What do you think?
Rate this book


En Memorial del convento José Saramago realiza una incursión en la narrativa histórica. El volumen recorre un periodo de aproximadamente 30 años en la historia de Portugal durante la época de la Inquisición. El planteamiento registra no sólo el hecho histórico, sino que reconstruye la vida popular de la época, en un recorrido por los diferentes pueblos de los alrededores de Lisboa.
El rey D. Joâo V necesitaba herederos y, como doña Maria Ana no los concebía, él promete levantar un convento en Mafra a cambio de tener herederos. Simultáneamente, asistimos a la vida cotidiana del pueblo a través de la visión de un soldado que perdió la mano izquierda en la guerra contra los españoles. En un auto de la Inquisición, Baltasar conoce a Blimunda, una mujer con poderes mágicos que ve dentro de las personas, y cuya madre fue desterrada a Angola por tener poderes semejantes. Desafiando los rigores de la religión, ambos se casan mediante un ritual de sangre. Baltasar se convierte en ayudante del padre Bartolomeu, que, bajo la protección del rey, trabajaba en inventar una máquina para volar. La máquina de volar simboliza dos ideales: los cultos, representados por el propio padre Bartolomeu, y los populares, personificados en Blimunda y Baltasar.
Una narración directa, sin concesiones, vigorosa y rica. Saramago da al lenguaje de esta novela el tono de las narraciones históricas y realiza con él verdaderos malabarismos sintácticos.
364 pages, Kindle Edition
First published January 1, 1982
The ear has to be educated if one wishes to appreciate musical sounds, just as the eyes must learn to distinguish the value of words.
Today’s bread does not eliminate yesterday’s hunger, much less that of tomorrow.
What you see here are the sails, which cleave the wind and move as required, this is the rudder, which steers the machine, not at random but under the skilled control of the pilot, this is the main body of the machine, which assumes the shape of a seashell from prow to stern, with bellows attached just in case the wind should drop, as frequently occurs at sea, and these are the wings, which are essential for balancing the machine in flight, I shall say nothing about these globes, for they are my secret, I need only tell you that without their contents the machine would not be capable of flying…




شاید خداوند یکی باشد، شاید سه تا، شاید هم چهارتا، کسی چه میداند؟ تفاوت بین این اعتقادات مشخص نیست. شاید خداوند تنها سرباز زنده از یک ارتش صدهزار نفری باشد. بنابراین بطور همزمان میتواند سرباز، افسر و هم فرمانده باشد
در هلند با داشنمندان با تجربه و شیمیدان صحبت کردم و از مصاحبت با آنها لذت بردم، همان کسانی که با استفاده از نوعی سیمپیچی در قرقره، خورشیدی نورانی ایجاد میکنند، همان کسانی که زندگی شگفتآوری دارند و در پایان عمر، چیزی جز یک تشک کاهی برایشان باقی نمیماند. همان کسانی که برای روشن نگاه داشتن چراغ زندگی دیگران خودشان میسوزند. من خوب میدانم آن چیست (اکسیری که قدرت پرواز دارد): چیزی به همین آسانی که خداوند میگوید روشنایی بشود و میشود (اشاره به آیات نخستین کتاب مقدس در سِفر پیدایش دارد که خداوند اراده میکند و فعل صورت میپذیرد. این آیات مبنای مفاهیم الاهیاتی درباب ارادهی خدا هستند)، این ماده پیش از آنکه به آسمانها برود تا ستارگان را در جای خود نگه دارد و باعث رضایت خداوند بشود (اشاره به آیات نخستین سفر پیدایش که خدا در هر مرحله از خلقت از آفرینش خود خشنود شد)، در درون مردان و زنان زندگی میکند: نه روح، که ارادهی زندگان (انکار موکد ماورا) به دنیای مادی بازمیگردد
بلیموندا: پدر ما را دعا کنید
کشیش: نمیتوانم! نمیدانم به نام چه خدایی این کار را باید انجام بدهم. شما را به نام خودتان دعای خیر میکنم، همین اندازه هم کافیست. ای کاش تمام دعاها اینگونه بودند
بالتازار گفت چه ابرهای سیاه و بزرگی. بلیموندا گفت: کاش تو هم میتوانستی ابر درون خودت را ببینی. در آن حال متوجه میشدی که این ابرهای سیاه سیاه در مقایسه با آن بزرگ نیست. ابر آسمانی در مقابل ابر درون آدمی هیچ است
خداوندی که آن بالا در آسمان، عمر افراد را اندازه میگیرد و زمانی برای مرگ آنها معین میکند، اجرای عدالت در مورد فقیر و غنی را از یاد نمیبرد. به همین دلیل همزمان با مرگ فرزند اسپنس (رعیت)، در خانوادههای ثروتمند هم دنبال وزنهای گشت تا آن را در کفهی دیگر ترازوی مرگ قرار دهد. بدین ترتیب شاهزاده هم در همان سن و سال، دار فانی را وداع گفت
نوای کلاویکورد از شکاف شومینه و پنجرهها در شب لیسبون پخش میشد. سربازان پرتغالی و آلمانی، ان را میشنیدند و درک میکردند. دریانوردانی که بر عرشه کشتیهایشان خفته بودند در خواب به آن گوش میدادند، ولگردهای ساحل ریبیرا گوش جان را به آن سپرده بودند. مردان مذهبی و راهبههای هزار عبادتگاه به آن توجه میکردند و میگفتند که آن صدای فرشتگان آسمانی خداوند است. مجروحان جنگی با شنیدن آن احساس میکردند دیگر نیازی به اعتراف ندارند و به راحتی میمیرند
کشیشها برایش پیغام فرستاند و او را دعوت به اعتراف کردند. بلیموندا به آنها پاسخ داد که قول داده است تنها زمانی لب به اعتراف بگشاید که خودش را گناهکار احساس کند. پاسخی فاجعهآمیزتر از این برای کشیشها وجود نداشت. هنگامی که بلیموندا در این مورد با زنان دیگر صحبت میکرد، آنها را به فکر فرو میبرد. اگر این موضوع واقعا به زنان دیگر تفهیم میشد، همه به این نتیجه میرسیدند که لازم است همه چیز دوباره و از نو شروع شود