Jump to ratings and reviews
Rate this book

حکایت پیر و جوان: داستانی به قلم ناصرالدین شاه قاجار

Rate this book
این اثر در سال ۱۲۸۹ ق نگاشته شده است

115 pages, Hardcover

Published April 1, 2006

Loading...
Loading...

About the author

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
1 (11%)
3 stars
4 (44%)
2 stars
4 (44%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 2 of 2 reviews
Profile Image for Mohaaaamin.
68 reviews13 followers
Read
March 17, 2025
کتابِ اول از برنامه‌مطالعاتیِ "۲۰۰ اثرِ داستانی از ادبیاتِ فارسی":
حکایت پیر و جوان
به قلمِ ناصرالدین شاهِ قاجار
۱۲۵۱

سلطان صاحبقران، شاهی با لطافتِ احساس و طبعِ شاعرانه که به‌جای سلطنت‌کردن اگر در هنر و ادب گام می‌زد چه‌بسا شهرتی سزاوارتر تحصیل می‌کرد. هرچند که در رویارویی با هم‌عصرانِ صاحب‌قلمِ خود دستِ پایین را داشت.

مختصری درباره‌ی ناصرالدین شاه:
محمد راغب در کتابِ خود، "مدخل داستان معاصر فارسی" می‌نویسد: "ناصرالدین شاه (۱۲۲۷ ش / ۱۲۶۴ ق - ۱۲۷۵ ش / ۱۳۱۳ ق) یکی از طولانی ترین دوره‌های پادشاهی را در ایران و جهان داشته است. دوره‌ی حکومت او سرشار از رویدادهای مهمی بود که به تغییرات بنیادین سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و حتی ارضی در ایران منتهی شد. حدود پنجاه سال سلطنت همراه با استبداد شرقی ناصری، کمتر جایی برای بروز مداوم صداهای مخالف در سطوح بالای حاکمیت باقی گذاشت. اما این صداهای سرکوب شده در لایه‌های پایین‌تر اجتماع رسوخ کرد و جامعه، آبستن تعارضات لاینحل عظیم اجتماعی‌ای شد که با گذر از عهد مظفری، در انقلاب مشروطه سر بر آورد. این فضا بستر مناسبی برای شکل‌گیری رمان فارسی فراهم کرد."
و نیز ادامه می‌دهد: "ناصرالدین شاه شخصاً به عکاسی، نقاشی، خوشنویسی، معماری، شعر، موسیقی، تعزیه، ترجمه، سفرنامه، روزنامه، خاطرات و به طور کلی نویسندگی علاقه داشت. او اثری داستانی با نام "حکایت پیر و جوان" داشت که اگرچه بارقه‌هایی از گلستان سعدی همچنان در آن دیده می‌شود، اما تازگی‌هایی دارد و شاید بتوان آن را از نخستین تلاش‌ها برای ایجاد شکل تازه‌ی داستان کوتاه فارسی دانست. ساده‌نویسی، توصیف و توجه به جزئیات، مهم‌ترین ویژگی‌های تأثیرگذار او هستند."

ناصرالدین شاه "حکایت پیر و جوان" که البته نام آن را "حکایت پیر و شیخ و جوان و طفل" کامل‌تر و دقیق‌تر است، به‌ فرمِ داستان‌کوتاه و به سبک و سیاقِ فرنگیان قلم زده است. گرچه سبکِ ایرانی را هم با آن درآمیخته.
تا حدودی می‌شود راوی را که در شیخوخیت اوقات سپری می‌کند همان ناصرالدین شاه دانست و بدین طریق با زندگیِ شخصی و اندیشه و علاقه‌های او مطابقت داد. علاقه‌هایی از این جنس: شکار و طبیعت.


علاقه به شکار:
در دوره‌‌ی ناصرالدین شاه مراسمِ شکارِ سلطنتی جلوه‌‌ی نوینی پیدا کرد. پزشکِ ویژه‌‌ی ناصرالدین شاه، دکتر یاکوب ادوارد پولاک در این باره چنین می‌گوید: "پراهمیت‌ترین مراسم شکار سلطنتی یک مرتبه در سال در جاجرود و در یکی از روزهای مشخص در اول ماه دی صورت می‌پذیرفت. در ابتدای این مراسم توپ‌هایی شلیک می‌شد که به مثابه‌ی نشانه‌‌ی شروع مراسم در نظر گرفته می‌شد و پس از شلیک آنها اغلب ساکنین آن منطقه را ترک می‌کردند."
این علاقه را برای مثال در این قسمت از داستان:"و آهو و ارقالی و سایر شکارها که از گرمسیرات به ییلاق آمده‌اند..." می‌توان دید؛ او که بی‌حد تمایل به شکار کردن داشت، به حیوانات به چشمِ شکار می‌نگرد.

اندیشه شاهانه:
در اثباتِ تعلقِ اثر به شخصِ ناصرالدین شاه، بس که کلامِ مستعمل در داستان کلامی شاهانه است. برای مثال"مایه‌ی تفصیل و دردسر و تطویل کلام است. ما حرف از ملت خودمان می‌زنیم..." چنین گزاره‌ای با این حسِ مالکیت، بیش‌تر از ذهنِ یک شاه تراوش می‌کند تا یک درباریِ نوکر.
از دیگر دلایلِ این ادعا:
قرقگاه و شکار شاهانه
داشتن شاهینان تیزپرواز و صیدگیر(که مختص شکار سلطان پرورش می‌یافته‌اند)
به فرنگ رفتن و مطلع بودن از آنجا
واژه‌ی خاصِ "پدرسوخته"

چهار فصل، چهار دوره زندگی:
نویسنده هر دوره‌ی زندگی را به مثابه‌ی یک فصل دانسته و می‌گوید:
"قدما از فصول اربعه فصل بهار را تشبیه بحالت جوانی کرده‌اند چنانکه در کتب قدیم و جدید و السنه و افواه مملو است که بهار شد و عالم جوانی از سر گرفت اینمعنی غلطی است مشهور که بیشتر از چهار هزار سالست گفته و نوشته میشود زیرا که فصول چهارگانه شباهت تام و تمامی بنمو و حالت انسان از ابتدای طفولیت الی کهولت دارند و ما بدین طور تشبیه میکنیم و میگوییم ابتدای بهار فصل و حالت طفولیت است الی سن و حالت تمیز که او را حد بلوغ گویند
بعد از آنکه بهار بحد کمال رسید و آسمان از ریختن باران و تگرگ و وزیدن بادهای سیاه تیره و برفهای سوزنده کشنده و صداهای مهیب فارغ شد ابتدا میکند بفصل تابستان که اول رسیدن میوه‌ها از هر قسم و گرمی هوا و عشق کامل... و غرور و نخوت هر خلقی بحد کمال است... بعد از طفولیت که بهار بود حالت انسانی مثل تابستان است که از سن بیست الی چهل و پنج است و او را سن شباب میگویند درینوقت نهایت گرمی در عروق و اعصاب و حدت ذکا و جوشش طبیعت و جریان خون در رگ و پی و بدن است و سرشار بودن خیال و بوالهوسی او در سر حد کمال است
بعد از آنکه در تابستان همه‌ نباتات غرور خود را بآخر رسانیدند میوه‌ها و حاصل خود را دادند و جمیع حیوانات... بچهای خود را... از تربیت و محافظت مادرانه و پدرانه مستغنی دیدند... ابتدای فصل پاییز میشود و این فصل گرفته و کدر و دلتنگ است این فصل در حالت انسانی از ابتدای چهل و پنج الی شصت است که شیخوخیت مینامند و او فصلیست که غم و اندوه بالنسبه بنشاط و طرب ده بر یکست
سپس ابتدای فصل زمستانست که در حقیقت عالم موت و مرگست و در حالت انسانی از سن شصت سالی وقت مردن که بسن کهولت معروفست و این حالت زمستانی بدترین وقت و حالت زمین و نباتات ک حیواناتست... بجز حالت انتظار و امید چیز دیگر نیست... انسان در وقت پیری و محرومی از لذایذ دنیوی بامید عطایای خداوندی در آخرت و بهشت جاوید که فصل بهار و جوانی دیگر پیر روشن ضمیر است روزگار میگذارند"

راوی:
نکته‌ی حائز اهمیت این است که "روایات سنتی اغلب با مطلعی چون "یکی بود یکی نبود" می‌آغازند و بدین‌سان مسئولیت روایت را به دوش زمان و گذشتگان می‌گذارند. در مقابل، بار روایت عصر تجدد بر دوش راوی است." و در این داستان ما شاهدِ یک روایتِ اول‌شخص هستیم.

شخصیت‌پردازی:
به‌لحاظِ پرداختن به شخصیت، تا حدودی این شاهِ قاجاری قابلِ قبول عمل نموده. شخصیت‌پردازی در این اثر هم به‌شیوه‌ی مستقیم و هم غیرمستقیم است. به‌عبارتی روایت هم مبتنی بر محاکات و هم مبتنی بر نقل است. طفل، جوان و پیر ابتدا به‌لحاظ ظاهری و پوشش تعریف شده و سپس کردارشان به نمایش گذاشته می‌شود.
همچنین در امر دیالوگ‌نویسی، زمانی که طفل آغازِ سخن می‌کند نویسنده در حد او بسیار بچگانه سخن می‌راند و چون سخن به جوان می‌رسد، سخن‌اش به دو گونه است: سخنِ جاهلانه و کوچه‌بازاری؛ جایی که با دوستان خود صحبت می‌کند"داداش جان! به مرگ خودت همین است که گفتی. ان‌شاالله به خدمت می‌رسم و خواهی دید که پدرش را آتش می‌زنم." و دیگری سخن از روی ادب؛ آنجا که به قصد دلربایی با زنان به گفت‌و‌گو می‌نشیند."ای خانم‌ها! من نوکر شما هستم و آنچه بی‌التفاتی نمایید، سزاوار خواهم بود..."
اما زمانی که نوبت به سخن‌وریِ پیر می‌رسد، سخن کاملن دگرگون می‌شود. سخن سنجیده و از روی اندیشه و آگاهی است. نیز کلام او به تشبیهات و اسجاعِ گوناگون مزین است.

به‌لحاظ زبانی:
واژگانی-دستوری:
*مطابق و جمع بودن صفت و موصوف یا مضاف و مضاف‌الیه؛ مثال:
"صیادان ماهیان"
"احوالات طیور و وحوش"
*جمع بستن واژه‌های فارسی با "ات" جمع مونث عربی؛ مثال:
"دهات"
"گرمسیرات"
*جمع بستن واژه‌های فارسی به جمع مکسر عربی؛ مثال:
"بساتین"
*جمع بستن دوباره‌ی جمع عربی؛ مثال:
"احوالات"
*استفاده از ترکیبات عربی؛ مثال:
"فی‌الحقیقت"
"قال و مقال"
"ثقل سامعه"
"ضعف باصره"
"محصور بین‌الحاصرین"
*حذف فعل به قرینه و بی‌قرینه
*استفاده از دو حرف اضافه برای یک متمم
*ضمیر ذی‌روح برای غیر ذی‌روح؛ مثال:
"توصیف بهار، اظهار بدیهی است و در تعریف او‌..." او به جای آن به کار رفته
بدیع:
آرایه‌های لفظی:
*سجع
*موازنه یا مماثله
*ترصیع
آرایه‌های معنوی:
*ایهام
*تناسب
*تلمیح
*صور خیال

نماد:
همانطور که پیش‌تر گفته شد، هر کدام از شخصیت‌های اصلیِ «طفل جوان میانسال پیر» نمادین هستند. در هر زمان و مکان این چهار شخصیت، بی‌گمان نمادِ حقیقت‌گرایانه‌ی خود می‌باشند؛ با تمامی خوی و منش‌شان.
«طفل»، در هر جایی همین خصوصیات را دارد و شیطنت‌بازی و شلوغ‌کاری جزو ذات اوست؛ چون بوی و رایحه خوش به گُل.
«جوان»، به همین ترتیب نمادی است از خامی، غرور و بی‌تعقلی از سویی، و نیرو و توان و انرژی بسیار از سویی دیگر که به هر جهت و به هر صورت باید به کار برود.
«پیر»، نمادی است از کتابی کهنه و پوسیده که با تمامی پوسیدگی و دیرینگی‌اش، سرشار از کاردانی‌ها، پختگی‌ها و دانشِ بسیار است. در عین حال، نمادی است از پیوسته بودن به زندگی‌ای که برای هر کس دارای رنگ و بو و جلال و شکوهی است که دل بریدن از آن بسیار دشوار است.
‌‌

باغ:
باغ که انسان را به فرح و شادی و تازگی می‌اندازد، در هر سه حکایت وجود دارد و جلوه‌گری می‌کند. هر سه شخصیت اصلی به باغ می‌روند و تلاش دارند که اندوه و فریادهای درون را در آنجا به آرامش و آسایشی نسبی بکشانند. «باغ»، نماد بازگشت به کودکی است؛ چه طفل چه جوان و پیر همگی «باغ» را مایه‌ی زدایش گرفتاری‌های درون خویش می‌دانند. بر همگان آشکار است که انسان در زمانی خاص به کودکی خود برمی‌گردد تا چراغ خاموش خویشتن را روشن کند؛ پس باغ نماد کودک است؛ چون هم دارای نزهت و فرحت است هم یادآور بهار؛ یعنی آغاز زایش و روییدن.


امرد:
پولاک طبیب مخصوص ناصرالدین شاه می‌نویسد: "بعضا رسم بود که مردان فقط شب‌های جمعه با زنانشان همخوابه می‌شدند و دیگر روزهای هفته با غلام‌بچه‌ها سپری می‌کردند."
دکتر سیروس شمیسا می‌گوید: "در همین دوره، داستان عشق ناصرالدین شاه به ملیجک یادآور داستان محمود و ایاز است. ملیجک در لغت به معنی گنجشک است. غلام علی خان عزیز سلطان برادرزاده‌ی یکی از زنان ناصرالدین شاه بود و به همین سبب از کودکی در دربار رفت‌وآمد داشت و از همان بچگی مورد توجه ناصرالدین شاه قرار گرفت و شاه به او لقب عزيزالسلطان داد. ملیجک کوتاه قد، الکن، زردروی و به طورکلی زشت بود اما شاه فوق‌العاده او را دوست داشت، چنان که در سفر به فرنگ او را با خود برد تا برج ایفل را تماشا کند. شاه دختر خود اخترالدوله را به عقد او درآورد و به او به عنوان امیرتومانی داد. بعد از مرگ ناصرالدین شاه ملیجک نزد مظفرالدین شاه و محمدعلی شاه و احمد شاه حرمت و احترام داشت.
ردپای این مسئله را در جایی از داستانِ ناصرالدین شاه هم می‌توان پیگیری کرد:
"در میان یونجه‌ز��ری گِرد یکدیگر نشسته و هر یک شیشه مسکری از جیب درآورده... بعد از دقیقه‌ای طفل امردی آمد بگذرد یکی از حضرات برخاسته و بهر قسم بود او را به پیش خود نشاند و مشغول صحبت و تصنیف خواندن شدند... همان جوان معهود برخاسته رفته نزدیک پسر امرد نشست و گفت آقاجان با من بیشتر میل داری صحبت کنی یا با آنهای دیگر امرد گفت با هیچکدام جوان متغیر شده سیلی سخت بدوزد"


بطور خلاصه ناصرالدین شاه مترصدِ بیان چنین گزاره‌ای است:
طفولیت زمانه‌ی عدم‌مسئولیت است. هرچه می‌خواهی عمل می‌کنی و به‌سهولت از زیر بارِ ثقیلِ پاسخگویی فراغت می‌یابی. وقتی تو خود طفلی را به باد کتک می‌گیری و وقتی طفلی دیگر تو را. یک‌بار تو مالی از کسی دیگر‌ را می‌ربایی و بارِ دیگر دزدیده‌شدنِ مالی را به‌ناحق متهم می‌شوی.
جوانی فصلی از زندگانی است که خربزه را خورده پای لرزش می‌نشینی.
شیخوخیت زمانِ غور کردن است. به نظاره‌ی همه‌چیز نشستن. چه چیز حق است و چه چیز ناحق؟
و عاقبت پیری هنگامِ امیدواری و انتظار است برای بهاری دیگر. و نیز دورانِ قناعت است. همانطور که:
"سفره را در مقابلش نهادیم غذاییکه درین سفره حاضر شده بود ازینقرار است نانی سیاه و کلفت و پنیری تلخ و شور و ضمخت قدری ماست سفت بیمزه و نعناع و ریحان تازه... مرا مخاطب کرده و گفت... بلی برای روزگار و سن تو همین است که خیال میکنی اما برای من سفره سلیمان است و نعمت پیر کنعان"
یا بقول شاعر:
ز پیری جهان دیده کردم سوالی
که بهر معیشت ز مال بضاعت
چه سرمایه سازم که سودی کند گفت
اگر می‌توانی قناعت قناعت

در کهن‌سالی البته حسرت هم هست: "ناله میکرد و آه میکشید و میگفت ایدریغ از جوانی وقتی که در جوانی اسب میتاختم و کوی میباختم..."
یا بقولِ شاعر:
فارغی(غافلی) از قدر جوانی که چیست
تا نشوی پیر ندانی که چیست
نظامی

یا در جایی دیگر پیر معترف می‌شود که: "یاد از جوانی حیف از عمر رفته که بنادانی گذشت"
یا بقولِ شاعر:
تعلّقم به حیات است وقت پیری بیش
که مفت باخته‌ام موسم جوانی را
کلیم کاشانی

در انتهای داستان، به‌گفته‌ی راوی، "جوانی بسیار خوشگل و زیبا از خیابان رو بما می‌آمد" در این لحظه پیر "سرش را نزدیک روی جوان آورده چنانکه دیدم کل قوای خود را در چشمان جمعکرده بی‌اختیار گفت فتبارک‌احسن‌الخالقین و دستی بگردن جوان انداخته بوسه بر صورتش زد و گفت ای جوان ازین جسارت من خاطر آزرده مکن و بمن ببخشای اگرچه علیل و ذلیل و پیرم اما نباید از حسرت یکبوسه جوانی بمیرم... مَثَل پیران بگیاه زرد شده مرده آخر فصل بهار میماند اگر در آنوقت زردی و افسردگی و پژمردگی باز بارانی از آسمان بروی او ببارد بحال می‌آید و جانی میگیرد"
بقولِ شاعر:
هر چند پیر و خسته‌ام عیش جوانی می‌کنم
یک بار دیگر آشتی با زندگانی می‌کنم


ناصرالدین شاه گاه در خلالِ این صحبت‌ها، اظهاراتِ فرعیِ جالبی را تقریر می‌کند. برای مثال راجع‌به وقتِ آغازِ سال در مللِ غربی نسبت به ایران می‌گوید:
"در قانون فرنگستان سنه آنها ابتدا در زمستان است که ارامنه عید خواج‌شویان میگویند و چندان وقت خوبی نیست زیراکه در آنوقت جز باران و برف و کل و سرمای شدید لذتی محسوس نمیشود کاملترین عیشها در آنوقت لغزیدن بر روی یخ است و این عیش و لذت بازیرا هر بچه در ایام طفولیت حکما درک کرده است... اما انصافا فرنگیان این بازیچه را بطوری کامل کرده‌اند و اسباب عیش قرار داده‌اند که میتوان یکی از صنایع عمده‌ی آنها محسوب کرد."
(و بعد به چگونگی این تفریح می‌پردازد.)
اما "درینمملکت از قدیم الی حال عید نوروز و ابتدای سنه را ابتدای فصل بهار قرار داده‌اند که بهترین فصول است."
سپس در شرحِ بهار می‌گوید: "توصیف بهار اظهار بدیهی است و در تعریف او هر شخصی رجوع بقلب خود نماید. تغییرات عمده که در اینفصل در قلب او دست میدهد همانرا تعریف دانسته..."

در جایی دیگر، به هنگامِ تماشای کوچِ پرندگان ابرازِ رشک و افسوس می‌نماید:
"از فرق حالت ایشان و خودم افسوس داشتم که آنها چه‌قدر سبک‌روح و آزاد و خوش‌خلقت هستند که در یکشب از گرمسیر بییلاق میروند بدون زحمت و سنگینی و در کمال تفریح خاطر و قدرت و استقلال ساعتی بیشتر از پانزده فرسنگ طی مسافت میکنند با کمال انبساط و خرمی و من اگر اراده کنم از مسافتی که فرسنگی بیش نیست عبور نمایم ساعات و دقایق زیاد را شامل خواهد بود با خستگی و کراهت خاطر و غیره."
و بعد به قانونمند بودنِ ییلاق و قشلاق کردنِ این پرندگان پرداخته و اذعان می‌کند که هیچ‌ نظمی که انسان اختراع کند به آن نخواهد رسید.

همچنین یکی از تفریحاتِ جوانانِ آن دوره را به جان هم انداختنِ قوچ‌های جنگی معرفی می‌کند:
"جمعی از الواط و جوانان دیگر نمایان شدند و چهار قوچ جنگی همراه داشتند صدای زنگ قوچها زنگ از دل جوان ربوده برخاسته دوید فریاد کرد کجا میروید یکی از آنها برگشته گفت...بیا برویم بیرون دروازه فلان با فلان میخواهند قوچهاشانرا دعوا بیندازند"
(برای مثال در کتابِ مسالک‌المحسنین هم البته به این موضوع اشاره شده است:
"گفت: حالا قوچ‌ها را سر می‌دهند، می‌جنگند، تماشا می‌کنیم، می‌رویم. بعد از آن دو نفر غلام‌بچه را گفت: کشتی بگیرند، هر کدام فایق شدید، انعام می‌دهم. بعد قوچ‌ها ربع ساعت جنگیدند. آخر یکی گریخت میان طویله، دیگری نیز پشت سر گریزنده به طویله رفت. حضرت والا حکم کرد او را گرفتند. بیرون آورده، سرش را بریدند که چرا ندانست طویله او مقام امنی است!")

کلامِ آخر اینکه:
الفت پیری و نسیان جوانی بین که دیگر
خود نمی‌دانم که پیری دوست دارم یا جوانی
شهریار
Profile Image for Maral.
21 reviews7 followers
May 11, 2024
ناصرالدین شاه اگر هنر و نویسندگی را ادامه می‌داد، انسان برجسته‌ای می‌شد. این داستان با اینکه با نگاه زمان حاضر حرف خاصی برای گفتن ندارد، ولی وقتی به زمان نگارشش توجه کنیم، حرف‌های جالبی دارد. دقتی که در جزئیات و توصیف‌ها وجود دارد شاید برای شخصی در مقام نویسنده عجیب نباشد ولی برای کسی به‌عنوان شاه جالب توجه است.
Displaying 1 - 2 of 2 reviews