این سرمایی که این طور یک دفعه می دود زیر پوست تنم، یادم می اندازد که زنده ام، که هنوز نمرده ام، که میتوانم امروز برای خودم یک لباس مشکی یقه باز بخرم، یک لباس مشکی یقه باز که هم لاغر تر نشانم بدهد و هم جذاب تر ...امشب بدجوری به کمی لاغر تر بودن و به کمی جذاب تر بودن احتیاج دارم. -از متن کتاب-
این کتاب، یه جور حس تشویش رو به من القا می کرد موقع خوندن! تموم نظرات در مورد کتاب رو خوندم ولی کسی حرف منو نزده بود! کلنجار رفتن قهرمان داستان با خودش یجورایی منو به آشوب می کشوند! همچین حسی رو تا بحال با هیچ کتابی پیدا نکرده بودم.
من کتاب اول این نویسنده رو نخوندم ولی بعد از خوندن این کتاب حتما می خونمش. توصیه می کنم این کتابو از دست ندید...
دلم براى شروع تنگ شده است، براى هر جور شروعى، براى هرجور آشنايى يى، براى هيجان نزديك شدن به نا شناخته ها، براى يواشكى خزيدن زير پوست همديگر و بعد نزديك شدن به گوشت و فرورفتن توى گوشت، توى ريه و قلب، توى معده و...و....و لابد رسيدن به روده... خب تهش روده است، بايد به روده برسى و بعد مثل گه دفع بشوى... گند بزنند به هر چه آشنايى توى دنياست، اصلن گند بزنند به اين زندگى، به جوانى و ميان سالى و پيرى و مرگ واين حرفها.
برخلاف اکثریت من کتاب را اصلا دوست نداشتم یعنی دوستاره رو هم با ارفاق زیادی دادم از داستان اول نویسنده "احتمالا جایی گم شده ام " ضعیف تر بود بنظرم داستان پر بود از ابهام و سرسری رد شدن و توضیحات و شخصیت های زیاد و اضافی که بودن و نبودنشون تغییری در سیرداستان نمیداد اگر اون داوود یا زنش یا خاله توران و مهین و غیره نبودند چی میشد؟ اگر دوستان باشگاهش یا ادمهایی که توی مهمونی دید چی؟ احساس میکردم هدف نویسنده معلوم نیست..میخواد چی رو بگه و برسونه شخصیت خیلی بی هدف و گنگ و باری به هرجهت بود..یکجا معتاد میشد و یکجا میخواست طلاق بگیره و همه اینها بدون پردازش لازم و به سرعتی رخ میداد که ادم باورش نمیکرد در کل واقعا نمیدونم نویسنده برای چی این داستان رو نوشته بود و پیام و محتواش چی بود
كتاب ضعيفي بود. به ظاهر تلاش كرده بودم نثر زنانه اي دربيار توي كار ولي تبديل شده بود به اه و ناله. توي بيشتر رمان به جاي نشون دادن داشت توضيح مي داد كه الان حالم بده الان اين حس رو دارم . بيخود مدت ها دنبال اين كتاب بودم.
به جرات میگم کتابی بود که تا تموم نشد زمین نذاشتمش. حتی حین کارم کتابم دم دستم بود. به نظرم کتاب ها به خصوص کتاب های ایرانی اینجوریه که باید به روحیه و حال و هوای آدم بخوره تا ازش لذت ببری. ینی یه جورایی شاید کتاب خواننده شو پیدا میکنه. فکرهایی که شخصیت اصلی با خودش داشت رو منم دارم. همون ترس ها همون نگرانی ها همون پوچ گرایی. منم خیلی وقت ها فکر میکنم حالا چی میشه؟ دوست میداریم که چی بشه؟ تکلیف عشق چی میشه؟ همینجوری میمونه؟ بعد سیزده سال چی؟ و و و... همین باعث شد که یه حس دلهره و آرامش رو همزمان تجربه کنم. آرامش از اینکه من تنها کسی نیستم که این فکرها رو داره و بالاخره امثال ماها هم میتونن یه جوری زندگی کنن. شخصیت امیر رو دوست داشتم. و نقطه اوج داستان به نظرم آخر کتاب موقع تقابلش با سیناس. مرموز بودن شخصیت سینا در داستان رو دوست داشتم.بهم اجازه میداد از قوه تخیلم استفاده کنم و حدس بزنم که سینا چی کار میکنه. همون قدری که خودم لذت بردم از خوندن این کتاب میتونم درک کنم یه عده ای اصلا لذت نبرده باشن چون این کتاب کاملا به شرایط روحی هر فرد و شرایط زندگیش بستگی داره.
نویسنده در ساختن شخصیت راوی که یک زن درونگرای دچار وسواس فکری است قدرتمند عمل کرده اما این راوی به هر حال برای مخاطب خسته کننده خواهدبود چون بیش از آنچه حرف بزند دارد فکر میکند. چون بیش از اندازه بدبین و به قول خودش و شوهرش عقده ای هم هست مشکل مضاعف میشود و اصلا راوی دلچسبی نیست شخصیتهایی که نقششان در داستان مهم است دو مرد زندگی راوی هستند یعنی شوهرش سینا و دکتر امیر شمس که ظاهرا قرار است جایگزین شوهر بشود. خب این دو واقعا کم پرداخت شده اند. شوهر که فوق العاده حضورش کم است و امیر شمس هم برخی ویژگی هایش با برخی دیگر نمیخورد. مثلا در ابتدای رمان به عنوان یک آدم نسبتا ترسو (که هم از سقوط هواپیما میترسد و هم از سیگار کشیدن) معرفی میشود بعد همین آدم تبدیل به مرجع فکری و حل المسائل مشکلات روحی راوی میشود که به شخصه اصلا نتوانستم این فاصله را پر کنم از لحاظ مطالعات فرهنگی داستان معرف بخشی از واقعیت تلخ زنان طبقه متوسط ایران است که توانایی پذیرفتن هیچ نقشی را ندارند. همسر شدن و مادر شدن توقعات آنها را برآورده نمیکند و در نتیجه به مخدر و الکل پناه میبرند. اینجا موفقیت راوی در ترک کردن تریاک به کمک امیر است که حضورش باعث میشود زن در صحنه آخر با شوهرش حرف از جدایی بزند اما وقتی که مشروب خورده . این طنز سیاه ماجرا و راه حل نویسنده برای شخصیت زن داستانش است: الکل به جای مخدر! به خاطر همین من اصلا درگیر چالش های ظاهرا فلسفی رمان درباره این که دنیا جای امنی هست یا نیست نمیشوم. مسئله امنیت دنیا نیست. مسئله سلامت شخصیت است نمره اصلی ام یک و نیم است این را هم در پایان اضافه کنم که به نظرم کودکان یکی از معنابخش ترین هدایای خداوند به زندگی انسانها هستند اما در برخی داستانها کودکان یا مطلقا ساکت هستند یا فقط مایه عذاب و اذیت. یا مثل حیوان خانگی هستند و اصلا حرف نمیزنند یا اگر حرف بزنند به نکبتهای خانواده اشاره میکنند. از کارهایی که تازه خواندم هرس هم متاسفانه همین گونه بود. اما فیلم "قصر شیرین" میرکریمی از بابت نشان دادن معنابخشی کودکان و طعمی که آنها به زندگی میدهند و مسئولیت انسانی که برای والدین ایجاد میکنند عالی بود. بچه ها مزه میریزند، زیبایی ها را یادآوری میکنند، معصومیت را زنده نگه میدارند و مدام در حال تلنگر زدن به والدین هستند
یک زنی هست که تمام عمرش رو برای خودش زندگی نکرده. همه اش فکر کرده که چطوری در نظر دیگران بهتر به نظر میاد. همه اش فکر کرده چه چیزهایی رو صلاح نیست که به زبون بیاره. همه اش فکر کرده چه کنه که "خانم" به نظر بیاد. همه اش فکر کرده چطوری باید افکار و امیال قلبی اش رو قایم کنه. همه اش فکر کرده... فکر کرده... زندگی نکرده. بعد با مردی آشنا شده که شوهرش هم نیست، ولی می تونه از بین اون همه افکار آشفته ی زن و از بین این همه باید و نباید و دروغ، بفهمه در درون زن چه می گذره. بفهمه فامیل، جامعه و چهارچوب ها و خط قرمزهای زندگی چه بر سر زن آورده. بفهمه زن چقدر خسته و تنهاست.بفهمه و این فهمیدن زن رو بترسونه... دارم از کتاب " هست یا نیست؟" حرف می زنم که "سارا سالار" در اون به زیبایی و ظرافت و سادگی، افکار و تردیدها و دل نگرانی ها و شک های زن و روزمرگی را به رشته ی تحریر در آورده.
هست یا نیست یه جورایی واسم تکراری بود. همه اش احساس میکردم این شخصیت زن داستان, همون گندم کتاب قبلیه."گندمی که با قبول شدن توی کنکور،از یه شهر کویری مهاجرت میکنه به تهران.الان توی آستانه ی چهل سالگیه. از زندگیش خسته شده. از تکراری بودن روزهاش کاش یکم متفاوت تر می بود
وقتی تموم شد بارها از خودم پرسیدم: هست یا نیست؟ واقعا هست یا نی��ت؟ روایت جالبی از پیچیده گی های ذهنی و روحی یک زن در آستانه میانسالی. کتاب خوب و راحتی ست. کتابی که خواندنش را توصیه میکنم, کتابی که گند نمیزند به تنهایی آدم...
داستان زنى در استانه چهل سالگى ،، ترديد و بدبينى سياه سنگين زندگى اوست، نويسنده با صبر و حوصله بينظير،، به جزيئات زندگى زن قهرمان داستان پرداخته... در كل اثر جذابى بود،،،
یادمه احتمالا گم شده ام رو که تموم کردم، از روی تخت بلند شدم، دویدم سمت اتاق برادرم، که مصطفی! ببین چی پیدا کردم! همین الان باید بخونیش! بعدها به دست کم پنج نفر از دوستام امانت دادم که بخوننش. هست یا نیست رو اوایل فروردین با همون اشتیاق خریدم. تا رسیدم خونه بازش کردم که بخونم، اما بعد از دو صفحه ولش کردم. نمی دونم چرا. دو سه بار دیگه هم چند صفحه از اولش خوندم و ولش کردم. تا دیشب که موفق شدم ادامه بدم. کتاب خوبی بود. دقیقا تا صفحه ی 126 مطمءن بودم خیلی خوبه، از قبلی خیلی بهتره. تا صفحه ی 126 واقعا پنج ستاره کمش بود. اما بعد نظرم عوض شد. از صفحه ی 127 فقط خوب بود. خوب معمولی. البته هنوز هم دوسش دارم.
+ چقدر این آدم ها، این فضاها، این خانواده ها، این بچه ها برام غریبه اند.
یک رمان خیلی خیلی خیلی بد! اگه همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها و وردی که بره ها می خوانندِ رضا قاسمی رمانه پس این چیه اگه این رمانه پس اونا چی ان. به نظر من که وقت خودتونو تلف نکنید همچین متن بی مایه ای رو بخونید. محض رضای خدا حداقل چهار تا تصویر به یاد مووندنی هم نداشت که آدم دلش نسوزه... واقعا چرا نمی خوایم دست از سر ادا و اصول هایی که توی داستان نویسی مد شده برداریم؟
پ.ن: راستی اون بخش های مربوط به باشگاه ورزشی که دیگه نهایت کلیشه بود... دیگه کلیشه ای تر از این نمی شد.
رفتم کتابفروشی و از خانوم کتابفروش خواستم کتاب ایرانی با موضوع زنی که دچار بحران هویت شده بهم پیشنهاد بده. این کتاب از اونجا پیدا شد و بعد خریدش دیدم که عه من از این نویسنده کتاب احتمالاً گم شدهام رو خوندم. . همه توی این کتاب روان گسیختگی داشتن. مردا همه دست بزن داشتن. تریاک هم چیز عادی محسوب میشه و این برام عجیب بود چون توی محیطی که من بزرگ شدم تابوعه. این کتاب باعث شد "احساسات " ای رو تجربه کنم و با شخصیت ها و داستان درگیر بشم. از طرفی از کل کتاب یک حالت اضطراب و شلوغی ذهن میگرفتم. دوست ندارم بهش اعتراف کنم ولی با خوندن افکار شخص راوی، تشابهی بین فکرای خودم و اون حس کردم. از جمله اینکه منم بعضی وقتا تصور میکنم بقیه با دیدن من چه فکری با خودشون میکنن. موضوع بعدی اینکه کتاب بین حال و گذشته میپرید و شخصیت اصلی با یک فردی به اسم "امیر" حرف میزد که باعث شده بود تا یک جایی از کتاب گیج باشم که چه خبره. این تیکه اش میتونست بهتر نوشته بشه. پایان کتاب خیلی عجله ای و با بی دقتی نوشته شده بود. دوست داشتم طور متفاوتی تموم شه.
و درآخر چند وقت بود کتاب ایرانی نخونده بودم و سانسورهای ارشاد یادم رفته بود. از جمله شربت آلبالو به جای شراب :)) و با توجه به رفتار و حرف زدن کسی که "شربت" خورده میفهمیدی اصلش چی بوده.
قلم اين نويسنده يه طوريه كه تمام مدت حس ميكنم توي افكارمه! انگار كه كتابو خودم نوشتم! انگار كه حرف ها و حس هايي كه نميدوستم چطوري به زبون بيارم رو از تو ذهنم خونده باشه و به زبون آورده باشه! واقعا فوق العاده س.
تمام طول کتاب مدام داشتم به این فکر میکردم که چرا تو کارای سارا سالار همیشه یه زن هست که خودشو به اندازه ی کافی باور نداره؟ چرا همیشه یه زن هست که به اندازه ی کافی به خودش احترام نمیذاره؟ چرا همیشه خودشو در مرتبه ی دوم قرار میده؟ سارا سالار و کارهاش خصوصا در پایان بندی این کتاب باز هم الهه ی یک زن از خود گذشته رو ساخت. همون الهه ای که همه مون عاشقشیم، بدبخت پنداره ی از خود گذشته. درسته درسته میدونم، این یه بازتابی از جامعه س ولی حس میکنم یه جایی باید قطع بشه. و آغاز این قطع شدن شاید تو باورها و ذهن خود منه.
چیزی که باعث میشه از خوندش پشیمون نباشم صداقتیه که گاهی آدمو غافلگیر میکنه، اینکه فقط خودم نیستم که چنین"حسای یواشکی" دارم ، اما متاسفانه خیلی از فضاها و یا حتی دیالوگها کلیشه ای و در طول داستان هم به شدت تکرار میشه، از طرفی توی بعضی بخشها آدم حس میکنه که دیالوگی به زور گنجونده شده ، یعنی فقط میخواسته به این نکته هم اشاره کنه چون به نظر خود نویسنده جالب آمده، ی جورایی وقتی آدم داره داستان میخونه میدونه نویسنده دقیقا کجا سعی داشته آدمو تحت تاثیر قرار بده که این قطعا از تاثیرش کم میکنه.
کتابی بود که صرفا برای گذراندن شب بی خوابی کشیک خوندمش، خیلی شبیه کتاب قبلی نویسنده بود،نگارشش شاید کمی پخته تر بود ولی با در نظر گیری پایان نمیتونم بگم که کتاب بهتری بود و جز کتاب هایی نیست که من خوندنش رو پیشنهاد کنم
از فرم رمانهای سارا سالار خوشم میاد. انتخاب فصلها و نحوهی پیشبرد داستانهاش معمولا فکرشده است و این باعث میشه آدم از تموم کردن کتاب لذت ببره. اما متاسفانه با قلمش خیلی ارتباط برقرار نمیکنم و این هم کاملا سلیقهایه! :)
متن کتاب درست شبیه رمان قبلی نویسندهاس. زمان تو کتاب مهم نیست. از حال، گذشته و آینده تو یک متن هست. قسمت مثبت : من راستش این لحن رو دوست دارم. سارا سالار شبیه ما مردم معمولی حرف میزنه . یک قسمت هایی از کتاب، تو هم دوس داری بدونی بعدش چی؟ قسمت منفی ( خطر اسپویل) : به نظرم یکپارچه نیس متن، کلی راجع به نقره میگه ولی با مرگ نقره به راحتی این روایت تموم میشه. یا مرگ رامش جان هم. حتی اعتیاد به تریاک. حس میکنی یعنی ۵۰ صفحه از کتاب گم شده.
This entire review has been hidden because of spoilers.
اين كتاب عالي است؛ آدمهايي كه از آنها متنفريم و دلمان نميخواهد مثل آنها شويم ولي درنهايت يكي از آنها هستيم . كتاب داستان زني ميانسال است كه سه زمان مختلف را تواما روايت ميكند. اول زماني است كه دختر جواني است 29 ساله كه براي ملاقات مادربزرگش به نام نقره به شهرستاني سفر ميكند و در ميابد حال او به قدري خراب است كه هيچ اميدي به بهوش آمدنش نيست. مادربزرگش ترياكي است و خاله اش كه آدمي چاق و شلخته است روزي دوبار درون سرمش ترياك حل ميكند. او از خاله هايش بيزار است. از سطح پايين فاميل هايش تنفر دارد. از اينكه زن پسر دايي اش بدنبال مچ گيري همسرش ميايد بيمارستان و پسر دايي اش جلوي او ميزند زير گوش همسرش و صورتش پر از خون ميشود؛ از خودنمايي دكتري كه تصادفا در مسير پرواز همسفر او بوده و طي چند روزي كه مراقب نقره است سعي در خودنمايي و جلب توجه او را دارد. از اينكه مجبور است غذاي بيمارستان را بخورد و روي صندلي بيمارستان بنشيند و مردن نقره را تماشا. نقره اي كه بدليل اينكه مادرش او را دوست نداشته به جاي مادرش بزرگش كرده؛ هرچند پدر و مادرش را از دست داده ولي قبل از آن هم مادرش دوستش نداشته است. برعكس پدرش عاشق او بوده و خيلي شخصيت دوست داشتني و مودبي داشته است. در طول بزرگ شدنش نقره مدام به او يادآوري كرده كه پدرش آدم مودب و با وقاري بوده است. و حالا او سعي دارد خوب راه برود . خوب لباس بپوشد و خوب رفتار كند تا آدم با كلاسي بنظر برسد. اما متوجه مي شود كه كيف كمري اش نيست. پولهايي كه دزديده شده به درك ، ترس اينكه يكي تا اين حد به او نزديك شده اينجا امن نيست او را وادار ميكند تا به همسرش زنگ بزند. همسري كه در طي اين مدت كوتاه رابطه اش با او كوتاه شده است و اين او را نگران كرده است. اما تماس ميگيرد و به او ميگويد كه چقدر ترسيده. از او نميخواهد كه او بدنبالش بيايد و او را نجات بدهد اما وقتي همسرش به بيمارستان ميايد او تازه ميفهميد كه چقدر همسرش را دوست داردو او قهرمان زندگي اش است و اصلا بودن يا نبودن نقره مگر اهميتي هم دارد؟ زمان دوم روايتي است كه او 34 ساله است و يك بچه تقريبا دوساله دارد. مادر همسرش كه بهترين دوستش بوده است سرطان دارد و دارد مي ميرد. اما او دلش نميخواهد كه او بميرد. مادر همسرش هميشه اين باور را به او داده است كه شخصيت اول داستان بهترين مادر دنياست و درست نيست كه خودش را مثل مادرش بي عاطفه بداند اما با مرگ او شيرازه ي زندگي او از هم پاشد او به شدت چاق و شلخته مي شود ؛ شخصيت اول داستان از فرزندش فراري مي شود متوجه مي شود همسرش شب ها دير به خانه ميآيد و او رابطه خوبي با مردش ندارد. مي فهمد چقدر با آنچه كه در ذهن داشته فاصله دارد. حتي براي رفع سردردهايش به ترياك پناه برده و حالا يك معتاد واقعي است. روزي كه براي ترك اعتياد به دكتر متخصص مراجعه ميكند همان دكتري را مي بيند كه چند سال قبل در بيمارستاني كه نقره بستري بود با او آشنا شده بود. رابطه اش با تا زمان 39 سالگي اش ادامه داردو. در 39 سالگي شخصيت اول داستان پسري 12 ساله دارد؛ او را دوست دارد. او خودش را هم دوست دارد. شروع كرده به وزن كم كردن. باشگاه مي رود و هميشه طوري رفتار ميكند كه باكلاس ديده شود ، كه كمتر از سنش ديده شود و خوشحال است از اين جهت. اما ارتباطش را با همسرش را از دست داده است. شايد بخاطر وجود رابطه با همان دكتري است كه هر از گاهي با او چت ميكند و نظرات همديگر را به چالش مي كشانند . او حالا كسي را دارد كه حرفهايش را بشنود و ديده شود. يا نه شايد بخاطر ديدگاه جديدي است كه نسبت به زندگي اش دارد اما به هرحال بايد به مردش بگويد كه دلش ميخواهد از او جدا شود دنبال خود جديدش بگردد. اين تصميم را حين رانندگي همسرش موقع بازگشت از ميهماني كه مثلا خيلي مجلل بوده و او سعي داشته در آن بدرخشد بازگو مي كند. واكنش همسرش جالب است. شخصيت اول داستان يك سيلي جانانه ميخورد و دماغش پر از خون ميشود. كنترل ماشين از دست همسرش خارج ميشود و منجر به تصادف ميشود. همسرش به شدت پشيمان ميشود و به عذرخواهي مي افتد اما شخصيت اول چشمهايش را مي بندد و درون ذهنش با خودش حرف مي زند كه بايد براي دكتر بازگو كند كه چه اتفاقي افتاد و ... اين سه زماني داستان همزمان بود كه من به ترتيب روايت كردم كه بنظرم همزماني اش خواننده ي مبتدي را گمراه ميكند اما براي من به شخصه لذت آور بود.
کتاب رو به سفارش احسان خریدم. شاید به خاطر اینکه ابتدای داستان تو یه شهر دورافتاده کویری اتفاق میفته (که من رو یاد بیدخت انداخت و مادربزرگم) خیلی زود با کاراکترها و مکانهای داستان خو گرفتم. ا سارا سالار تو این داستان کشمکشهای روحی و روانی یک زن رو در میانسالی (مشابه اون چیزی که در غرب ازش به بحران میانسالی یاد میکنند) به تصویر میکشه. البته ریشه های شخصیتی زن داستان رو با نقب به گذشته هم به خوبی نشون میده و همینطور درماندگی و وازدگی و افسردگیش رو و پناه بردنش به اعتیاد رو.ا شاید نقطه شروع همه اینها اونجایی باشه که قهرمان داستان فردیت خودش رو کنار میذاره و همه زندگیش سینا میشه. سینا و بچه و مادر سینا و .... و برگشتش هم وقتی ه که دوباره قلم به دست میگیره، باشگاه میره و به خودش بها میده.ا روایت غیر خطی داستان، پردازش شخصیاتها و مکانها رو دوست داشتم.ا