به تصویر درختی که در حوض زیر یخ زندانیست چه بگویم؟
من تنها سقف مطمئنم را پنداشته بودم که خورشید است که چتر سرگیجهام را همچنان که فرونشستن فوارهها از ارتفاع پیشانیم میکاهد _ در حریق باز میکند؛ اما بر خورشید هم برف نشست.
چه بگویم به آوای دور شدن کشتیها که کالاشان جز آب نیست _ آبی که میخاست باران باشد _ و بادبانهاشان را خدای تمام خداحافظیها با کبوتران از شانهی خود رم دادهست؟