئه پیش از مرگش سه نشانه برای اثبات بیگناهیش پیشگویی میکند: خونش روی زمین نریزد و از پرچم سفید بالا برود، در تابستان برف ببارد و به اندازه سه پا روی جسد او را بپوشاند، و آن ایالت سه سال دچار خشکسالی شود. پس وقتی همه اینها واقعاً اتفاق میافتند، درواقع طبیعت مثل یک قاضی خودش دست به اجرای عدالت میزند. انگار کائنات میخواهد بگوید که اگر دادگاههای انسانی فاسد شوند، آسمان و زمین خودشان عدالت را اجرا خواهند کرد. دوئه در ظاهر منفعل است، اما در لایههای نمادین به وجدان اخلاقی جامعه تبدیل شد بطوریکه مرگ شهادت گونهش بعدها در فرهنگ چینی به نماد مبارزه با بیعدالتی تبدیل میشود. در مقابل، "یک روز خاطرهانگیز برای آقای وو دانشمند" حال و هوایی کاملاً متفاوت دارد. اینجا به جای اشک و آه، با طنز اجتماعی و موقعیتهای ابزورد طرف هستیم. آقای وو نماینده طبقه تحصیلکردهایست که با گذراندن امتحانات سخت دولتی وارد بوروکراسی امپراتوری میشدند و قرار بود ستون اخلاقی حکومت باشند. اما نمایشنامه دقیقاً همین سیستم و بوروکراسی عظیم، فروش منصب، تظاهر به دانش، و اولویت ظاهر و روابط به جای باطن و ضوابط را از زاویه طنز دیده و آن را مسخره میکند. برخلاف "برف..." که عدالت نهایتاً با دخالت آسمان برقرار میشود، اینجا عدالت هرگز تحقق نمییاید زیرا جامعه آنقدر مضحک و ابزورد نشان داده میشود که فقط میتوان به آن خندید.
در نهایت، خواندن این دو نمایشنامه در کنار هم تجربه جالب و جذابی میتواند باشد زیرا دیدن تفاوت های میان دو نمایشنامه نشان میدهد تئاتر کلاسیک چین میتوانسته بطور عمیق و معناداری هم وجدان را برانگیزد و هم جامعه را با طعنه نقد کند. 🎭📖 اما این الگوهای دراماتیک یعنی مظلوم محکوم، عدالت فراتر از انسان، و کاتارسیس جمعی بدون تعلیق داستانی، تنها در تئاتر چین دورهٔ یوآن محدود نمیماند. بهرام بیضایی که علاوه بر نمایشنامه نویسی از بزرگترین پژوهشگران تعزیه در ایران نیز هست علاوه بر"نمایش در ایران" کتابی دارد باعنوان "نمایش در چین" و کتاب "نمایش در ژاپن" که در آنها با دقت به ساختارهای آیینی و نمادین نمایش شرقی پرداخته. او همچنین در پژوهشهای دیگرش دربارهٔ تعزیه ایرانی نیز به همین ویژگیها رسیده است. بعقیده او تعزیه فقط یک مراسم مذهبی نبوده بلکه یک نمایش آیینی ایرانی است که ریشه در آیینهای باستانی باروری دارد و مرز میان درام و آیین را محو میکند. جالب است که اگر "برف در چله تابستان" گوان هانچینگ را با تعزیه مقایسه کنیم، شباهتهای عمیقی ظاهر میشود؛ شباهتهایی که بدون هیچ تماس تاریخی مستقیم، انگار نشان میدهد که بشر در دو سوی جهان به فرمول مشترکی برای نمایش رنج اخلاقی و عدالت کیهانی رسیده است.
● اولین شباهت، قهرمان مظلوم و از پیش محکوم است. در تعزیه، تماشاگر از لحظهٔ اول میداند امام حسین یا یکی از یارانش قربانی خواهد شد؛ این دانستن سوگواری را عمیقتر میسازد. در "برف..." هم دُوئه از همان صحنهٔ نخست در موقعیتی قرار دارد که سیستم عدالت انسانی هیچ راه نجاتی برایش نگذاشته. در هردوی اینها، درام دیگر معمایی درباره اینکه چه کسی مقصر است، نیست؛ بلکه نمایش مظلومیت محض است.
● دومین شباهت، عدالت متافیزیکی یا کیهانی است. در بیشتر تراژدیهای غربی عدالت در سطح انسانی و از طریق انتقام یا سقوط شخصیتها برقرار میشود. اما در تعزیه و درام یوآن، عدالت از سطح انسان فراتر میرود. وقتی در "برف..." برف در وسط تابستان میبارد، خون دُوئه به آسمان میپاشد و سه سال خشکسالی میآید، طبیعت خودش حکم را اجرا میکند چون جهانش اخلاقی است و بیعدالتی را تاب نمیآورد. در تعزیه هم نشانههای کیهانی و طبیعت سوگوار با مظلومیت قهرمان همدلی و اثباتش میکنند؛ مثل صحنهای در روز عاشورا که امام حسین خون فرزندش علیاصغر را به سوی آسمان پرتاپ کرده و خون به زمین باز نمیگردد.
●سومین شباهت، کارکرد عاطفی نمایش است. تعزیه برای ایجاد همدردی جمعی و سوگواری طراحی شده؛ تماشاگر فقط بهخاطر داستان حزنانگیز گریه نمیکند، بلکه نوعی تجربهٔ مشترک رنج انسانی وجود دارد که او را متاثر و گریان میکند. "برف..." هم موقعیت را آنقدر غیرقابل تحمل میسازد که تماشاگر احساس کاتارسیس میکند. هر دو نمایش، رنج فردی را به تجربهای آیینی و جمعی تبدیل میکنند.
● چهارمین شباهت، قدرت اخلاقی قربانی است. در تعزیه، قهرمان سیاسی شکست میخورد اما از نظر اخلاقی پیروز مطلق میدان است. دُوئه هم میمیرد، اما مرگش جهان را شوکه و مجبور به واکنش میکند چرا که قدرت اخلاقی او از جسمش فراتر رفته و حتی پس از مرگش عدالت را فرا میخواند.
● شباهت جالب دیگر اینکه در هر دو سنت، تماشاگر کل داستان و جزییات ماجرا را از قبل میداند. در تعزیه همه داستان را از کودکی بارها و بارها شنیده و میدانند. در اجراهای سنتی زاجو هم داستانها برای عموم مردم شناختهشده بودند. بنابراین در این نمایش ها تعلیق داستانی اهمیت ندارد؛ مهم چگونگی تجربهٔ تراژدی است. 🎭📖 علاوه بر همه اینها، برای من یافتن یک نقطه مشترک بین آثار بیضایی و نمایشنامه "برف..." از دیگر جنبه های جذاب بررسی این کتاب است؛ و آن نقطه اشراک، نقش محوری زنان به عنوان نماد مقاومت اخلاقی در برابر ظلم و قدرت فاسد است. در آثار بهرام بیضایی، زنان اغلب شخصیتهای مرکزیاند که نه تنها نقش قربانیان منفعل ندارند بلکه حاملان خرد و شهامت اخلاقی هستند و بار افشای بیعدالتی را بر دوش میکشند . همانند دوئه که با مظلومیت و سوگندهای کیهانیاش، عدالت را از دادگاه انسانی به دادگاه طبیعت و وجدان جمعی میبرد. در نمایشنامههایی چون پرده نئی، شب هزار و یکم، ندبه، مرگ یزدگرد، تاراج نامه، مجلس شبیه در ذکر... یا افرا و سگ کشی، زنان بیش از دیگران میبینند و تحلیل میکنند و حتی در جایی که شکست فیزیکی رقم میخورد، پیروزی اخلاقی را رقم میزنند دوئه با خونش حقیقت را اثبات میکند و زنان بیضایی با روایت و زبانشان، کاخ دروغین قدرت را ویران میکنند. در واقع هردو نویسنده از مظلومیت زنانه، برندهترین سلاح را میسازند تا بوروکراسی فاسد مردانه را رسوا کنند. ........................ در نهایت، آنچه نوشتم بیشتر کنار هم چیدن تکههای یک پازل ذهنی بود؛ تلاشی برای پیدا کردن معنای مشترک میان صفحاتی که خواندم و دنیایی که میشناسم و همچنین تلاشی برای وصل کردن نقطههایی که به نظرم مشترک آمدند. سعی کردم شواهدی هم برای این نگاه پیدا کنم، ادعایی هم بر بینقص بودنشان ندارم و شاید جایی به خطا رفته باشم. اما زیبایی ادبیات همین است که به هر کدام از ما اجازه میدهد برداشت خودش را داشته باشد. بله! ادبیات اقیانوس بیکرانی است و همیشه مسیر برای مطالعات بیشتر و نگاههای تازهتر باز است؛ At last but not least :)
......................... با تشکر از گروه همخوانی هامارتیا برای معرفی این اثر و تشکر ویژه از عضو فعال و ارجمند گروه برای فایل کتاب که در این روزهای بد و سخت که دسترسی به کتاب سختتر هم شده، به دادمون رسید ♡♡
برای نوشتن ریویوو بالا از منابع زیر استفاده کردم: •تاریخ تاتر جهان، جلد اول- اثر اسکار براکت •نمایش در ایران و نمایش در چین- اثر بهرام بیضایی •تاریخ های تاتر، یک مقدمه- اثرفیلیپ زاریلی و همکاران
یک. خوبها فقیرند و قبل از موعدِ مرگشان میمیرند. بدها ثروتمندند و تا آخرین فرصت عمرشان زندگی میکنند. خدایان از نیرومندان میترسند و با ضعفا بدرفتاری میکنند؛ میگذرانند که بدی به راهش ادامه دهد. دو. ساده، روان و دوستداشتنی. طنز نمایشنامهٔ دوم “یک روزِ خاطرهانگیز برای آقای «وو»ی دانشمند” را دوست داشتم.
نمایشنامه های بدی نبودند اما جذاب و فوق العاده هم نبودن... جزو اون کتابهایی بود که خوندن یا نخوندنشون تفاوتی تو زندگیم ایجاد نمیکنه. کاش ترجمه درجه یک خانم گلستان سهم کتابهای بهتری میشد که ترجمه نشده یا بدترجمه شدن...
ترجمه به نظرم خوب بود ولی به طور کلی انگار نمایشنامههای چین قدیم جذاب نیستن. شایدم این دو نمایشنامه اینطوری بودن. به هر حال اصلا تجربه لذتبخشی نیست خوندنش. از جنبه تاریخ بخونید اگه خواستید.
“Kuan han/ching, c.1240–c.1320, Chinese playwright of the Yuan dynasty. He resided mainly in the capital Ta-tu (Beijing), where he acquired a reputation as a libertine. Of his 63 plays, 21 survive; six are incomplete or fragmentary. Most concern virtuous women who endure grave injustices without complaint, or whose moral integrity and intelligence bolster weak-willed men; three adventurous historical romances also remain.”