Jump to ratings and reviews
Rate this book

دریای اسمار: ۶۸ افسانه‌ی شیرین و پندآموز از هندوستان #2

نهر دوم: جادوگری در غار و نه افسانه دیگر از دریای اسمار

Rate this book
دریای اسمار مجموعه داستانی به زبان سنسکریت و قلم نویسنده هندی، سُمَدوه، است که در دوره اکبر شاه گورکانی (قرن ۱۱ هجری قمری) توسط مصطفى خالق‌داد به فارسی ترجمه شد. مژگان شیخی تعدادی از این افسانه‌ها را به زبان ساده برای کودکان بازنویسی کرده است. (دوره ۸ جلدی)

48 pages, Paperback

Published April 1, 2023

About the author

Somadeva

76 books16 followers
Somadeva Bhatta

11th century Kashmiri writer

https://en.wikipedia.org/wiki/Somadeva

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
0 (0%)
3 stars
1 (100%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for Sang Cast.
76 reviews5 followers
September 6, 2024
این کتاب را هم مثل جلد قبلی با خواهرم می‌خواندیم و او هم خیلی دوست داشت.
مدتی می‌شود که خواندن جلد سوم را شروع کرده‌ایم، اما چون قبلا کتاب‌ها در گودریدز نبودند، نتوانسته بودم درباره‌شان بنویسم و صفحات خوانده‌شده را ثبت کنم.

مانده‌ام که چه‌طور ناشر متوجه نشده که در این کتاب فقط ۹ افسانه را آورده است و به اشتباه آن را ۱۰تا ذکر کرده. بعد هم روی جلد نسخه‌ای که شامل تمام ۸ جلد می‌شده، مجموع تعداد را «۶۸ افسانه» ذکر کرده، در حالی که با احتساب یک موردی که کم آمده، باید «۶۷ افسانه» ذکر می‌شده. تازه اگر باقی جلدها تعداد درست را ذکر کرده باشند. پس با این حساب باید روی جلد این کتاب و کتاب کامل مجموعه، اعداد تغییر کنند تا همه‌چیز درست شود.

متن داستان‌ها بازنویسی‌شده و ساده‌شده هستند و به همین خاطر برای خود بچه‌ها هم خواندن‌شان سخت نیست. هرچند اسامی هیچ اعراب‌گذاری‌ای ندارند که بدانیم چه‌طور باید آن‌ها را بخوانیم. حتی پاورقی‌ای هم برای تلفظ صحیح اسامی وجود ندارد.
من و خواهرم هر بار اسم‌ها را به یک شکل خواندیم.

(اگر نقد و بررسی جلد اول را نخوانده‌اید، می‌توانید به آن از طریق لینک روبه‌رو دسترسی پیدا کنید: نهر اول: پسر شیرسوار و نه افسانه دیگر از دریای اسمار)

!خطر اسپویل!
این کتاب بر خلاف اسمش که «[یک افسانه] و نه افسانه دیگر» (یعنی ده افسانه) است، شامل نه افسانه بود، که به ترتیب نام می‌برم و توضیح جزئی‌ای درباره‌شان می‌دهم:

راجه و مار خوش‌خط‌وخال
پند داستان: زندگی و آزادی حیوانات ارزشمند است و مورد احترام، و نباید از آن‌ها سوءاستفاده کرد.
نکته: این داستان برای آموزش این پند ساده، در انتها به وعده‌ای دروغین متوسل می‌شود که «ناگهان مار سرش را کمی بالا آورد و گفت: «[...] به خاطر محبتی که امروز به من کردی، دیگر هیچ‌وقت، ماری تو را نیش نمی‌زند!»» به نظرم این‌چنین دروغی هیچ تفاوتی با دروغ‌های دینی در رابطه با بهشت و جهنم ندارد. البته در این مورد وقتی فرد به چند حیوان کمک کند و هیچ‌چیز عایدش نشود، احتمالا بی‌خیال چنین کار بی‌فایده‌ای خواهد شد. حتی اگر هیچ‌وقت از این کار دست نکشد و تلاش کند جلوی سوءاستفاده از حیوانات را بگیرد، باز هم به نظرم این اخلاقیات بناشده بر دروغ را نمی‌پذیرم. هرچند که چنین اعمالی چندان در افراد رغبتی برای انجام‌شان ایجاد نمی‌کنند، و سود و ضررشان هم آن‌چنان نزدیک و واضح نیست که فرد با دیدن‌شان ترغیب به تکرارشان شود، اما به نظرم آگاه‌سازی از حقیقت این اعمال و نتایج‌شان تأثیری بس عمیق‌تر و کاراتر خواهد داشت. چه بسا که می‌تواند اشتباه در کمک‌رسانی به حیوانات را نیز کاهش داده یا برچیند.

یازده خواهر و یک برادر
پند داستان: گاهی انسان برای موقعیت‌های تازه‌ای که در آن‌ها قرار می‌گیرد فرد مناسبی است، و اگر برای رسیدن به موقعیت پیشین خود از آن‌ها فرار نکند، می‌تواند مفید و مؤثر واقع شود و چه بسا کارهای بزرگی را به انجام رساند.

دختر راجه و انگشتر یاقوت‌نشان
پند داستان: کمک به آدم‌های ناشناس یا شناس می‌تواند بعدا در هنگام سختی به کار بیاید و دیگران را به خیرخواهی برای هم دعوت کند.
نکته: به نظرم این نکته قابل‌ذکر است که در این داستان‌ها غالبا افرادی که به‌شان اعتماد می‌شود و راجه‌ها و بزرگان حاضر می‌شوند حرف‌شان را بررسی کنند و از مجازات شدیدشان سر باز بزنند، از اشراف و دلاوران هستند. این مسئله احتمالا به خاطر حکومت‌های پادشاهی و ایده «الگوگیری مردم از اشراف و پادشاهان خود» و «شاه پدر مردم است» در این داستان‌ها و افسانه‌ها نهادینه شده است. و باز احتمالا به همین خاطر است که در این داستان‌ها کم (نزدیک به صفر) پیش می‌آید که شخصیت‌های اصلی از مردم عادی باشند. شاید هم صرفا به خاطر اهمیت بیشتر اشراف و اندکی تعدادشان به نسبت مردم عادی، و متفاوت بودن سبک زندگی‌شان با عموم مردم، این داستان‌ها برای مردم هیجان‌انگیزتر و جذاب‌تر بوده‌اند و در ماندگاری‌شان نقش داشته‌اند.

دوست فیل‌ها
پند داستان: از راه جنگ و دروغ و جنایت نمی‌توان به صلح پایدار و وضعیت خوب و خوشی رسید، و بهتر است همیشه از در دوستی وارد شد و ستیز و سرکوب را به فراموشی سپرد و به عنوان آخرین راه‌حل و وقتی که کمترین احتمال پیروزی از طریق راه‌های دیگر وجود دارد مد نظر داشت. / در رابطه و ازدواجی که بر دروغ استوار شده باشد، احتمال فرو ریختن و جدایی بیشتری وجود دارد و این نگرانی بر طرف دروغ‌گو فشار بیشتری وارد خواهد آورد و زندگی را برای او تلخ و هراس‌انگیز خواهد کرد. / هدیه‌ها بهتر است متناسب با شخصیت و توانایی افراد انتخاب شوند، تا بتوانند دل افراد را نرم کنند و منجر به دوستی شوند.

جادوگری در غار
پند داستان: انسان ستمگر وقتی نتیجه ستم خود را بر دیگران می‌بیند، دچار غرور می‌شود. / انسانی که به خود مغرور باشد، نقطه‌ضعف‌هایش را طوری بیان می‌کند که انگار هرگز در موقعیتش اثر نخواهند کرد. / اگر نقطه‌ضعف‌هایت را برای دیگران شرح دهی، روزی از آن‌ها سوءاستفاده خواهند کرد.
نکته: این‌که چرا [تقریبا] همیشه جادوگرها در داستان‌های قدیمی بدجنس و ستمکار هستند جای بررسی دارد. اما آن‌چه به ذهنم می‌رسد، ترس مردم از ناآگاهی از اعمال آنان بوده است. این احتمال هست که مردم در گذشته به آدم‌هایی که اطلاعات بیشتری درباره برخی چیزها داشته‌اند و اعمال عجیب و غریبی (از چشم مردم) انجام می‌دادند که نتایج عجیبی به دست می‌آورده‌اند، چندان اعتماد نداشته‌اند و نمی‌توانسته‌اند قبول‌شان کنند، و به همین خاطر به‌شان القابی مثل جادوگر می‌دادند. این جادوگران نیز به خاطر ترسی که مردم ازشان داشتند و ازشان دوری می‌جستند، به این باورهای اشتباه دامن زده‌اند تا یا محیط آرام‌تری برای خود و کارشان ایجاد کنند، یا بتوانند با اخاذی از مردم به ثروت بیشتری دست یابند. همین هم منجر شده تا این افراد با یک‌کلاغ-چهل‌کلاغ و بیشتر کردن نمک ماجراهای‌شان، در نظر عامه مردم مغرورتر، بدجنس‌تر و ظالم‌تر از چیزی که هستند تصویر شوند.

شکار فیل بزرگ
پند داستان: قدرت و غرور با هم ارتباط تنگاتنگی دارند و غرور باعث به دام افتادن فرد و خطا کردن او خواهد شد، چرا که او را نابینا کرده، از دیدن حقیقت باز می‌دارد. / کاردارانی که در موقعیت ضعیف‌تری نسبت به دشمنان خود (که موقعیت قوی‌تر و بهتری دارند) هستند، اگر نقشه‌های خود را بادقت و باتوجه به افکار و رفتار دشمنان خود طرح‌ریزی کنند، می‌توانند به جای انتظار برای نابودی خود، دشمن را به دوست بدل کنند و از هزینه‌های جنگ و جدل اجتناب کنند. / جنگ هزینه‌های زیادی را به طرفین خود تحمیل می‌کند و به همین خاطر به عنوان راه‌حل دم‌دستی اصلا عاقلانه نیست.
نکته: در این داستان می‌بینیم که حاکم شهر همسایه برای جلوگیری از جنگ، دست به نیرنگ می‌زند. شاید در تکمیل پندهای داستان «دوست فیل‌ها» بتوان این نکته را اضافه کرد که نیرنگی که بتواند کله‌شقی و غرور را از طرفین یا یک طرف جنگ دور کند و آن‌ها را متوجه «امکان دوستی و همکاری» کند، در موقعیتی که جنگ به نظر اجتناب‌ناپذیر و حتمی می‌آید، بهتر از دست بردن به شمشیر و جان دادن است. در واقع شاید اگر از راه نیرنگ بتوان زندگی‌های بیشتری را حفظ کرد، بد نباشد که از آن نیز استفاده کرد. اما در این‌جا این نکته مطرح می‌شود که پس نیرنگ دین برای به راه آوردن مردم و ایجاد امور اخلاقی مثبتی مثل «احترام به حقوق همسایه» و «توجه به پاکیزگی» و «خوب زیستن» چه می‌شود؟ فکر می‌کنم پاسخ کوتاهی به این ایراد، در رابطه با ایمان لایتغیر دینی به چیزی فراتر از درک انسان، این باشد که چنین ایمانی که غالبا کورکورانه است و انسان را وامی‌دارد تا دین خود را برترین و دقیق‌ترین دین بداند، به سادگی فسادپذیر است و به جنایت و حماقت کشیده می‌شود. یعنی عملی مثل شلاق زدن فرد زناکار و سنگسار کردن زن زناکار و اعدام فرد از دین برگشته، فقط از افراد کورشده با ایمان برمی‌آید و بعید است انسان از عقل خود استفاده کند و تصمیم بگیرد زندگی کسی را به همین سادگی دستخوش اذیت و آزار کند و از او بگیرد. اما باز این سؤال مطرح می‌شود که اگر بدانیم با نیرنگی nنفر کشته می‌شوند، اما از کشته شدن حداقل 2n از مردم جلوگیری می‌شود، آیا حق‌داریم به چنین نیرنگی دست بزنیم یا نه؟

عابد پرنده‌سوار
پند داستان: ظالم از ترس ظلم بزرگ‌تری که ممکن است بهش برسد، به سادگی فریب خواهد خورد و به خرافات رو خواهد آورد و از این طریق جایگاه خود را سست می‌کند. / اعتقاد به خرافات همیشه موجب فریب خوردن افراد می‌شود.
نکته: در این داستان فردی که مدت‌ها اسیر ظلم بوده، راهی برای فریب ارباب خود، از طریق خرافات، می‌یابد و با بهره‌گیری از همین کار، او را به توبه از بدجنسی‌هایش وادار می‌کند. باز هم بهره‌گیری از فریب را مثل داستان‌های پیشین شاهد هستیم. اگر خرافات در آن زمان و بین آن مردم وجود نداشت و به انواع مختلفی از آن دامن زده نمی‌شد، احتمالا آن ارباب ظالم
بی‌سواد و ناآگاه همین‌طور به آزار و اذیت زیردستانش ادامه می‌داد و آن‌ها را به رنج‌های ریز و درشت دچار می‌کرد. اما این هم نوعی بهره‌گیری از فریب است. باید این سؤال را مطرح کرد که در موقعیت شخصیت‌های این داستان چه‌طور امکان داشت بدون بهره‌گیری از نیرنگ و خرافات ارباب بدجنس را به کار خوب و نرم‌خویی دعوت و ترغیب کرد؟ معمولا وقتی جهان‌بینی افراد با کمک آگاهی و علم رشد می‌کند، آن‌ها ناخودآگاه کمتر به ظلم و حق‌کشی رو می‌آورند؛ اما چه‌طور می‌توان چنین چیزی را از افرادی که بیشتر عمر خود را به راهی گذرانده‌اند و سواد و آگاهی چندانی به دست نیاورده‌اند آموخت و ازشان خواست که مسیر زندگی‌شان را تغییر دهند؟ به خصوص که اکثر مواقع این افراد رفتار و اخلاق خود را تثبیت‌شده و غیرقابل‌تغییر می‌دانند (و چندان هم در این زمینه دروغ نمی‌گویند و در خودشان توانی برای تغییراتی به این گستردگی نمی‌بینند) و نمی‌شود انتظار داشت در یک حرکت معجزه‌وار به مسیر درست و بهتری برگردند.

گل اسرارآمیز
پند داستان: نگه نداشتن راز دوستان و نزدیکان، دوستی و روابط را از بین می‌برد.
نکته: اگر گهرسین و همسر بی‌نامش (با این‌که این دختر نقش مهمی در داستان دارد، اما نامی از او نیامده، و احتمالا به کم‌اهمیتی زنان نسبت به مردان، در منبع اصلی و کتاب کهن (کَتاسَرِت ساگَر)، یا در نظر مترجم و بازنویسنده کتاب حاضر برمی‌گردد) واقعا به عشق یک‌دیگر اطمینان داشتند و خرافاتی را که عابد به‌شان ارائه می‌داد باور نمی‌کردند، با خشک شدن آن گل‌ها[ی مثلا جادویی] از دیدن هم ناامید نمی‌شدند و فکر نمی‌کردند یکی از آن دو به دیگری خیانت کرده، و باز می‌توانستند به زندگی خود ادامه دهند. اما خرافات از ناامیدی و ناآگاهی مردم تغذیه می‌کند و در چنین جاهایی که ترس از اتفاق تلخ و ناگواری وجود دارد خود را به زندگی آن‌ها وارد می‌کند تا امیدی کاذب و بی‌اساس به آن‌ها بدهد. ممکن است گاهی هنگام اعتقاد به یک خرافه، اتفاقی مطابق خواست ما رخ دهد، اما فقط فردی احمق، این را نتیجه عقیده‌اش به آن خرافه در نظر می‌گیرد. فلذا باز هم می‌بینیم که نیرنگی که در این‌جا برای اطمینان از عدم‌خیانت و رازداری به کار رفته بود، نتیجه‌ای جز اندوه نداشته است. شاید نگه داشتن گل‌هایی که به زن و مرد سپرده شده بود، نشان از علاقه‌شان به ادامه دادن زندگی با عشق بود، اما به هر حال نباید خشک شدن‌شان را نشانه‌ای برای ناامیدی و ویرانی عشق در نظر گرفت. هرچند این را هم باید در نظر داشت که نمی‌توان انتظار داشت که آن شور و حال و عشق اولیه تا انتهای زندگی در طرفین باقی بماند، اما می‌توان زندگی آرام و پرمحبتی را خواست و حفظ کرد.

مرد و دزد دروغ‌گو
پند داستان: زودباوری راه را برای فریب خوردن باز می‌کند. / دزدی ریسک بزرگی‌ست و مثل قمار است، شاید چندین بار نتایج خوبی به دست بیاورد، اما این امکان هم هست که همه‌چیز، حتی زندگی دزد را از او بگیرد و نابودش کند.
Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.