فکر میکنم از شاعری در قد و قامت فیروز ناجی، نمیشد انتظار چیزی کمتر از این را داشت.
رمان یا رمان کوتاهی که تقسیم بندی هایی نظیر رمان جنگ یا رمان مهاجرت یا ... را کِدِر و محو میکند؛ فُرم نابی دارد که تحلیل و کشف را می طلبد و پیش بینی پذیر نیست.
جدای از اینها، رمان ترسیم بِکر و در عین حال دقیقی از حال و هوای سالهای پس از انقلاب، سالهای اعدام، سالهای جنگ و سالهای بمباران ارائه میدهد که دست کم در متون مکتوب بسیار کم شبیهش را خوانده بودم تا امروز. جهانی را مکتوب میکند که مثلاً عباس کاظمی در کتاب «امر روزمره در جامعۀ پساانقلابی» شرحش را داده است. البته شرح عباس کاظمی کاملاً چاپ پذیر و در نتیجه تلطیف و سانسور شده است (شاید نه سانسور حکومتی و اداره ای، بلکه نوعی سانسور ذهنی و پژوهشی که پیش از چاپ صورت میگیرد). همچنین، شرح فضای بمباران شهرها و به خصوص تهران را هم قبلاً در رمانهای دیگری مثل «محاق» و «شبیه عطری در نسیم» و «بلیت بازگشت» خوانده بودیم. البته اینکه میگویم «قبلاً» منظورم از نظر تاریخی نیست، چون از سه رمانی که گفتم دست کم دو تای دوم بعد از «آگهی برای فروش...» نوشته و منتشر شده اند.
آگهی فروش برای ماشین رختشوئی روایتی از وضعیت جنگ هشتساله در تهران است. داستان در دو روز رخ میدهد، البته گذشتهنگرهایی نیز دارد که به زندگی شخصیت اصلی با خانوادهاش برمیگردد. از این دو روز بخش اعظمی از روایت به روابط شخصیت اصلی، یعنی بهمن فرد، با علی، شخصیت دیگر داستان، اختصاص دارد. شخصیت اصل، یعنی بهمن فرد، در شرف مهاجرت از ایران قرار دارد و در این مابین وضعیت مردم را در زمان جنگ هم میبینیم. داستان، روایت متفاوتی از تهران زمان جنگ دارد. همچنین مردمی را مشاهده میکنیم که در داستانهای آن دوره کمتر بهچشم میخورند: حاشیهنشینها، معتادها و بیخانمانها. البته داستان رگههایی از هموسکشوالیته نیز دارد که در جای خود بدیع است. اینکه اسم شخصیت اصلی هم «بهمن» است عمدی در کار بوده که دیدگاههای نویسنده را از انقلاب ایران نشان میدهد و «فرد» هم شاید به این دلیل که سرتاسر داستان تنهاست و خودش هم به این مسئله اشاره میکند. نثر داستان هم شاعرانه است و از نظر من، تأثیر افراد دیگر و سبک شعرگویی ناجی را میتوان در آن دید.
This entire review has been hidden because of spoilers.
قصهی اشیاء بود برای من انگار، بیش از هر چیز دیگری. از همون صفحات اول، وقتی با لباسهاش درگیره و دنبال جورابهایی میگرده که لنگه به لنگه باشن، خودش این کار رو نافرمانی و «برادر» و یکرنگ نبودن با جماعتی که داره بینشون زندگی میکنه میدونه، چیزی که بعدها در توصیف علی هم بهش اشاره میکنه، که علی نمیتونه بپذیره این ناهمرنگیها رو و حل بشه تو آدمهای اطرافش و همهی زجرش از همینه. اما برای من بیش از اونکه مسئلهی فرمانبرداری و نافرمانی و یکرنگ شدن و نشدن باشه مسئله آدمیه که جهانش رو محدود کرده به اتاقش، لباسهاش و جورابهاش و اثاثیهای که مدتهاست داره خردخرد میفروشه و حالا هم قصد کرده بفروشه یا ببخشه به علی و بره. اما اینها همهی جهانش رو تشکیل میدن، لااقل در نیمهی اول داستان، که تقریبا حتی از خونه هم بیرون نمیره و همهش این علیه که میاد پیشش و با همین اشیاء ور میره، توی وسایل قدیمی چایی درست میکنه، اسلحهی قدیمی رو برمیداره و میخواد، حتی تسبیحش رو به اشیاء خونه اضافه میکنه و میشه یه جزیی ازش که تا ته داستان همراه بهمن میمونه، و اصلا قبلتر هم از طریق همین اشیاء وارد داستان و وارد زندگی بهمن شده، از طریق فروش ماشین رختشویی. انگار جهانشون داره توی همین اشیاء و با همین اشیاء معنیدار میشه. انگار سال ۶۳، وسط تهرانی که هر شب بمباران میشه و زندگیای که تماما متزلزله و تو حتی نمیدونی فرداش زندهای یا مرده تنها چیزی که میتونی کنترلش رو دست خودت نگه داری و باهاش احساس کنی هنوز قدرتی در این جهان داری و یه چیز زندگیت دست خودته همین اشیائه، همون کارکردی که برای علی موادی داره که میکشه و بهمن همهش باهاش بحث میکنه بهخاطرش. همونقدر که برای اون موادکشیدن «تنها کاریه که همش به خودم مربوطه، ترس و نگرانیهاش به خودم مربوط میشه، خماری و بقیهی خاک تو سریهاشم با خودمه، ترکش م دست خودمه»، برای بهمن هم لنگه به لنگه پوشیدن جورابها و در حالت تعلیق بین فروختن و نفروختن نگه داشتن لوازم خونه و قفلی که هر کدوم در طول داستان یک بار روش میرینن (بهجای هر کنش غیرمادی و غیرشیءمحورتری که میتونست نشوندهندهی نفرت و دشمنی باشه) اون چیزیه که کنترلش به خودش مربوط میشه، اون یه جاییه که انگار زندگی و سرنوشت دست خودشه. مهاجرت هم براش همچین چیزیه، تصمیمش رو گرفته که بره، که سرنوشتش رو بگیره دست خودش و رها بشه از این وضعیت و حرکت کنه به سمت یه جا و وضعیت دیگهی بهتر. اما مهاجرت هم دقیقا مثل اشیاء اطرافش داره کار میکنه براش، اونقدر که خودش فکر میکنه اختیار تامشون دستش نیست. همونطور که ماشین رختشویی رو از آغاز تا انتهای داستان موفق نمیشه بفروشه هرچند که علی هر بار وعدهی پیدا شدن مشتری رو بهش میده، مهاجرت و ترک فضا و وضعیت فعلی هم تا لحظهی آخر نامعلومه، معلوم نیست فرودگاه باز باشه یا نه، معلوم نیست هواپیماها حرکتت کنن یا نه، معلوم نیست تاخیر توی دبی چقدر طول بکشه، و دست آخر، فصل آخر، معلوم نیست که این رفتن براش کارکردی که میخواست رو داره، رهایی رو حاصل میشه، یا نه، نقش خالکوبی گل علی و آدمهای بالای دار و شعر حافظ که دربارهی بازگشت یوسف گمگشته ست قراره که همراهش بمونن هرجا هم که بره، مثل ماشین رختشوییای که تهش معلوم نمیشه بالاخره فروخته شد یا نه.
+دفعهی دوم بیشتر دوستش داشتم انگار. ++من شعر از خود فیروز ناجی نخوندهم و احتمالا حتی بیشتر شبیه باشه، اما زبان و نثر رمان من رو بسیار بسیار یاد بیژن الهی میندازه، خیلی بیشتر از فروغ یا هر کس دیگهای.