دوستانِ گرانقدر، این داستانِ بسیار زیبا، در موردِ مردی به نامِ «شریف» است که کارمندِ ادارهٔ مالیات است و تنها زندگی میکند و البته نوکرِ خانه زادی به نامِ «غلامرضا» نیز دارد که کارهایِ خانه را انجام میدهد این مردِ تنها، از همه چیز و همه کس زده شده است و تنها به زندگیِ تکراری در خانه ای بزرگ که باغچه و استخرِ بزرگی دارد، ادامه میدهد و تفریحش این است که پس از کشیدنِ "تریاک"، در نئشگی آلبومِ عکسش که دنیایی از خاطرات در آن جای گرفته را نگاه میکند...او هیچ دوست و رفیقی ندارد و تنها یک "کبک" دارد که به پایِ او زنگوله بسته است و یک "سگ" لاغر دارد که از آن "کبک" مراقبت میکند. گویا شریف از دنيایِ پر تزويرِ انسانها به دنيایِ بی تكلف ، لاابالی و بچگانهٔ حيوانات پناه برده است و در دوستی و علاقـهٔ آنها، مهربانی و سادگیِ احساساتی كه در زندگی از آن محروم مانده است را جستجو میکند همه چیز به همین منوال پیش میرود تا آنکه روزی جوانی به نامِ «مجید» به منظورِ مأموریت در اداره ای که شریف در آنجا مشغول به کار است رفته و به او مراجعه میکند... شریف با دیدنِ این جوان، بسیار تعجب میکند، چراکه مجید، شباهتِ بسیاری به دوستِ صمیمیِ او «محسن» دارد که در جوانی مُرده بود... شریف از مجید پرس و جو میکند و درمیابد که او واقعاً پسرِ محسن است... برایِ شریف، فقـط محسن بـود كـه تأثیرِ فرامـوش نشدنی در او گذاشـته بـود، و ورودِ ناگهانیِ مجيد و شباهتِ عجيب او با پدرش اين تأثير را شديد تر میکرد این را هم باید بگویم که شریف به نوعی احساسِ شهوانی نیز به محسن داشت و این احساس در آن زمانی که شنا کردن و لخت شدنِ محسن را تماشا میکرد، بیشتر میشد... او عاشقِ محسن بود... هر دو ازدواج کردند و شریف که با دختر خاله اش در "آباده" ازدواج کرده بود، زنش به او خیانت کرد و رسوایی به بارآورد و از او جدا شد سپس، داستان به خاطراتِ شریف و محسن میپردازد و اینکه چگونه محسن در پیشِ رویِ چشمانِ شریف در دریا غرق شد و شریف نتوانست او را نجات دهد خلاصه آنکه شریف نه تنها در کار و اداره، هوایِ مجید را داشت، بلکه او را به خانهٔ خودش برده بود و همچون یک پدر به او عشق میورزید... تا آنکه در یکی از همین روزها غلامرضا سراسیمه و وحشت زده به محلِ کارِ شریف رفت و خبرِ وحشتناک و عجیبی به او داد.... به نظر شما چه اتفاقی افتاده بود؟؟؟ ... بهتر است خودتان این داستان را خوانده و از سرانجامِ عجیبِ آن آگاه شوید --------------------------------------------- امیدوارم از خواندنِ این داستان لذت ببرید... یاد «صادق هدایت» همیشه گرامی باد «پیروز باشید و ایرانی»
2.5 star هدایت در این داستان کوتاه به رابطه بین انسان ، جهان و خدا می پردازد و همونطوری که از نام داستان پیداست، در این رهگذر به یک بن بست می رسد انسانهای خوب همانند شخصیت اول داستان که نامش مثل اعمالش شریف هست، گرفتار یک نوع ملال و بی ذوقی هستند در چند سطر ابتدایی داستان می گوید " بدون ذوق و شوق در خانه موروثی و یا در اداره مشغول کشتن وقت بود " ر هدایت میگوید در این جامعه بدون دروغ و دغل بازی نمی توانی پیشرفت کرد و با خصوصیاتی که شریف داشت همواره در زندگی از دوستانش عقب بود و عقب افتادگی او به دلیل خوش طینتی و دلرحمی اش بود
هدایت میگوید آنهایی که در این دنیا همواره به دنبال زندگی کردن هستند، به دنبال بهره بردن از آن، همان هایی هستند که " شکمشان جلو آمده بود، شهوات آنها از پایین تنه به آرواره هایشان سرایت کرده بود" او هیچ نوع لذت متعالی را نمی شناسد در جهانبینی که هدایت ترسیم میکند، این دنیا هیچ چیزی برای ارائه کردن و دادن به بشر ندارد جزء لذت های سطحی همکارانش بعد از ساعت اداری بساط قمار دایر میکنند و شریف از آنها کناره گیری می کند، چون از تفریح و لذت آنها، لذت نمیبرد هدایت در بخشی که شریف آلبوم عکس هایش را به عادت بعد از شام تماشا میکند به اثر نوستالژی در خودش، اشاره میکند... به نظر من شریف تقریبا همان صادق هدایت است( البته به غیر از بخش تمایلات همجنس گرایانه شریف) شریف دوستی داشته به نام محسن که ظاهرا به او تمایلات جنسی داشته، او طی سانحه ای در دریا غرق می شود و چون شریف شنا بلد نبود نمیتواند او را نجات بدهد و عذاب وجدان و احساس گناه دارد( حس وسواس شریف به تمیزی ، از اینجا می آید، چرا که میخواهد دستان آلوده به گناهش را پاک کند) شریف سالها بعد پسرِ محسن، که نامش مجید است را در اداره خودش، به کار میگیرد .. ملاقات با مجید برای شریف ، انگیزه و شور و شوق به ارمغان می آورد او هر روز جلوی آیینه خودش را وارسی می کند و در اداره هم به نحو مطلوبی کارش را انجام می دهد ، وسواس هم دیگر ندارد " وسواس تمیزی از سرش افتاده بود" زیرا که مجید را همان محسن میبیند که چند روزی را با او زندگی میکند هدایت، در بخشی به عکسای دوران کودکی شریف می پردازد که کنار خواهرش با لباسی چروک( یا روحی چروک) قرار گرفته.... حتی خنده های دوران کودکی اش هم، خنده نیست بلکه به قول هدایت از آن خنده هایی است که انگار میخواهدخبر ناگواری را پنهان کند هدایت میگوید که انسانها با خوشگذرانی و لذت بردن از زندگی میخواهند ، خودشان را گول بزنند... چرا که خودشان هم میدانند که دنیا هیچ تحفه ای برای آنها ندارد تمایلات جنسی شریف به محسن( پدر مجید)در استخر نمایان می شود... در ادامه داستان ، محسن ازدواج میکند و شریف هم با دختر خاله اش که نامش عفت است ازدواج میکند... همان شب اول، عفت متوجه می شود که ، شریف تمایلی به او ندارد... شریف بیخبر همسرش را ترک میکند و عفت هم برخلاف نامش به بی عفتی میافتد مجید، هموهره یاد محسن را برای شریف زنده میکند...او حتی فکر میکرد که روح محسن در مجید حلول کرده اگرچه شریف به مجید تمایلی جنسی نداشت " هر شب پیشانیش را پدرانه می بوسید" ر اما میخواست که سرپرست و کمک او باشد اما دنیای هدایت، غدار تر از این حرفهاست..... دنیای هدایت بدون ملاحظه است.... و هیج رحم و مروت سرش نمی شود در ادامه اتفاقاتی برای مجید می افتد که......ر
شاید پیام اصلی این داستان این باشد که برخی دردها و غمها تا پایان با انسان می ماند و تنها با پناه بردن به تفنن های زودگذر مدتی از آنها دور می شویم اما مجددا این درد و غم ما را پیدا می کند و تا لحظه مرگ کنار ما می ماند.
در " بن بست " مردی را می بینیم که پس از 22 سال در سمت رییس مالیه به زادگاهش بر می گردد . نامش شریف است و به همه چیز بی اعتنا .کناره گیری و گوشه نشینی را به گذراندن وقتش با رؤسای سایر ادارات ترجیح می دهد و گاهی از سر تفنن حافظ و یا سعدی می خواند . به نظر می رسد زندگیش در بن بست روزمرگی و کسالت گیر افتاده است تا اینکه پسر یکی از دوستان دوران جوانیش به اداره او منتقل می شود و زندگیش را دستخوش تغییراتی می کند .
یکی از قوی ترین توصیف ها را شاهد بودم در این داستان کوتاه درک حس و حال شریف زمان مرگ مجید و محسن ساده بود زمانی این حس قوی میشه که یک شریف در وجود خود پیدا کنید
به سختی میتونم باور کنم نویسنده این حس و حال ها را تجربه نکرده باشد و تا این اندازه حس واقعی را انتقال دهد
پرداخت کم بزرگترین ایراد داستان است و همینطور شخصیت ها جای کار بیشتری داشتند که به نظر می رسد نویسنده در اتمام داستان عجله کرده است
بنظر میاد شریف هم مضحکهی چیزی بنام سرنوشت شده بود و هم قربانی عقاید زنگ زدهی جامعه که در ذهنش ریشه دوانده بود. «باید این اتفاق بیفتد … باید این اتفاق افتاده باشد». شاید ساعت سمبلی از علاقه و ابراز لطف شریف بود به هر سمتی کمانه میگرفت اون شخص قربانی تصادف یکسانی میشد.
شاید شریف توی ذهن خودش این تمایل و علاقهای که به محسن داشته رو بنا به اعتقادات زمان خودش خیلی نادرست و بد میپنداشت و خودش رو سزاوار این اتفاقات ناگوار در زندگیش میدونست. شاید اینکه با بلد نبودن شنا نتونسته شخصی رو که بهش علاقه داره نجات بده رو هم از چشم سرنوشت شومی میدید که برای تنبیه اون بخاطر میل و علاقهش به محسن سرچشمه میگرفته و با تکرار اتفاقی که برای محسن افتاد این بار برای پسرش مجید دیگه اطمینان پیدا میکنه به رزل و بد بودن خودش «تو پست هستی … تو جانی هستی … تو رزل هستی».
هرچند دیدن مجید که انگار محسنِ تازه متولد شدهای بود باعث شد چند روزنهی امید مدتی زندگی شریف رو در جهت مثبتی تغییر بده طوریکه که دیگه وسواس تمیزیش کمتر شده بود گویی دیگه احساس گناهی نداشت که با تمیزی بیش از حد بخواد پاکش کنه، اما شوخی تلخ سرنوشت بار دیگه باعث شد شریف به این نتیجه برسه که این سیاهی و پستی (از نظر خودش و شاید جامعه در اون زمان) برای همیشه همراهش خواهد موند و به بنبست رسید.
در کنار دیگر داستان های این مجموعه(سگ ولگرد) که شخصیت پردازی های بسیار پررنگ است در این یکی خط سیر داستان اهمیت بیشتری دارد علاقه هدایت به موضوعات انتزاعی و روانی بن بست را جلو می برد ضمن اینکه شخصیت های داستان نیز همچنان گرفتار و دربند هستند. بن بست تلاشی در راستای روایات کافکاییک هدایت است که در مقایسه با دیگر داستان های مجموعه سگ ولگرد ضعیف تر است.
داستان کوتاهی از صادق هدایت . راجع به سرنوشت یا شانس شوم . اینکه شاید چیزی به اسم طالع نحس واقعا وجود داشته باشد . یکی از جاهایی که حس عمیقی را میشد فهمید انجایی بود که فرزند محسن با همان شکل و شمایل جلوی شریف ظاهر می شود و شریف غرق در خاطرات خوش گذشته می شود و ناگهان فضای خاکستری داستان ، رنگی می شود .
میگن جهنمی که بعد مرگ شاید وجود داشته باشه جهنم خود آدماس و به وجدانشون مربوطه.اون دردی که وجدانشونو آزرده کرده رو دائم و دائم تا بینهایت براشون به شکل های مختلف و با آدم ها و موقعیت های دیگه تکرار میشه تا بینهایت. اینجا هم جخنم شریف مرگ محسنه که تکرار میشه.یه جورایی جهنمش قبل مردنش اومده و براش تبدیل به یه "بن بست" شده.
This short story remind me of the thought that at the end nothing gonna change the sadness of our life. Sharif is like many of us that live his useless life and sometimes good events make him feel better but just temporary...
غلامرضا پیر مرد لهیدهای بود که جزو اثاثیه خانه بشمار میرفت و مثل یک سگ به صاحبش وفادار مانده بود. از آن آدمهای قدیمی خوشرو و بی آزار بود که برای هر گونه فداکاری در راه اربابش مضایقه نداشت. فقط او بود که به وسواسهای شریف آشنا بود و میتوانست مطابق میلش رفتار بکند.