نويسنده در داستان اين كتاب كه از زبان راوی اول شخص روايت ميشود، بر آن بوده تا واگويههای درونی و احساس خود را با توصيف نوعي جهان بيرونی سوررئال بيان كند. «اکبریانی» در این رمان، ساختاری خارج از عرف را برای روایت انتخاب میکند که در آن نه زمان و مکان مشخص است ونه از شخصیتپردازی خبری هست. شخصیتهای این رمان اسم ندارند و ویژگیهای روحیشان نیز برای خواننده تا انتهای متن نامشخص است.
مـردم فـریاد میزدنـند : نرو . فریاد میزدند و سنگ میزدند . از شهر دور شدم . به بیابان رسیـدم . به گوشه ایی خزیدم و زخم هایم را لیسیدم . درد میکشیدم و با خد می اندیشیدم : این همه درد ، این همه رنج ، این همه عـذاب برای چه ؟ برای یک ساز ؟ برای ِ یک آهنگ ؟ زخم ها را می لیسیدم و در گـوشه ایی از بیایان درد میکشیدم .
يك مونولوگ طولاني شبيه اعترافات و توهمات .ملغمه ي پست مدرنيسم،سورئاليسم،رئاليسم جادويي،نمادگرايي بودايي،سمبليسم عرفاني شبيه به داستان هاي مثنوي،ابزورديسم و پوچ گرايي، همه و همه ميشود ١٢٤صفحه كتاب كه به نظرم اگر تكه تكه در يك وبلاگ قرار مي گرفت مي شد بعضي قسمت هايش را به راحتي نخواند.