داستان سنگ و سایه گونهای یارکشی پیش از بازی بود که از هر بازیای زیباتر مینمود و کودک میخواست که بازی هرگز آغاز نشود، همچنان ایستاده باشند پشت به مهتاب، چشم به سایهها که بر زمین افتاده بودند. چنین نمیشد. سردستهها سنگ به سایه دلخواه خود میانداختند و یارگیری آغاز میشد. گاه پیش میآمد که سنگ بر سایه کودک میماند اما او از جا تکان نمیخورد. دلش میکشید سنگ پیوسته در راه باشد و سایه در حنکای خاک مهتاب گرفته، بماند. شیوه دیگر برای یارگیری، «چُرچُر، دست پُر» بود. بدین گونه که سردستهها در کنار هم میماندند و بچهها دست به گردن هم انداخته دور میشدند و با هم میخواندند که یکی ماه باشد و دیگری ستاره، یا یکی آسمان باشد و دیگری آفتاب. پس از اینکه «واخواندن» انجام میگرفت، دوتایی به سردستهها نزدیک میشدند، میگفتند: «چُرچُر» سردستهها میگفتند: «دست پُر!» میگفتند: «کی میخواهد ماه؟ کی میخواهد ستاره؟». (ازمقدمه کتاب)
صفدری داستان نویس متولد سال ۱۳۳۲ در خورموج، لیسانس ادبیات نمایشی از دانشکدهء هنرهای دراماتیک دارد. وی با چاپ اولین داستان خود با نام «شب نشینی» در سال ۱۳۵۴ خود را به جامعه ادبی معرفی کرد و سپس با چاپ داستانهای مجموعه داستان «سیاسنبو»، «اکو سیاه» و «علو» در کتاب جمعه نام خود را به عنوان یکی از داستان نویسان جوان دهه پنجاه مطرح کرد. داستانهای بعدی صفدری در اواسط دهه شصت در مجله مفید که هوشنگ گلشیری سردبیری آن را به عهده داشت، منتشر شد. از آثارش مجموعه داستان «سیاسنبو»، مجموعه داستان «تیله آبی» و «چهل گیسو» را باید نام برد. سال ۸۱ هم رمان «من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم» از او منتشر شد.
محمدرضا صفدری همیشه آن و جهانی دارد که مخصوص خودش است و محسوس است و راه بر آسانگیری و میانمایگیِ علمای داستاننویسیِ امروز ایران میبندد و برای خلق ایران رمان رئالیستی نمینویسد و برای جوانان کافهنشین رمان دردهای جوانسالی نمینویسد و برای جماعت سیاستخواه داستانهایی از واقعات و رفتههای سیاسیِ مملکت-با چاشنی هزل و طنز و روایتهای ترافیکی- نمینویسد و بدبختی اینکه انگار برای هیچکس نمینویسد، خوشبختانه انگار واقعن برای خودش مینویسد و همین پاکباختن روزی شفاعتش خواهد کرد. «سنگ و سایه» یک بازیِ بلند است، شاهکار میشود اگر کسی بخواهد آن را روی صحنه ببرد، یکی مثل رامتین مرادی بالف. بازیِ بلندی که تمام در شب میگذرد، «پیش از آنکه روز بشود»، با دروازهای و درختی و سکویی و درهی انجیری و سربازی و بلبلو و خاطراتی دور و دو شخصیتِ ناب. وقتی همه چیز سیاه است و همه چیز نیست و همه چیز رفته و سوخته و نیست، تنها چیزی که میماند حرف است، حرف زدن و به یاد آوردن و تغییر دادن واقعیت که واقعیت را عبور میدهد از رگهای آدمی.
این رمان 144 صفحهای را تمام کردم. به سختی تمام شد. نویسنده به شدت متاثر از نمایشنامه «در انتظار گودو» بوده و خب فقط متاثر بوده اما گیجی و سردرگمی و بیهدفی به شدت در کتاب موج میزند اصلا لذت نبردم از خوندنش
فقط خواندم تا ببینم ما وقتی قرار است از ادبیات غرب الهام بگیریم چی کار میکنیم که خب باید گفت گند میزنیم
میزان تاثیر داستان از در انتظار گودو به اندازه ای بود که داستان سنگ و سایه رو از یه اثر خوب به شدت دور می کرد. حتی با این ذهنیت که صفدری تلاش به ایرانی کردن در انتظار گودو داشته،کم بودن نشانه های بومی مانع از نزدیکی مخاطب به داستان می شد.
*درد این است که نمی شود چشم بست، ما درست شده ایم که هی نگاه کنیم.
* نه خواب در چشم و نه چشمی در خواب.
* یک روزی می آید که همه می خواهند دست خونی شان را بمالند به روی تو.
* افتادم. سینه ام به زمین ماند. خواستم پشته ی ریگی را بغل کنم. یک دانه ماند توی چاله ی چشمم. خنک بود. خوش بود.
* شولو گفت: تو با چشم هایت کابوس می بینی؟
زوزو گفت: پس با چی؟
شولو گفت: نمی دانم.
زوزو نالید: ای بدبختی ... آن همه کابوس دیده ایم تازه نمی دانیم با چه دیده ایم. در انباری باز می شود و می آیند. تک تک. با هم. با چشم و رو. بی چشم و رو. با گردن. بی گردن. سر بریده. بازی ازین چندش آورتر؟
* سر من پر از راه و نیمه راه است. باور کن که من هیچ کاری نمی خواستم بکنم. تنها می خواستم راه بروم.
همه از کتاب سنگ و سایه ی محمدرضا صفدری
دی دی و گوگوی بکت آمده اند جنوب ایران، ننشسته اند، راه می روند، منتظر چیزی نیستند، تنها حرف می زنند، بازی می کنند، نه کودک اند و نه بزرگ، "پیربچه" اند؛ نام شان شده زوزو و شولو. بازی شان یک بازی طولانی است: سنگ و سایه، که بازی هم نیست، "گونه ای یارکشی پیش از بازی که از هر بازی زیباتر می نمود و کودک می خواست بازی هرگز آغاز نشود ..."
و بازی هم هرگز آغاز نمی شود و این کتاب هم جایی نمی رود، کاری نمی کند. "تنها می خواهد راه برود."
من همیشه با خودم فکر می کردم نویسندگی کاملاً هم یک بحث فردی نیست، ادبیات جامعه ای که چندین دهه است رو به زوال می رود محکوم به زوال است. ادبیاتی که جنبش های مخنلف را از سر نگذرانده، زمین نخورده و بلند نشده و زانوی زخم خورده اش ترمیم نیافته که باز زخم بخورد، باز خوب شود، در یک کلام، ادبیاتی که بزرگ نشده نمی تواند اثر بزرگی هم خلق کند. این اعتقاد بدبینانه البته گاهی دچار تکانه های ناگهانی می شود، تکانه هایی از قبیل: بهرام بیضایی، بهرام صادقی و محمدرضا صفدری.
تک و توک دانه هایی که گل سرخ می شوند، و بائوباب های بی شمار را شاید، شاید، در خطر خوب انقراض قرار می دهند.
"سنگ و سایه" را می شد با لحن و زبان ساده تری هم روایت کرد. در آن صورت با یک کمدی بامزه رو به رو می شدیم با محوریت دو "پیربچه" به نامهای زوزو و شولو که در به در به دنبال همبازی می گردند و صبح تا شب به دنبال همبازی می گردند، پیربچه هایی آنقدر تنها و حوصله سر رفته که آخرش تصمیم می گیرند یکی شان همزمان زوزو و شولو بشود و آن یکی سرباز/ همبازی! در صورت فعلی اما با یک تراژدی تلخ روبه روییم و من اصلن در بکار بردن کلمه تراژدی سهل انگاری نمی کنم. در مطلبی بلندتر به تاثیر محتوایی نوع لحن و زبانی که صفدری برای کارش برگزیده و از اساس این نکته که انتخابهای فرمال و انتخابهای محتوایی نسبتی دیالکتیکی با هم دارند خواهم پرداخت. شک ندارم که بدون این لحن و زبان اثر صفدری یک دهم ارزش فعلی را هم نداشت. لحن و زبانی که فارغ از عادتهای زبانی معیار هستند اما در نهایت در صورت همدلی (که بیشک لازمهء نزدیکی به هر اثری است) می توانند لذت بخش داشته باشند. به گمانم اگر به تجربه های متفاوت ادبی علاقه دارید و تماشای حرکت یک روایتگر در مسیرهای نپیموده برایتان لذت بخش است اثر صفدری (که خودش اصراری به رمان نامیدنش ندارد و به گمان من هم رمان نامیدنش جنبه هایی از اثر را نادیده باقی می گذارد) را از دست ندهید. به ویژه در یک بعدازظهر خنک، در روزهای اول فروردین چالش تلاش برای از دست ندادن خط روایی می تواند جذاب باشد! 144 صفحه را می شود در یک بعدازظهر خواند. شش هزار تومان هم برای چنین اثری زیاد نیست، کم هم هست!